تبليغاتX
                  

Scroll images by bigoo.ws

کوچه باغ یادها - روزنگار5
چاوه ریتم عازیز گیان

جمعه صبح قرار بود با بابا و مامان وزهرا بريم آبيدر. شبش خوابيدم دور و بر ساعت 12 بود بيدار شدم. خونه همه خواب بودن. عصرش تو آزمايشگاه دوستم گفته بود يه خاطرخواه برام پيدا كن!!! منم يه عكس تو گوشيم داشت عكس يه مرد با سبيلاي كلفت كه روش نوشته بود خيلي مي خوامت براش فرستادم و گفتم بعد مدت ها تلاش اينو برات پيدا كردم. شرمنده بهتر ازاين نتونستم پيدا كنم!!! دوستم كه اسمش شيلاست گفت مگه چيه؟؟ خيليم خوبه. همين كه سبيل به اين خوشگلي داره و از لاتاي روزگاره خيلي خوبه!!! خلاصه اسمس بازيم هي طول كشيد تا نزديكاي ساعت 1 بود. به دوستم گفتم حالا كي مياي ببينيش؟

ديگه حوصلم از اسمس بازي سر رفته بود!!! كه زنگ زدم به شيلا. تو خوابگاست. سنندجي نيست. يه كمي صحبت كرديم تلفن قطع شد. دوباره اسمس زديم.شيلا گفت براي چي بيام ببينمش من اين اسمس را نوشتم و اشتباهي دستم خورد ه اولين شماره ي روي موبايلم!!! و طبق معمول سوتي دادم! اسمس: براي اينكه بيايي ببيني اين خاطرخواهت واقعا دوستت داره يا سركاريه!

اسم اول موبايلم اكبر پسر عمه‌ي معصومه‌ست! ساعت 1.5 شب شده بود. پسر عمه گفت من كه هميشه خاطرخواه زياد دارم حالا اگه زينب خانوم مي خواي با من دوست بشي مشكلي نيست!!!! من جواب ندادم. صبح ساعت 9 بهم اسمس زد نوشته بود: سلام زينب خانم صبح بخير فكر ميكردم بيشتر ازينا دوستم داشته باشي ديشب منتظر اسمست بودم ولي خبري ازت نشد با من وست ميشي؟!

بعدش زنگ زد بازم جواب ندادم. اسمس زد سكوت علامت رزاست درسته...؟ناز نكن ديگه!!!

معصومه برو به اين پسر عمت يه كمي سواد ياد بده آبروي هرچي باسواده ميبره!!! ديگه رضا كلمه ايي نيست كه آدم با غلط املايي بنويسدش!!!

اينبار جوابشو دادم نوشتم من نامزد دارم! خيليم دوسش دارم!

اونم گفت: اگه نمي خواي ديگه مزاحمت نميشم ولي دروغ نگو چون آمارتو دارم اگه نامزد داشتي شب تا صبح اسمس بازي نمي كردي در ضمن قرار نيست چيزي به كسي بگي

( اين قسمت منظورش معصومه اينا بود!!!)

بچه راست مي گفت ها. مچمو خوب گرفت. شب تا صبح اسمس بازي كرده بودم. به معصومه اسمس زدم گفتم قضيه نامزد داشتن منو اگه پرسيد تاييد كن!!!

معصومه هم همين كارو كرده بود و ديگه اونم اسمس نزد!

معصومه بهم گفت من و تو يه روز سوتي نديم شبمون صبح نميشه.

راستم ميگه!

اون شب بعد از خداحافظي از شيلا با رضيه ( دخترخاله ي محمد) نيم ساعت حرف زدم. بعد از اونم ساعت 2 اينا بود محمد اومد خونه 3-4 ساعتي هم با محمد حرف زدم!!! اومدم گفتم محمد ساعت چنده؟ گفت يه ربع به پنج!!!! گفتم واي من 5.5 قرار كوه گذاشتم برو بگير بخواب!

ساعت 5 بود كه خوابيدم. 5.5 موبايلم بيدارم كرد. خاموشش كردم دوباره خوابيدم. ساعت 6 بابا اومد بالا سرم گفت پاشو پاشو دير شد. با نهايت سختي و جون كندن از تخت اومدم پايين! آماده شدم. مامان بيدار بود اما گفت حوصله ندارم بيام.گفت برگشتي بدون سنگگ نياييد خونه!! با بابا رفتيم.زودتر از 8 برگشتيم. سنگگ پيدا نميشد كه... يعني شلوغ بودن! خدايي اين ملت چه حالي دارن خواب صبح جمعه را ول ميكنن ميان صف سنگگ وايميسن!!! با يه بدبختي از يه سنگگ فروشي يه تك سنگگ خريديم اومديم خونه. حالا من هي به بابا ميگفتم نخريم. مگفت نه مامانت خواسته دلم نمياد نخرم! گفتم آره دلت نمياد يا شدت حرف زدن مامان يادته كه گفت بدون سنگگ نياييد خونه!!!

