|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
وقتي بعد احوالپرسي گرم اصرار کردين باهم بريم بالا ولي من عجله داشتم
روزايي که با هم بوديم رو يادمه. همشو
تو ميدونستي من چقد زيتون دوس دارم. هر دفعه ميرفتي شمال کلي زيتون برام مياوردي و ميدادي مامانم برام بياره.
چقد از رانندگي من ايراد ميگرفتي
يادمه يه بار اين آخرا اومده بودم فرودگاه دنبال مامان. به مامان گفتم: مامان اگه خانوم "ع" هم مياد من نميام دنبالت هاااا...
مامان گفت چه اشکالي داره عزيزم ثواب داره اونم ميرسوني.
گفتم مامان آخه ازون لحظه که سوار ميشه تا پياده ميشه ايراد ميگيره... از راست برو آروم برو ماشينتون چرا آينه بغل نداره چرا انقد بد ميپيچي!! چرا موقع رانندگي حرف ميزني! و ...
آخرين بار که باهم اومديم خونه زنگ زدي به شوهرت گفت بچه هارو برده پارک استقلال و توام بري پيششون. همون بچه هاي دسته گلت که الن زير يه خروار خاک تو صومعه سرا خوابيدن. همون شوهر خوش قلبت که همش نگران مادرش بود ولي حالا داغ مرگ خودش و زن و بچه هاشو گذاشت رو دل همون مادر...
همتون باهم تو چند ثانيه براي هميشه از کنار هم رفتين. وقتي داشتم با کارشناس تصادفتون حرف ميزدم بدنم يخ کرده بود. بهم گفت خانوم جسدا کلا له شدن! ( وحشتناکه بخدا ) حتي شنيدنش چه برسه به ديدنش...
گفت براي تو اصلا چشم نمونده... گفت از بين رفته.
يا اون جووني که پاس شب اورژانس بود گفت تحت نظر پزشکين نميدونست که خودم ميدونم ديگه نيستين.
امروز هم صبح و هم شب شيفت داشتي... جاي خاليت کاملا حس ميشد...
ياد اميرحسين که شور و ذوق داشت امسال بره مدرسه... ياد محمد که بريا بازي کامپيوتري چقد ذوق ميکرد همش ديوونه کنندس
باور کن تحمل از دست دادنتون با هم خيلي سخته... خيلي...
خدايا هرچي صلاح ميدوني براي محدثه که تو کماست پيش بيار.... نميدونم چشماشو باز کنه و ببينه مامان باباش و داداش کوچولوهاش ديگه نيستن چي ميشه...
خدايا خودت کمک کن.