خوراك ماهي با پنير
موادلازم براي 6 نفر
يك دو فنجان شير
1عددتخم مرغ زده شده
1كيلو ماهي عروس يا فيله ماهي مششابه بدون پوست
1فنجان آرد سوخاري
يك دو فنجان پنير پارمسان رنده شده
روغن به ميزان مورد نياز
طرز تهيه:
دريك ظرف شيرو تخم مرغ ودر ظرف ديگر پنير وآرد سوخاري خوب مخلودكنيد.ابتدا فيله رادر شيرقراردهيد وبعدآن را در مخلود پنيروآرد بغلتانيد. سپس روغن را روي حرارت ملايم گرم كرده فيله را به آن اضافه نموده وبه 54تا6ديقه سرخ كنيد.وقتي يطرف فيله طلايي شد مي توانيد آن را برگردانيد وباسرخ شدن طرف ديگر آن رادرون ظرف مناسبي قرار داده وبا گوجه فنگي وسبزيجات معطر تزئين كرده وميل نمائيد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 23:5 توسط ماهی
|
این وبلاگه خیلی عالیه ها!!!! منم قراره توش بنویسم!!!!!

سر بزنید خب...
بصیر تو یکی باید بری سر بزنی... دراکولا برو ببین میترسی یا نه!!!

اینجارو کلیک کنید!
بدوهاااااااااااااا
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 2:2 توسط ماهی
|
دیروز صبح رفتم دانشگاه... اکثر نمره ها رو برد بود!!! نمره هام اصن جالب نبودن!! مثلا این ترم درس خونده بودم نمیدونم چه فرقی کرد با 6 ترم قبلی که درس نمیخوندم! خدایی هیچ فرقی نکرد! کاش نمیخوندم. اصن درس خوندن و نخوندن من یکیه! الکی این ترم به کلم زد و به خودم زحمت دادم. یه ترم تو امتحانا سرم رو ورقه ی خودم بود!!! استادمونم هی گیر میداد سر هر امتحان میگفت تقلب نکن. اینبار دیگه خیلی ازش بدم اومد. دفعه های قبلی هی به خودم میگفتم چیزی نیس بی خیال. خواستم برم اتاقش بهش بگم چرا الکی سر هر امتحان بهم گیر مید و بلند بلند میگی تقلب نکن. آتیشی بودم. ولی شاهده (همکلاسبیم) نذاشت.کلی حرف زد خرم کرد!!! گفت دختر به این خوبی دختر به این گلی حیف نیست با اون دهن به دهن بشی؟ یکی از پسرای کلاسمونم وایساده بود اونجا میگفت تا تو نری خونه و من خیالم راحت نشه منم نمیرم! دیگه اینجوری شد که در اوج عصبانیت بی خیالش شدم. آخه اول امتحان دوستم ازم خودکار خواست. منم خودکارو دادم بهش و با شوخی بهش گفتم یه دانشجو یه خودکارم نداشته باشه... که یهو استاده برگشت بهم گفت خانومه ک... صبرکن امتحان شروع بشه بعد تقلب کن!!!سر اون یکی امتحانم عین بچه ی آدم نشسته بودم داشتم سوال تشریحیشو جواب میدادم برگش ورقمو گرفت گفت چرا داری تقلب میکنی... منو میگیا... بخدا اتیش گرفتم. گفت برو یه صندلی بردار جلوی جلوی بشین. گفتم اتفاقا همین کارم میکنم. وقتی از بقل دستش داشتم رد میشدم اروم بهش گفتم من تقلب نمیکردم!سر امتحان اولیمونم که دوستم بهم گفت بسه ورقتو بده بریم. منم بهش گفتم نه تو برو. اونجام بهم گیر داد گفت تقلب نکن. کلا تو امتحانا اعصابم حسابی خورد شد. سوما گفت موافقی بریم کوه. وای منم که دلم لک زده بود برای کوه. برای ساعت2 ظهر قرار گذاشتیم. یه مسیریم انتخاب کرده بودن که من اولین بارم بود. خیلی خوشحال شدم... نسیبه و سعیده هم باهامون اومدن. به زهره گفتم نهار نخوریم وقتی رسیدیم قله اونجا نهار بخوریم. رفتم بیرون سریع خرید کردم یه چیز حاضری گرفتم اومدم. به نسیبه اینام گفتم نهار نخورید. وقتی شروع کردیم سوما گفت چه خوب که نهار نخوردید ما همین الان خوردیم خیلی سنگینیم. خیلی دیروز کوه خوش گذشت. واقعا روحیم عوض شد. فوق العاده بود هر چقد بگم کم گفتم.