|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
۲۸ اسفند صبح زود از خونه زديم بيرون ولي ساعت ۱۰ از سنندج خارج شديم! نسا مريض بود! دو روز اول همش بيمارستان بوديم. وقتيم كه انديمشك بوديم با فاطمه۲ كلي اسمس زديم! همش ميگفتيم كاش ميشد همو ببينيم!
اون شبم كه بندر كنگان خوابيديم با مهديه گند زديم!
هر دوتا سوئيچي كه دستمون بود تو ماشين موند و درا رو قفل كرد با كلي بدبختي در باز شد!!! دوستاي گلمونم ( فاطمه و سلام) مرتب زنگ ميزدن ميگفتن چرا نمياييد بندر لنگه... صبح ۳۰ اسفند رسيديم خونشون....
بماند كه سر ساعت سال تحويل سلام هممون رو گيج كرد!!! خودم اولش شك كردم كه سال تحويل ساعت ۳ بود نه يك... ديگه ما دو بار سال تحويل داشتيم!!!
يكي ساعت ۱ يكيم همون ۳ كه متوجه شديم اون دفعه سال تحويل نبوده!!!! من و فاطمم كه دفعه اولي چقد خودمونو هول كرديم و ماهيا رو نصفه كاره ول كرديم كه اون لحظه سر سفره هفت سين باشيم!!!!!!!!!![]()
دست گل فاطمم درد نكنه كلي چيزاي خوشمزه درست كرده بود...
عزيزم هنرمنده ديگه...
عكساي كيك و سال تحويل و سفرمون رو كه همگي با كمك هم چيديم تو ادامه مطلب هست! سلام هم زحمت كشيده بود كل وسايل رو ديروز از لامرد خريده بود.
عصر جمعه بعد از تحويل سال رفتيم لامرد ( دهشيخ ) كلي چيز ميز خريديم ندا هم تو مركز امين كتك خورد
فروشندهه كه زده بودش كلي حالشو گرفتيم! يه كار يكرديم كه آخرش تك تك فروشنده هاي كل اون مركز اومده بودن جلو دست و پامون معذرت خواهي ميكردن!! جاده لامرد چقد گردنه داشت!
شب هم يه عروسي بندري رفتيم محشر بودا......
اولين بارم بود از نزديك عروسي بندري ميديدم... عين همون فيلمايي كه ديده بودم و همه ي چيزايي كه فاطمه قبلا برام تعريف كرده بود! تو عروسي چندتا آشنا ديدم!![]()
۱فروردين ساعت ۴ اينا بود كه ازينجا راه افتاديم و شب رسيديم بندر خمير. از سعيده اينا كپسول گرفتيم براي كباب پز گازي. تو آبگرم بندر خمير شام خورديم يه دست وسطي يه طرفه هم زديم!
بعد شام ساعت ۱۱ از بندر خمير رفتيم بندر پل... اونجا خونه ناخدا خوابيديم! قرار شد فردا صبح زود ناخدا با لانديگراف ببرتمون قشم. ناخدا دوست سلام بود.بخاطر همين كلي زرنگ بازي در آورديم! شب ماشينارو برديم گذاشتيم لب اسكله كه فردا صبح قبل از صف چند كيلومتري ماشين سريع بپريم تو لانديگراف!!!![]()
۲فروردين صبح زود رفتيم اسكله پل. با لنج رفتيم اسكله لافت ـ قشم ـ روي يدك كش حدود ۷۰تا ماشين بود.
اول رفتيم درگهان... خيلي خوب بود ولي براي ما كه بچه كوه و برف و سرما بوديم خيلي گرماش زياد بود!!! تازه اين اول بهار بود! مثلا چيزي نبود!
بعد درگهان رفتيم نهار خورديم بعدش رفتيم قشم... اونجام كه تو مجتمع ستاره كلي قاطي بازي در آورديم! همديگرو گم كرديم!
شبشم يه جورايي بابا اينارو پيچونديم رفتيم بازار قديم!!
كه اونجا كارت عابربانك من از جيبم افتاده بود.
زهره خانوم هم ديده بود در كمال خونسردي از كنارش رد شده بود!!! انقد حرص بوووووووود!! ديگه نميشد هيچي بخرم چون كل كلش ۷-۸ تومن پول تو كيفم بود!![]()
شب قرار بود كلا برگرديم خونه فاطمه اينا و ديگه بريم شيراز ولي سلام بازم با كارايي كه بلده فكر و برنامه ي بابا رو عوض كرد!
دوباره برگشتيم خونه ناخدا! فك كن...
صبح كلي خداحافظي و روبوسي و اينا كه ما ديگه برنميگرديم!!! زن ناخدام مارو برد يه عروسي بندري ديگه! واي خيلي كيف داشت
دوباره عروسي بندري! ولي آخراش بود داشتن آماده ميشدن عروس ببرن. شب كه برگشتيم خونه ناخدا، سلام اسمس زد كه صبح ميريم بندر عباس!!من و فاطمه انقد دير خوابيديم! هر دو شب روي يه تخت خوابيديم! همشم حرف ميزديم. صبحش كه زن ناخدا گفت اصلا ديشب نخوابيديد! ديگه بازم با زن ناخدا خداحافظي كرديم و اينبار ديگه برنميگرديم و ...!!! بابام ميگفت آره جون خودمون! برنميگرديم!! حالا شب كه بشه دوباره برميگرديم!
۳فروردين
خلاصه رفتيم بندر عباس... اونجام خيلي خوشگل بود... فك نميكردم بندرعباس اون جوري باشه. يه تصور ديگه داشتم.اما بهتر بود! اونجام خريد كرديم و رفتيم جنگل حرٌا يه كم نشستيم و بعدش براي نهار رفتيم گلچين يزدي بندر خمير. ندا هم كه ديروز گرما زده شده بود حالش خوب نبود. تو بندر لنگه يه سرم به پارك دولت زديم و آخر سر ساعت ۹ اينا رسيديم خونه... از آشپزخونه بوي غذا ميومد سلام رفت تو آشپزخونه سر قابلمه ها رو برداشته بود هي ميگفت اي ول غذا!
مامان فاطمه قبل اينكه برسيم خونه قليه ماهي درست كرده بود خواهر سلام هم فتاهل!!! فتاهل بندري! اولين بارم بود خوردم! جالب بود...![]()
بابام ميگفت اينبار ديگه برميگرديم بعد سلام ميگفت بريم كيش!!!!!!!![]()
شب كل وسايلارو جمع و جور كرديم و الانم كه من تو اتاق كنار فاطمه - سلام - رامين - زهره - مهديه نشستم و دارم مينويسم...![]()
تو نوشتن و يادآوري اين چند روز سفر كمكم كردن. مررررررررررررررسي![]()
ديگه برم بخوابم كه صبح زود بايد بريم. حيف شد امشبم يه عروسي بندري ديگه بود كه از بس خوابم مياد و كار داشتيم نشد بريم...
خدايي خيلي حيف شداااااا...![]()
الان ساعت ۳ شبه ساعت ۵ هم بابام گفته بايد پاشيم:-(![]()
نصفه شبي انقد اينا ميخندن!!!!
هر چي ميگم آروم الان همه بيدار ميشن گوش نميدن... ![]()