<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه باغ یادها</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/</link>
<description>به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 23 Mar 2010 23:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. ماهی کوچولو .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•.</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i13.tinypic.com/4c2acra.gif&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فسفر غذای مغزه ... ماهی بخور می ارزه !!&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.abbas%20tamartash.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;با تشکر از آقای عباس تمرتاش شاهد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Mar 2010 23:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همدان...</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>دیروز دوتا خبر بد شنیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند شب خوابگاه سبز بودم. خوش گذشت. جمعه مهمون دارم! شبا هم خواب مسئولیتی که رو دوشمه رو میبینم....!!! خدا به خیر بگذرونه و تموم بشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو فاطمه ۲ اصلا تو اسمس زدن به همدیگه شانس نداریم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا زهرای گل باهامن وگرنه اینجا تنهایی دووم نمیاوردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصادف سلام هم بخیر گذشت... مواظب باش دیگه... واقعا که سالی یه تصادف کم نیست ها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطالعاتم خیلی خیلی خیلی بالا رفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم تو رشته خودم تخصصی میشم حسابی!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 03:28:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به کردستان!</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>فاطمه و سلام میخواستم روزایی که اینجا بودین مثل عید آپ مشترک بذریم. اگه موافقین بگین یه روز با هم انلاین بشیم این کارو کنیم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; تو همین پست! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۳  ۲   ۱  شروع&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه:&lt;/STRONG&gt; روز يکشنبه 11 مرداد ساعت 2 اومديم خونه شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; آره. نزدیکای ظهر به من اسمس زدی که صبحانه امادست ما داریم میایم. اما من باورم نشد! واسه همین با بی خیالی رفتم کلاس کامپیوتر!!! هنوزم اسمستو یادگاری نگه داشتم! الان برات سند میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام:&lt;/STRONG&gt; راستي بستني خيلي خوشمزه بود. هميشه ميگم. بيشتر مي خواستم ولي روم نشد. فاطمه ميگه دستورش از زينب بگير برات درست کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; دیوونه! خالی نبند. یعنی تو روت نشد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; من که کیلویی درست میکنم میگفتی ! حالا به ترتیب میخوایم پیش بریماااا. بستنی روز سوم بود... فاطمه ادامه بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه:&lt;/STRONG&gt; بعد ديديم هيچ کدام جواب اسمس ندادين. خونه هم گوشي بر نداشتين. با خوديمون فکر هاي بد کرديم. و نگران شديم.ناچارن زنگ زديم بابا.اون هم گوشي بر نداشت. چون با خط ايرانسل زديم بابا شماره ايرانسل نداشت.و بعد با خط  دايمي زدم گوشي گرفت. بهش گفتم خونه کسي نيست وجواب اسمس ندادن بچه ها. گفتيم ما توي راه هستيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; تو کلاس با خیال راحت نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. از خونه بود. زهره گفت سریع بیا خونه مهمون داریم. اومدم خونه. ۱۱ اینا بود. گفت بدو غذا درست کنیم. زنگ زدم به تو. گفتی داریم میرسیم. هنوزم باورم نمیشد! گفتم چی دوس داری برات درست کنم. من جدی گفتم ولی تو خندیدی! سریع دست به کار شدم. مامان اومد خونه. گفت زنگ بزن ببین کجان. زنگ زدم. گردنه صلوات آباد بودین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام:&lt;/STRONG&gt; اومديم گردنه صلوات اباد.که شما و بابا تماس گرفتين گفتين چرا دير کردين.منتظريم. ادرس را پرسيديم که سريعتر بيايم ومنتظرتون نذاريم.  