یه کم که ارتفاع زیاد شد تا چشم کار میکرد فقط برف بود و برف. تا زانو تو برف بودیم. اونقد خودمونو پیچیده بودم که فقط چشمامون دیده میشد. وقتی که ارتفاع دیگه خیلی زیاد شد باد و برف با هم میومدن. ازون بالا نصف شهر دیده میشد. افتابی آفتابی بود. سعیده نگای آسمون میکرد و میگفت وای برف!!! برفا صاف صاف بودن و فقط پشت سرمون جای پای خودمون بود. خیلی قشنگ بود. به یه پرتگاه رسیدیم که من جلوتر از همه بودیم. سوما پشت سرم بود. هر دو سه قدم هولم میداد میگفت تند. یه کم گذشت یه هو عصبانی میشم. ( فقط سوما میدونه یه هو عصبانی شدن من چجوره!) برگشتم داد زدم دیوونه احمق تو نمیگی یه ذره پام لیز بخوره تا ته این دره غلت میخورم وقتی برسم تهش یه استخون سالم برام نمیمونه؟ ( البته همون لحظه9 به ذهنم رسید اگه این اتفاق هم برام بیفته سالم میمونم چون اونقد برف بود که مثل پنبه نذاره هیچیم بشه!!) دیدم سوما چشاش گرد شده همین جور نگام میکنه. خندم گرفت گفتم بیا تو بیفت جلو! جا برای راه رفتن فقط یه نفر بود به خاطر همین به زور جامونو عوض کردیم. حالا اون افتاد جلو... نسیبه پشت سر من بود. گفت بیا اسمس برات بخونم. گفتم واقعا میتونی موبایل دستت بگیری!! دیدم موبایلش دستشه! هی اسمس میخوند میگفت یه روز یه ترکه... منم برگشتم بهش گفت همش خودتونید لر !! عاشق کوهنوردی تو زمستونم. برای من اندازه ی نیم ساعتم نگذشت وقتی رسیدیم بالا. ولی وقتی نگای ساعت موبایل زهره کردم دیدم ساعت دقیق ساعت 16:00 بود. دو ساعت طول کشید تا رسیدیم. بساط رو پهن کردیم و شروع کردیم به نهار خوردن... خیلی چسبید. مامان سوما گفت سریع پاشید بریم که دیر میشه تا شب نمیرسیم خونه. خیلی زود وسایلمونو جمع کردیم و برگشتیم. برگشتنی رو اولاش با سوما و ئاسو بودم و نصفه راه به بعد کلا با سعیده بودیم. اونقد جلوتر از بقیه بودیم که اصلا دیده نمیشدن. وقتیم که به جاده اصلی رسیدیم نیم ساعتی صبر کردیم تا اومدن. سعیده هم هی گیر داده بود بریم بستنی بخوریم. گفتم یه نگا به سر و وضعمون بنداز هیچ بستنی فروشی رامون نمیده! سرتاپا گل بودیم! هوا تاریک شده بود رسیدیم خونه.
بخدا خیلی قشنگه ساعت ها دور از شهر و هیاهوش... میدونم که این روحیه ی خوبم تا یه مدت میمونه...
دوشنه یادم رفت برم کلاس کامپیوتر مربیمون از دست شاکی بود... امروزم که میخوام برم زنگ زدن گفتن تشکیل نمیشه.
دیشب با فاطمه و سلام چت کردم چندتا عکس دادن که حتما میذارمشون اینجا! چندتا از عکسای کوهمونم میذارم... فعلا حوصله ندارم آپلود کنم.
دانیال - محمد - سوما - نسیبه - سعیده - زهره و مامان سوما تو کوهنوردی دیروز با من بودن.
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 12:51 توسط ماهی
|