|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
۳ ۲ ۱ شروع
فاطمه: روز يکشنبه 11 مرداد ساعت 2 اومديم خونه شما
من: آره. نزدیکای ظهر به من اسمس زدی که صبحانه امادست ما داریم میایم. اما من باورم نشد! واسه همین با بی خیالی رفتم کلاس کامپیوتر!!! هنوزم اسمستو یادگاری نگه داشتم! الان برات سند میکنم!
سلام: راستي بستني خيلي خوشمزه بود. هميشه ميگم. بيشتر مي خواستم ولي روم نشد. فاطمه ميگه دستورش از زينب بگير برات درست کنم.
من: دیوونه! خالی نبند. یعنی تو روت نشد!!
من که کیلویی درست میکنم میگفتی ! حالا به ترتیب میخوایم پیش بریماااا. بستنی روز سوم بود... فاطمه ادامه بده.
فاطمه: بعد ديديم هيچ کدام جواب اسمس ندادين. خونه هم گوشي بر نداشتين. با خوديمون فکر هاي بد کرديم. و نگران شديم.ناچارن زنگ زديم بابا.اون هم گوشي بر نداشت. چون با خط ايرانسل زديم بابا شماره ايرانسل نداشت.و بعد با خط دايمي زدم گوشي گرفت. بهش گفتم خونه کسي نيست وجواب اسمس ندادن بچه ها. گفتيم ما توي راه هستيم.
من: تو کلاس با خیال راحت نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. از خونه بود. زهره گفت سریع بیا خونه مهمون داریم. اومدم خونه. ۱۱ اینا بود. گفت بدو غذا درست کنیم. زنگ زدم به تو. گفتی داریم میرسیم. هنوزم باورم نمیشد! گفتم چی دوس داری برات درست کنم. من جدی گفتم ولی تو خندیدی! سریع دست به کار شدم. مامان اومد خونه. گفت زنگ بزن ببین کجان. زنگ زدم. گردنه صلوات آباد بودین...
سلام: اومديم گردنه صلوات اباد.که شما و بابا تماس گرفتين گفتين چرا دير کردين.منتظريم. ادرس را پرسيديم که سريعتر بيايم ومنتظرتون نذاريم. ولي بر عکس هر چه مي پرسيديم بدتر ميشد. گفتيم اين جوري فايده نداره. زديم به خيابون.تا رسيدم به خيابون شما. و يه چيزهاي يادم اومد از سري قبل که اومده بوديم. به بچه ا گفتم ديگه پيدا کرديم. رسيدم سر کوچه که يادم نيست ندا بود يا نسا منتظر ايستاده بود.
من: آره بابام فرستاده بودش که خونه رو پیدا کنین
شیطونا نگفته بودین اولش پیدا نمیکردین. وقتی رسیدین خونه گفتین یه راس اومدین![]()
من رفتم تو اتاق لباس بپوشم. وقتی اومدم بیرون فاطمه رو تو چارچوب در با تیپ خوشگل سرتا پا سبزآبیش دیدم کلی ذوق کردم. پریدم سفت بغلش کردم. باورم نمیشد دوباره میبینمش. بعد رامین اومد جلو بهش دست دادم. خندید! بعد محمد امین اومد. بوسیدمش! سفره پهن بود. سلام داشت ماشین میاورد تو. همگی سر سفره جمع شدیم. من و فاطمه همش چشمک رد و بدل میکردیم و لبخند![]()
سلام: بابا هم گوشي اش زنگ خورد مي خواست بره سر کار. که من بهش گفتم مزاحم کارتون نشيم شما برين به کارتون برسين. حدود يه ساعت بعد بابا رفت. بعد از استراحت و کلي گفتگو. فاطمه گفت براي بچه ها سوغاتي اوردم . (من: آره واسه من جهاز آورده بود![]()
) منم رفتم چمدان اوردم. کلي مامان و شماها تشکر کردين. اما سوغاتي شما با بقيه فرق داشت. چون شيلاتي بودين انگشتر ماهي هم براتون گرفته بود .و گردنبند که فاطمه هميشه مي گفت هر جا مي ديد مي گفت براي زينب امسال ميگيرم مي برم ( من: و چقدر هم قشنگ بود. عکسشو میذارم تو وبلاگ)
من: بعدش مامان یاد توت فرنگی افتاد. وای که چه ذوقی داشت برای توت فرنگیای که براتون از بهار نگه داشته بود. ولی بچه ها خوششون نیومد
من انتظار داشتم همشو بخورید در حالیکه هنوز ۳ بستش مونده تو فریزر
خب ادامه بدیم. بقیش؟
فاطمه: با مامان رفتيم بازار واسه لباس کردي براي من .عابر بانک/هاجر خاتون. بعد رفتيم اندازه لباس گرفتيم. پارچه را انتخاب کرديم اون هم چه پارچه اي.که صاحب مغازه گفت خانم اين قدر خرج را روي دستشون ننداز پارچه خوب میخوای خودت پولشو بده!
سلام: حالا بعد از ظهر. من و بابا و بچه ها رفتيم پارک. زنگ زديم گفتيم ما ديدگاه هستيم. همون جاي که يادش بخير . يادته چادري یا بگم؟ ( من: نه خواهشا در این قسمت ادامه نده![]()
)
من: فردا صبحش قرار شد بریم مریوان. مامان قالمون گذاشت چقد دیر اومد. سر اون قضیه با همکارش جرئت نداشت به رئیسشون چیزی بگه!
سریع نهار خوردیم و ساعت ۲ رفتیم مریوان. ساعت ۵ اونجا بودیم. تو راه چقدددددددد مامان و فاطمه جیغ کشیدن که سلام آروم برونه![]()
اسم هر اولیا و پیغمبری که میشناختن رو زبون آوردن. سبقت از تریلی رو یادتونه؟ قرآن نگل رو یادتونه؟ بعد رفتیم خونه دایی باقر. اونجا مامان و دایی باقر موندن خونه ما رفتیم بگردیم. از طرف روستای نی راه افتادیم تا نزدیک مرز رفتیم. تو دوراهی بازارچه مرزی باشماق هلو و آلو خریدیم خوردیم. وسواسی من تو شستنشون که اعصابتونو خورد کرده بود! میلاد که همش سرشو از پنجره میاورد بیرون. و صحنه ی بی نظیر دریاچه زریوار از یه زاویه ی دیگه....