ولي بر عکس هر چه مي پرسيديم بدتر ميشد. گفتيم اين جوري فايده نداره. زديم به خيابون.تا رسيدم به خيابون شما. و يه چيزهاي يادم اومد از سري قبل که اومده بوديم. به بچه ا گفتم ديگه پيدا کرديم.  رسيدم سر کوچه که يادم نيست ندا بود يا نسا منتظر ايستاده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; آره بابام فرستاده بودش که خونه رو پیدا کنین&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt; شیطونا نگفته بودین اولش پیدا نمیکردین. وقتی رسیدین خونه گفتین یه راس اومدین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; من رفتم تو اتاق لباس بپوشم. وقتی اومدم بیرون فاطمه رو تو چارچوب در با تیپ خوشگل سرتا پا سبزآبیش دیدم کلی ذوق کردم. پریدم سفت بغلش کردم. باورم نمیشد دوباره میبینمش. بعد رامین اومد جلو بهش دست دادم. خندید! بعد محمد امین اومد. بوسیدمش! سفره پهن بود. سلام داشت ماشین میاورد تو. همگی سر سفره جمع شدیم. من و فاطمه همش چشمک رد و بدل میکردیم و لبخند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سلام:&lt;/STRONG&gt; بابا هم گوشي اش زنگ خورد مي خواست بره سر کار. که من بهش گفتم مزاحم کارتون نشيم شما برين به کارتون برسين. حدود يه ساعت بعد بابا رفت. بعد از استراحت و کلي گفتگو. فاطمه گفت براي بچه ها سوغاتي اوردم . (من: آره واسه من جهاز آورده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ) منم رفتم چمدان اوردم. کلي مامان و شماها تشکر کردين. اما سوغاتي شما با بقيه فرق داشت. چون &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;شيلاتي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; بودين انگشتر &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3399&gt;ماهي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; هم براتون گرفته بود .و گردنبند که فاطمه هميشه مي گفت هر جا مي ديد مي گفت براي زينب امسال ميگيرم مي برم ( من: و چقدر هم قشنگ بود. عکسشو میذارم تو وبلاگ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من:&lt;/STRONG&gt; بعدش مامان یاد توت فرنگی افتاد. وای که چه ذوقی داشت برای توت فرنگیای که براتون از بهار نگه داشته بود. ولی بچه ها خوششون نیومد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; من انتظار داشتم همشو بخورید در حالیکه هنوز ۳ بستش مونده تو فریزر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;  خب ادامه بدیم. بقیش؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه:&lt;/STRONG&gt;  &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;با مامان رفتيم بازار واسه لباس&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; کردي براي من .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;عابر بانک/هاجر خاتون. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد رفتيم اندازه لباس گرفتيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;پارچه را انتخاب کرديم اون هم چه پارچه اي.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;که صاحب مغازه گفت خانم اين قدر خرج را روي دستشون ننداز پارچه خوب میخوای خودت پولشو بده!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;سلام:&lt;/STRONG&gt; حالا بعد از ظهر. من و بابا و بچه ها رفتيم پارک. زنگ زديم گفتيم ما ديدگاه هستيم. همون جاي که يادش بخير . يادته  چادري یا بگم؟ ( من: نه خواهشا در این قسمت ادامه نده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;من: فردا صبحش قرار شد بریم &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cccc size=3&gt;مریوان&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;. مامان قالمون گذاشت چقد دیر اومد. سر اون قضیه با همکارش جرئت نداشت به رئیسشون چیزی بگه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; سریع نهار خوردیم و ساعت ۲ رفتیم مریوان. ساعت ۵ اونجا بودیم. تو راه چقدددددددد مامان و فاطمه جیغ کشیدن که سلام آروم برونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; اسم هر اولیا و پیغمبری که میشناختن رو زبون آوردن. سبقت از تریلی رو یادتونه؟ &lt;FONT color=#009900 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قرآن نگل&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; رو یادتونه؟  