|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
فاطمه جان من از عمد گوشيمو خاموش نکرده بودم.
چون 5شنبه هم تا شب دانشگاه بودم و بعدش از اونجا خونه نرفتم و رفتم تهران گوشيم باطري نداشت. چون با دوستم مينا براي اينکه همديگرو پيدا کنيم از گوشيم زياد استفاده کردم باتريش تموم شد. همين! حتي شب که خواستم به خواهرم اسمس بزنم يه لحظه تو يکي از غرفه ها گوشيمو زدم به شارژ و اسمس فرستادم دوباره خاموش شد.
اينيم که فک ميکني من فقط خودمو ميبينم و براي ديگران هيچ ارزشي قائل نيستم کاملا در اشتباهي. حداقلش دور و بريام اينو تاييد ميکنن.![]()
فاطمه و سلام از همين جا جوياي حالتون ميشم. شرمنده يه مدته اصلا نتونستم باهاتون تماس بگيرم. سلام حالت خوبه؟ ماشينت چي شد؟ درست شد؟ اميدوارم هيچ وقت ديگه تصادف نکني اونم به اين خفني. فاطمه روي گل بچه هاتو ببوس. هميشه به يادتونم.![]()
از صبح بدشانسی پشت بدشانسی!
معطل موندن چند ساعتی پشت درای بسته ی آزمایشگاه و بعدش هم به نتیجه نرسیدن و دعوا با تک تک دکترای اون گروه!
بعد هر کی بهت برسه بگه شما چیکار کردین که همه دارن حرف شمارو میزنن!! بابا ما بی گناهیم، ولی هیچکدومشون متوجه نیستن. دانشجو چقد گناه داره که باید منت صدتا استاد رو برای یه کار کوچولو بکشه...
بعدشم سلف و اون چیزی که تو غذا دیدی و باعث شه تا چند وقت اصلا غذا نخوری!
آخرشم زنگ بزنن برای یه دستگاه الکی کلی خالی بندی کنن و توام با هر زوری شده کار باب میلشون رو انجام بدی.
بعدم که مامان زنگ زد و گیر داد حق نداری بری تهران! چرا تا هر کی میفهمه من میخوام برم نمایشگاه کتاب سریع فکرش منحرف میشه؟ هر چی به مامان گفتم بخدا من با کسی قرار ندارم! اصلا هم قرار نیس اونجا کسیو ببینم مگه باورش میشد! میگفت تو برو نمایشگاه کتاب زاهدان ولی نرو نمایشگاه تهران!!!!!!! زنگ زده بود دیگه مگه قطع میکرد! اخرش گفتم مامان جان من میام خونه صحبت میکنیم! به این راضی شد قطع کرد! در اینجا از زحمات زیاد مهدیه خواهرم تشکر میکنم! که تا من برم خونه مامان رو متقاعد کرده بود! ولی خداییش... بخدا محمد روحشم خبر نداره من میرم اونجا. امیدورام شما باور کنید! بخصوص تو فاطمه!!!
من بازم شرمنده ی دوستام شدم.
فاطمه2 ببخشید نتونستم جواب اسمسهاتو بدم.
راستی من چند روزه هر روز صبح ساعت 6.5 یه جایی میرم که فعلا سکرته!
دم صبح هوا عااااااااااااااااااااااالیه ولی یه کم سرده!
فاطمه ۲ دلم میخواد بهت بگم فاطمه ۲. حرفیه؟
ازم ناراحت نباش.
میبینم که فاطمه خانوم هر شب تو بندر به جای مام کلی می رقصن! خوش بگذره... یادته اومدی سنندج تو آبیدر چطور بندری میرفتی همه چشاشون پریده بود رو سرشون؟ عزیزم اینجا بندر نیس که اینجوری شب بیای بزنی بندری برقصی!!!
الان تا میتونی همون جا برقص که وقتی تابستون اومدی خونمون مثه اون دفعه شلوغ بازی در نیاری!!!![]()
این ماه کلی فیلم سینمایی دیدم که تو عمرم بی سابقه بود!!!!!! همشم مال آمفی تئاتر دانشگاه بود!
پروژه هم در حد قابل قبول و رضایت بخشی داره پشی میره مثه قبل عی نیس که تا ۹ شب باید تو آزمایشگاه میبودم! دیگه کارمونو یاد گرفتیم نهایتش خیلی بکشه تا ۲ و ۳ هر روز کارمون تمومه... دکتر هم قول داده تا شنبه آکواریوم ها رو تحویل بده.... سر اون ۴تا آکواریوم قبلی بد جور ضد حال خوردیم با بچه های گروه!
جمع هم با بچه های خوابگاه رفتیم جاده مریوان گردنه ئاریز کوهنوردی.... فوق العاده بووووووووووووود
خیلی خوش گذشت. تا ۱ اونجا بودیم...
استادمونم گفت هفته ی اول خرداد تشریفمونو میبریم اردو جنوب ـ یا بوشهر یا اهوازـ
فردا امتحان عملی رایانه کار دارم.... هیچی بلد نیستم به جان خودم![]()
امروز یکی از بچه های کلاس عین آبشار داشت جلوی من فحش میداد به یکی از سرای کلاس. منم جوش آورده بودم خفن. بخدا ته دلم خیلی ناراحت شدم ولی فقط تونستم بهش بگم اینجوری نگو... گفتم اگه بیشتر بگم حساس میشه طرف... اصلا نامردی تا این حد باورم نمیشه![]()
آخر همه دلم برای یه نفر یه ذره شده
اما نه میتونم ببینمش نه حداقل صداشو بشنوم![]()