اومديم خونه. همه خواب بودم. من و مامان بابا صبحونه خورديم و من دوباره خوابيدم!!! محمد گفته بود حتما حتما بخواب!! امتحان پايان ترم زبان هم داشتم خير سرم.

ساعت 11 زنگ زدم به محمد كه يه وقت خواب نمونه. آزمايشگاه داشت ساعت يازده و نيم.

با خواب آلودگي تمام جواب داد ولي گفت بيدار بودم! ولي هنوز تو رخت خوابم!

بعدش دوباره خوابيدم. ساعت 12:40 بابا اومد بالا سرم گفت واي زينب واقعا اين همه خوابيدي؟ گفتم مگه چقد خوابيدم ساعت 12 ست ديگه!!!

گفت تو نگاه ساعت كن بخدا اگه 12 بود 10 ساعت ديگه بخواب. گفتم خب 12و نيمه ديگه ولم كن. گفت تو نگاي موبايلت كن 12.5 بود بازم بخواب. ديدم كم آوردم گفتم نكنه يه وقت ساعت 4 و 5 بعداز ظهره!!!

نگا كردم ديدم 12:40 بود! بابا رفت درم بست. خودم عذاب وجدان اينكه امتحان داشتم گرفتم و پاشدم يه كم درس بخونم. اول به محمد اسمس زدم گفتم من تا الان خواب بودم. بعدش اومدم درس بخونم فاطمه و عبدالسلام گفتن بيا چت!!! منم حس كردم دوباره خوابم مياد!!! گفتم برم چت بهتره. خلاصه تو وسوسه ي چت و در س بودم !!!! مامان گفت بيا نهار بخور. بعد از نهار بازم خوابم گرفت! يه درس ديگه خوندم. به فاطمه و سلام اسمس زدم گفتم سريع بياييد چت كه من آنلاينم. همچين گفتم كه بيچاره ها خونه نبودن سريع اومدن خونه!! تازه معذرت خواهيم كردن گفتن ببخشيد دير اومديم!

فاطمه قرار بود يه سري چيزاي خاص تعريف كنه و بگه!!! يه كم چت كرديم گفت سلام رفته كنارم نيست. ولي خدايي خودشون و خداي خودشون . من كه شك  99 درصد دارم كه سلام رفته بوده باشه! تازه كار ما ازين حرفا گذشته!! حرفامونو زديم. گفتم شب ميخواييم زنك بزنيم به محمد توام بيدار بمون. بعد 2-3 ساعت چت بابام اومد گفت پاشو بريم آبيدر. گفتم بابا ما كه صبح اونجا بوديم. گفت خيلي وقته خونوادگي بيرون نرفتيم من دلم ميخواد همه بايد بيان.

ديگه منم قضيه را به فاطمه گفتم و رفتيم آبيدر. انقد سرد بود عين يخچال بود. بستني گرفته بوديم. مامان و زهره لب نزدن در نتيجه من 3تا بستني خوردم. آخه عاشق بستنيم! هرچقد بذارن جلوم مي خورم! در حد تركيدن هم باشه مي خورم!!!!

وقتي سوار ماشين شديم،حس كردم حالم داره بهم ميخوره. اينو ميدونم از بستنيه نبود چون سابقه بدتر ازينم داشتم.در حد 5-6 بستني. وقتي اومديم خونه افتادم رو تختم و ديگه هيچي نفهميدم. ساعت 11 اينا بود يكي از پسراي كلاسمون اسمس زد گفت يكشنبه عصر كلاس داري. انقد حالم بد بود نفهميدم چي نوشتم و فرستادم. ساعت 12 شب سلام چند بار زنگ زده بود. آخرشم اسمس زده بود كه زنگ زديم به محمد مي خواستم بذارم رو بلندگو كه توام گوش بدي!!

چند نفر ديگه هم زنگ زده بودن كه حتي يه لحظه هم صداي موبايلو نشنيده بودم. ساعت 4 بود كه بيدار شدم. وقتي ديدم ساعت 4 صبحه وحشت زده شدم! يه نگاه به كتاب زبانم انداختم كه پلاس زمين بود!! رو همون صفحه ايي بود كه خونده بودم. از اولين صفحات كتاب!!!