بعد رفتیم خونه دایی باقر. اونجا مامان و دایی باقر موندن خونه ما رفتیم بگردیم. از طرف &lt;FONT color=#ffcc33 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روستای نی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; راه افتادیم تا نزدیک مرز رفتیم. تو دوراهی بازارچه مرزی &lt;FONT color=#6699ff&gt;&lt;STRONG&gt;باشماق&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; هلو و آلو خریدیم خوردیم. وسواسی من تو شستنشون که اعصابتونو خورد کرده بود! میلاد که همش سرشو از پنجره میاورد بیرون. و صحنه ی بی نظیر &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دریاچه زریوار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; از یه زاویه ی دیگه....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Aug 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>انگار همين ديروز بود که ديدمتون
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي بعد احوالپرسي گرم اصرار کردين باهم بريم بالا ولي من عجله داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزايي که با هم بوديم رو يادمه. همشو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ميدونستي من چقد زيتون دوس دارم. هر دفعه ميرفتي شمال کلي زيتون برام مياوردي و ميدادي مامانم برام بياره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقد از رانندگي من ايراد ميگرفتي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يادمه يه بار اين آخرا اومده بودم فرودگاه دنبال مامان. به مامان گفتم: مامان اگه خانوم &quot;ع&quot; هم مياد من نميام دنبالت هاااا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان گفت چه اشکالي داره عزيزم ثواب داره اونم ميرسوني.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم مامان آخه ازون لحظه که سوار ميشه تا پياده ميشه ايراد ميگيره... از راست برو آروم برو ماشينتون چرا آينه بغل نداره چرا انقد بد ميپيچي!! چرا موقع رانندگي حرف ميزني! و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرين بار که باهم اومديم خونه زنگ زدي به شوهرت گفت بچه هارو برده پارک استقلال و توام بري پيششون. همون بچه هاي دسته گلت که الن زير يه خروار خاک تو صومعه سرا خوابيدن. همون شوهر خوش قلبت که همش نگران مادرش بود ولي حالا داغ مرگ خودش و زن و بچه هاشو گذاشت رو دل همون مادر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همتون باهم تو چند ثانيه براي هميشه از کنار هم رفتين. وقتي داشتم با کارشناس تصادفتون حرف ميزدم بدنم يخ کرده بود. بهم گفت خانوم جسدا کلا له شدن! ( وحشتناکه بخدا ) حتي شنيدنش چه برسه به ديدنش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت براي تو اصلا چشم نمونده... گفت از بين رفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يا اون جووني که پاس شب اورژانس بود گفت تحت نظر پزشکين نميدونست که خودم ميدونم ديگه نيستين.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم صبح و هم شب شيفت داشتي... جاي خاليت کاملا حس ميشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ياد اميرحسين که شور و ذوق داشت امسال بره مدرسه... ياد محمد که بريا بازي کامپيوتري چقد ذوق ميکرد همش ديوونه کنندس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کن تحمل از دست دادنتون با هم خيلي سخته... خيلي...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا هرچي صلاح ميدوني براي محدثه که تو کماست پيش بيار.... نميدونم چشماشو باز کنه و ببينه مامان باباش و داداش کوچولوهاش ديگه نيستن چي ميشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدايا خودت کمک کن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 22:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی بوچیر آید همی...!</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;ديروز نسرين اومده بود خونمون . ترم اخر روانشناسيه. براي پروژش روي چند تا دوقلو کار ميکنه. ندا و نسا ديوونش کردن! من از اولش به نسرن گفتم اگه بعد رواشناسي اين دوتا اتفاقي براي تو پيش اومد و راهي تيمارستان اينا شدي به ما هيچ مسئوليتي رو بر عهده نميگيريم! بيچاره با هزار بدبختي کارشو انجام داد! نسرين داشت ميرفت که گوشيم زنگ خورد/. همون شماره ايي بود که خيلي وقت بود بهم اسمس ميداد من فکر ميکردم فاطمه اينا هستن. گوشيو برداشتم يه خانومي بود. گفت منو نميشناسي؟ من همونيم که تو بندر تو عروسي ديدي. من سريع فهميدم کيه اما اسمش يادم نيومد! گفت فکر ميکني الان مت کجاييم؟ گفتم نميدونم؟ گفت: سنندج!!! گفتم کجاي سنندج؟ گفت الان جلوي مجتمع تجاري کردستانيم. بهش گفتم بياييد خونه ي ما و ... که قطع شد و ديگه زنگ نزد. منم اسمس دادم به فاطمه. نرسيد بهش بعد همون اسمس رو دادم به سلام. گفتم زبيده سنندجه؟ (اسمشو همين موقع يادم اومد) گفت آره ديروز به فاطمه اسمس داده که شماره زينب عوض شده؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خلاصه زنگ زدم به زبيده خانوم و گفتم چرا قطع کردي؟ من آدرس رو مسيج ميکنم بياييد. اونم يه جورايي بود انگار که خجالت ميکشه يا روش نميشه و اينا. زنگ زدم به فاطمه اينا گفتم شما بهش بگيد. اونام که دستشون درد نکنه اينکارو کردن. بعدش نهار اينا اماده کرديم ولي زبيده گفت داريم نهار ميخوريم. گفتم حالا چون دفعه اولته دعوات نميکنم ميبخشمت! ولي دفعه ديگه تکرار نشه. مرده بود از خنده! ساعت 2 اينا بود که زنگ زد گفت ادرس رو اسمس کن. آدرسو فرستادم براش و خودم شربت و ميوه اينا آماده کردم تا ميان. زبيده عينکشو تو رستوران جا گذاشته بود! شوهرش و شوهر خواهرش رفتن پيدا کنن! مامان هم يه ساعت بود از سر کار برشگته. فک کنم اگه فاطمه و مامان به زبيده زنگ نميزدن اين روش نميشد بياد! خلاصه زبيده هي تعريف کرد که با فاطمه و سلام سوار ماشين ميشن چيکارا ميکنن!! و چه شلوغ بازي راه ميندازن! راستي بچه خواهر زبيده (سميه) خيلييييييييييي جيگر بود. عين عروسک. خيلي کوچولو مونده بود با توجه به سنش زياد رشد نکرده بود! عين عروسک بود همه کاراش! من خيلي دوسش داشتم. مامانشم خيلي مهربون بود. مهمونامون ساعت 4-5 اينا رفتن بگردن! من اومدم پاي کامپيوتر در حد يه ده دقيقه اي بودم. آفامو چک کردم. هميشه دوتا آف منو ذوق زده ميکنه. يکي آفاي محمد يکيم آفاي فاطمه و سلام با هر آي دي !!! که هردوتا آف بودن! البته در حد يه دينگ و يه شکلک بوس! ولي هر چي باشه به من انرژي ميده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه و سلام هم که اسمس دادن شارژم تموم شده بود تو اف جواب دادمشون! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با مامان و زهره شام درست کرديم و خونه رو تميز کرديم بعد بابا اومد. گفت من حياط تميز ميکنم شب بشينيم اينجا! ساعت 10.5 اومدن. البته بعد اينکه 4 -5بار زنگ زدم! بعد شام اين جيگره يه کم مريض شد من يه عالمه دلم سوخت. خيلي دوس داشتني بود. همشم ميرفت جلو اکواريم يه عالمه به ماهيا نگا ميکرد! شب هم که خواستن برن بابا هي گفت بايد بمونين همين جا بخوابين اما شوهر زبيده نذاشت بابام به مامانم گفت ميدوني چرا نميذاره؟ مامانم گفت چرا؟ بعد همه برگشته بودن بابارو نگا ميکردن ببين اين چي ميگه! بابا گفت چون برداره جاسمه!!! يادته پارسال جاسمم نذاشت اينجا بخوابن!! يه هو همشون زدن زير خنده! ندا خواب بود. زبيده اومد تو اتاق بوسش کرد! مامان همش بهشون ميگفت اينجا خونه فاطمه ايناس اصلا تعارف نکنين! ساعت 1.5 حدودا رفتن. من از خستگي داشتم ميمردم تا اومد سرجام خوابم برد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي اونا رفتن مامان نشست يه گوشه گفت کاش فاطمه اينام باهاشون بودن! گفتم عيب نداره مامان اينام مثه اونا (بنده خدا دلش تنگوليد!) گفت نخير با اينکه اينارم دوس داشتم اما هيشکي واسه من مثه فاطمه عزيز نيس. اون فرق ميکنه. ديگه حالا بيا مامان رو راضي کن اشکال ندار ايشالا ميان! مامان بايد 5 ميرفت سر کار. تازگيا دو شيفت هم شده خيلي خستس. بهش گفتم برو بخواب. ايشالا فاطمه حالش خوب ميشه ميان اين ورا.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;صبحم بايد ميرفتم دانشگاه. ولي خواب بودم. بي خياااااااااااااااال...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ديگه حوصله ي دانشگاه نيست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه 2 همين الان بهم تک زدي. من اونروز ظهر خوابم بردا. شما رو چشم ما جا دارين.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اين ياهو 360 من چرا غير فعال شد؟؟؟ اونم بي خيال!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خبري از دوستان نيس.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;انول هم که بالاخره پيدااااااا شد!! خدارو شکر!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مامان ديروز گفت به حرف بابابزرگ رسيدم که کردم جنوب فوق العاده هستن!