|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
خلاصه زنگ زدم به زبيده خانوم و گفتم چرا قطع کردي؟ من آدرس رو مسيج ميکنم بياييد. اونم يه جورايي بود انگار که خجالت ميکشه يا روش نميشه و اينا. زنگ زدم به فاطمه اينا گفتم شما بهش بگيد. اونام که دستشون درد نکنه اينکارو کردن. بعدش نهار اينا اماده کرديم ولي زبيده گفت داريم نهار ميخوريم. گفتم حالا چون دفعه اولته دعوات نميکنم ميبخشمت! ولي دفعه ديگه تکرار نشه. مرده بود از خنده! ساعت 2 اينا بود که زنگ زد گفت ادرس رو اسمس کن. آدرسو فرستادم براش و خودم شربت و ميوه اينا آماده کردم تا ميان. زبيده عينکشو تو رستوران جا گذاشته بود! شوهرش و شوهر خواهرش رفتن پيدا کنن! مامان هم يه ساعت بود از سر کار برشگته. فک کنم اگه فاطمه و مامان به زبيده زنگ نميزدن اين روش نميشد بياد! خلاصه زبيده هي تعريف کرد که با فاطمه و سلام سوار ماشين ميشن چيکارا ميکنن!! و چه شلوغ بازي راه ميندازن! راستي بچه خواهر زبيده (سميه) خيلييييييييييي جيگر بود. عين عروسک. خيلي کوچولو مونده بود با توجه به سنش زياد رشد نکرده بود! عين عروسک بود همه کاراش! من خيلي دوسش داشتم. مامانشم خيلي مهربون بود. مهمونامون ساعت 4-5 اينا رفتن بگردن! من اومدم پاي کامپيوتر در حد يه ده دقيقه اي بودم. آفامو چک کردم. هميشه دوتا آف منو ذوق زده ميکنه. يکي آفاي محمد يکيم آفاي فاطمه و سلام با هر آي دي !!! که هردوتا آف بودن! البته در حد يه دينگ و يه شکلک بوس! ولي هر چي باشه به من انرژي ميده.
فاطمه و سلام هم که اسمس دادن شارژم تموم شده بود تو اف جواب دادمشون!
با مامان و زهره شام درست کرديم و خونه رو تميز کرديم بعد بابا اومد. گفت من حياط تميز ميکنم شب بشينيم اينجا! ساعت 10.5 اومدن. البته بعد اينکه 4 -5بار زنگ زدم! بعد شام اين جيگره يه کم مريض شد من يه عالمه دلم سوخت. خيلي دوس داشتني بود. همشم ميرفت جلو اکواريم يه عالمه به ماهيا نگا ميکرد! شب هم که خواستن برن بابا هي گفت بايد بمونين همين جا بخوابين اما شوهر زبيده نذاشت بابام به مامانم گفت ميدوني چرا نميذاره؟ مامانم گفت چرا؟ بعد همه برگشته بودن بابارو نگا ميکردن ببين اين چي ميگه! بابا گفت چون برداره جاسمه!!! يادته پارسال جاسمم نذاشت اينجا بخوابن!! يه هو همشون زدن زير خنده! ندا خواب بود. زبيده اومد تو اتاق بوسش کرد! مامان همش بهشون ميگفت اينجا خونه فاطمه ايناس اصلا تعارف نکنين! ساعت 1.5 حدودا رفتن. من از خستگي داشتم ميمردم تا اومد سرجام خوابم برد.
وقتي اونا رفتن مامان نشست يه گوشه گفت کاش فاطمه اينام باهاشون بودن! گفتم عيب نداره مامان اينام مثه اونا (بنده خدا دلش تنگوليد!) گفت نخير با اينکه اينارم دوس داشتم اما هيشکي واسه من مثه فاطمه عزيز نيس. اون فرق ميکنه. ديگه حالا بيا مامان رو راضي کن اشکال ندار ايشالا ميان! مامان بايد 5 ميرفت سر کار. تازگيا دو شيفت هم شده خيلي خستس. بهش گفتم برو بخواب. ايشالا فاطمه حالش خوب ميشه ميان اين ورا.
صبحم بايد ميرفتم دانشگاه. ولي خواب بودم. بي خياااااااااااااااال...
ديگه حوصله ي دانشگاه نيست...
فاطمه 2 همين الان بهم تک زدي. من اونروز ظهر خوابم بردا. شما رو چشم ما جا دارين.
اين ياهو 360 من چرا غير فعال شد؟؟؟ اونم بي خيال!
خبري از دوستان نيس.
انول هم که بالاخره پيدااااااا شد!! خدارو شکر!
مامان ديروز گفت به حرف بابابزرگ رسيدم که کردم جنوب فوق العاده هستن!
آخه بابابزرگ مهربون من تو جنوب کار ميکرده. خدارحمتش کنه.
همين ديگه....!**پس چی شد این کلاس عکاسی که اسم نوشته بودم![]()
***چرا مردا دوس ندارن زناشون کار کنن![]()
****چرا من فارغ التحصیل نمیشم پس
هر دفعه یه مشکلی تو کارم پیش میاد![]()
*****پروژه تموم بشو دیگه چرا هی طول میکشی؟![]()
******کاش پریشب بچه بازی در نمیاوردم. پشیمونم![]()