هر كاري كردم ديدم حسش نيست بخونم. رفتم خوابيدم!!!! ساعت 7 بيدار شدم رفتم دانشگاه.كارت عابربانكم سوخته. پيش موبايل بوده انگار. اول رفتم بانك اونو عوض كنم كه موفق شدم. اين كارمندا چرا انقد بيخيالن؟ نميگن شايد يه نفر كار ضروري داشته باشه. بهم گفتن 5 دقيقه وايسا آقاي احمدي مياد. 5 دقيقه هيچ يه ربع هم وايسادمون و چشمامون به ديدن روي آقاي احمدي روشن نشد. رفتم خوابگاه دنبال زهرا. گفتم بدو كه خيلي ديره.ساعت 8.5 بود. زهرا گفت بهنظرت ضايع نيست داريم الان ميريم كلاس!! گفتم نه بابا ضايه چي. بي خيال. تا 12 كلاس داشتيم. 12.5 رفتيم امتحان زبان. چه امتحاني بود. اصلا نمي دونم چي نوشتم. يه مرده هم افتاده بود بغل دست من كه هيچي بلد نبود. هيچي هيچي. فقط تو سوال اول يه پوزيشن بود كه مرده همش ميگفت من ميدونم پوزيشن يعني موقعيت!!!! گفتم اينو منم ميدونم سوالو بخون جواب بده!!!

استاد هم سخت گير يه نوار انداخت بالا گفت گوش بدين بنويسين!!! اصلا يارو معلوم نبود با اون كيفيت صدا چي ميگه!!

استاد رو صدا زدم گفتم من ميدونم اين چي ميگه ولي بلد نيستم بنويسم. لغت هاشو بلد نيستم! گفت باشه بگو چي ميگه من لغتاشو بهت ميگم. گفتم ميگه خانوم ماري رو يه هليكوپتر از سواحل نجاتش دادن بردن بيمارستان اونج آپانديس خانومه رو عمل كردن كه موفقيت آميز بوده! استاده بلند گفت نخيرم. هيچم كسيو نجات ندادن!!!!!

منم ديدم هيچي بلد نيستم گفتم سوالاي معموليشو جواب بدم!!! نوشته بود چرا تهران شهر خوبي براي زندگي نيست!!! شما از شغلتون چه انتظاري داريد!!! يه سري سوال مسخره ديگه. منم نوشتم نهران شولغه من انتظار دارم شغلم پول داشته باشه پوووول!!!

ديدم با يكي دوتا سوال كلاس اولي به جايي نميرسم. فكر خوبي به ذهنم رسيد. هركي ورقشو ميداد ميرفت بيرون چون دم در نشسته بودم بهش گير ميدادم!!!

آرزو ورقشو داد. من: آرزو peel  يعني جي؟

كمي انتظار تا كسي ورقشو بده....

من: سونيا treadmill يعني چه؟!!!

......

يه پسر بخت برگشته را استاد جاشو عو كرد گذاشتش پشت سر من.

من: ببخشيد آقا....

اون: بله؟

من در كمال پررويي!! : meadows  يعني چي؟ اون: چمنزار!!!

خلاصه اين شد امتحان من!!!

حالا اون مرده كه كنار دستم نشسته بود.... سوال اول 10 تا لغت داده بود كه هر كدوم رو تو يه پاراگراف توضيح بديم اومده بود كلمه هارو با خط به هم وصل كرده بود!!! گفتم اينارو چرا بهم وصل كردي؟ گفت خب بخاطر اينكه تو سوال گفته اونايي كه هم معنين وصل كنيم. گفتم نخير.... نوشته معني اينارو تو چند سطر توضيح بده!!! بيچاره فك كرده بود سوال اولشو جواب داده همچين دپرس شد!!! ولي از روي من كپي كرد!!! يه غلطاي تابلويي دارم اونم كه از رو من كپي كرد استاده 100% مي فهمه يا من از روي اون نوشتم يا اون از روي من نوشته. معني كلمه را براش توضيح ميدادم ميگفتم حالا خودت بنويس. يه نگاه بهم ميكرد ميگفت نميتونم بذار عين تو بنويسم!!!!

از امتحان كه اومدم با استاد سر صبحي دوباره كلاس داشتم. ساعت 4 هم با همون استاده كه هر روز خدا دعوامونه آزمايشگاه داشتم. امروز يه ذره مهربون بود. سوالامو درست جواب ميداد مسخره نميكرد!! به هيچيم گير نداد! اينو جدي ميگم امكان نداره سر كلاس به من گير نده. ولي امروز انگار حالش خوب بود!! نمي دونم شايدم حال من خوب بود!!! خدا مي دونه!!

عصرم كه اومدم خونه به محض رسيدن به خونه پرسپوليس گل دومش را زد. دمشون گرم خوشم اومد.

ديروز خيلي شيطوني كردم. بايد ديگه دختر خوبي باشم. حالا هي هر دفعه ميام ميگم اينبار دختر خوبي ميشم ولي... بازم ...!

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:10  توسط ماهی  | 

 
Myspace Layouts, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds, Codes

.:Script By ToolZ:.

ليست وبلاگهای به روز شده