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آخه بابابزرگ مهربون من تو جنوب کار ميکرده. خدارحمتش کنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;همين ديگه....!&lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 06:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آپ کردم!!!</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>*میخوام دیگه کوه نرم که گوشت بره رو تنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**پس چی شد این کلاس عکاسی که اسم نوشته بودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***چرا مردا دوس ندارن زناشون کار کنن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****چرا من فارغ التحصیل نمیشم پس&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; هر دفعه یه مشکلی تو کارم پیش میاد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****پروژه تموم بشو دیگه چرا هی طول میکشی؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******کاش پریشب بچه بازی در نمیاوردم. پشیمونم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 07:45:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;صبح نزدیک است...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنگار20</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;جمعه رفتم نمايشگاه کتاب. اولش که خيلي حوصلم سر رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;اخه ما زود رسيديم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt; تا 10 که دراي نمايشگاهو باز ميکنن تو محوطه رو يه نيمکت نشسته بودم. يه خانومي اومد کنارم دوساعت مخمو زد انقد حرف زد!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; ساعت 10 هم دوستم با خواهرش اومدن پيشم. با هم رفتيم کلي گشتيم. کلي شلوغ بازي درآورديم! کلي سوتي داديم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; موقع نهار هم که به زور يه جاي خوب پيدا کرديم. خواهر دوستم همش ميگفت پاشيد بريم داخل سالن بگرديم! مام خسته... حال نداشتيم. کلا اين دوتا خواهر خيلي بامزه بودن همش باهم دعواشون ميشد و به هم گير ميدادن! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; دوستم بهم کادو داد که اصلا انتظارشو نداشتم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt; کلا خوب بود. اصلا غرفه ي علمي و دانشگاهي و اينا نرفتيم! براي برگشت هم من ۳ ساعت زودتر از بچه ها سوار اتوبوس شدم. خيلي خسته بودم نميتونستم يه ثانيه ديگه رو پام وايسم! تا خود سنندج هم خواب بودم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه جان من از عمد گوشيمو خاموش نکرده بودم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; چون 5شنبه هم تا شب دانشگاه بودم و بعدش از اونجا خونه نرفتم و رفتم تهران گوشيم باطري نداشت. چون با دوستم مينا براي اينکه همديگرو پيدا کنيم از گوشيم زياد استفاده کردم باتريش تموم شد. همين! حتي شب که خواستم به خواهرم اسمس بزنم يه لحظه تو يکي از غرفه ها گوشيمو زدم به شارژ و اسمس فرستادم دوباره خاموش شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اينيم که فک ميکني من فقط خودمو ميبينم و براي ديگران هيچ ارزشي قائل نيستم کاملا در اشتباهي. حداقلش دور و بريام اينو تاييد ميکنن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فاطمه و سلام از همين جا جوياي حالتون ميشم. شرمنده يه مدته اصلا نتونستم باهاتون تماس بگيرم. سلام حالت خوبه؟ ماشينت چي شد؟ درست شد؟ اميدوارم هيچ وقت ديگه تصادف نکني اونم به اين خفني. فاطمه روي گل بچه هاتو ببوس. هميشه به يادتونم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 02:59:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزنگار19</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;امروز چه روز بدی بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح بدشانسی پشت بدشانسی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معطل موندن چند ساعتی پشت درای بسته ی آزمایشگاه و بعدش هم به نتیجه نرسیدن و دعوا با تک تک دکترای اون گروه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد هر کی بهت برسه بگه شما چیکار کردین که همه دارن حرف شمارو میزنن!! بابا ما بی گناهیم، ولی هیچکدومشون متوجه نیستن. دانشجو چقد گناه داره که باید منت صدتا استاد رو برای یه کار کوچولو بکشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم سلف و اون چیزی که تو غذا دیدی و باعث شه تا چند وقت اصلا غذا نخوری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرشم زنگ بزنن برای یه دستگاه الکی کلی خالی بندی کنن و توام با هر زوری شده کار باب میلشون رو انجام بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدم که مامان زنگ زد و گیر داد حق نداری بری تهران! چرا تا هر کی میفهمه من میخوام برم نمایشگاه کتاب سریع فکرش منحرف میشه؟ هر چی به مامان گفتم بخدا من با کسی قرار ندارم! اصلا هم قرار نیس اونجا کسیو ببینم مگه باورش میشد! میگفت تو برو نمایشگاه کتاب زاهدان ولی نرو نمایشگاه تهران!!!!!!! زنگ زده بود دیگه مگه قطع میکرد! اخرش گفتم مامان جان من میام خونه صحبت میکنیم! به این راضی شد قطع کرد! در اینجا از زحمات زیاد مهدیه خواهرم تشکر میکنم! که تا من برم خونه مامان رو متقاعد کرده بود! ولی خداییش... بخدا محمد روحشم خبر نداره من میرم اونجا. امیدورام شما باور کنید! بخصوص تو فاطمه!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بازم شرمنده ی دوستام شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاطمه2 ببخشید نتونستم جواب اسمسهاتو بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی من چند روزه هر روز صبح ساعت 6.5 یه جایی میرم که فعلا سکرته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دم صبح هوا عااااااااااااااااااااااالیه ولی  یه کم سرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 May 2009 18:21:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز نگار</title>
<link>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>انول وبلاگت چرا فیلتر شده؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاطمه ۲ دلم میخواد بهت بگم فاطمه ۲. حرفیه؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ازم ناراحت نباش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبینم که فاطمه خانوم هر شب تو بندر به جای مام کلی می رقصن! خوش بگذره... یادته اومدی سنندج تو آبیدر چطور بندری میرفتی همه چشاشون پریده بود رو سرشون؟ عزیزم اینجا بندر نیس که اینجوری شب بیای بزنی بندری برقصی!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; الان تا میتونی همون جا برقص که وقتی تابستون اومدی خونمون مثه اون دفعه شلوغ بازی در نیاری!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این ماه کلی فیلم سینمایی دیدم که تو عمرم بی سابقه بود!!!!!! همشم مال آمفی تئاتر دانشگاه بود! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پروژه هم در حد قابل قبول و رضایت بخشی داره پشی میره مثه قبل عی نیس که تا ۹ شب باید تو آزمایشگاه میبودم! دیگه کارمونو یاد گرفتیم نهایتش خیلی بکشه تا ۲ و ۳ هر روز کارمون تمومه... دکتر هم قول داده تا شنبه آکواریوم ها رو تحویل بده.... سر اون ۴تا آکواریوم قبلی بد جور ضد حال خوردیم با بچه های گروه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمع هم با بچه های خوابگاه رفتیم جاده مریوان گردنه ئاریز کوهنوردی.... فوق العاده بووووووووووووود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوش گذشت. تا ۱ اونجا بودیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استادمونم گفت هفته ی اول خرداد تشریفمونو میبریم اردو جنوب ـ یا بوشهر یا اهوازـ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا امتحان عملی رایانه کار دارم.... هیچی بلد نیستم به جان خودم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی از بچه های کلاس عین آبشار داشت جلوی من فحش میداد به یکی از سرای کلاس. منم جوش آورده بودم خفن. بخدا ته دلم خیلی ناراحت شدم ولی فقط تونستم بهش بگم اینجوری نگو... گفتم اگه بیشتر بگم حساس میشه طرف...  اصلا نامردی تا این حد باورم نمیشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر همه دلم برای یه نفر یه ذره شده&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; اما نه میتونم ببینمش نه حداقل صداشو بشنوم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 21:21:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochebagheyadha&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>kochebagheyadha</dc:creator>
<guid>http://kochebagheyadha.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
