|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
۱۰ دی تولد داداش رضا ( رئیس بزرگ و باغبون مهربونمون ) مبارک![]()
دیروز دوشنبه با معصومه و نسیبه و زهرا شیطون بازی در آوردیم! کلیم عکس انداختیم...
چند وقت پیشم نسیبه خانومو فرستادیم سر کار.... ولی صاحب کارشون خیلی اذیتش میکنه. نسیبه هم میخواد دیگه نره... بترکی خانوم شریفی که انقد حروم خوری! نمیدونم چطور از گلوت میره پایین این دخمل گل مارو انقد اذیت میکنی و آخر سر هم طلب کار تشریف داری.
بعدشم اینکه مامان خانوم همه ی همکارای فرودگهشو یا زن داده یا شوهر! حالا ئیکیشون مونده که اونم دست به دامن مامانی شده! حالا هی مامان میگه به این معلم کامپیوترتون بگو ببین شوهر نمیخواد! منم خب دو سه هفته است روم نمیشد بهش بگم خب! هر دفعه میومدم خونه مامانم میگفت چی شد؟ منم میگفتم خب مامان روم نشد بگم. مامان: دفعه اخرت باشه این دفعه با جواب برگرد!
وای خدا این پسرا چطوری به یکی پیشنهاد میدم. من که دخترم اصلا روم نمیشد بهش بگم! خدایی در اون لحظه دلم برا پسرجماعت سوخت... البته شاید براشون آسون باشه نه که بعضیاشون روزی بیست سی تا پیشنهاد به این و اون میدن! البته بام بر این عقیدم که اونی که واقعا از ته قلبش بخواد پیشنهاد بده خیلی سخته!!! خلاصه بعد کلی گیر و دار و خواهش و تمنا از معصومه که تو برو بهش بگو معصومه رفت! وای خدا مدل پیشنهاد دادانش اونقدر خنده دار بود که رومو گرفته بودم طرف مانیتور و داشتم الکی با دکمه های کیبورد ور میرفتم!!! داشت میگفت خانوم "م" مامان زینب یه همکار داره که ....!!!! خلاصه خانووم معلممون گفت شمارمو بدین بهش بهم زنگ بزنه اگه بهم میخوردیم بعد همدیگرو ببینیم! بعد تعطیلی کلاس رفتیم سراغ همون شیطونیه که بالا گفتم. اومدم خونه به مامان گفتم! شماره رو هم از گوشیم درآوردم دادم بهش. مامان گفت اگه دوس داشتنم میان خونه خودمون حرفاشونو بزنن. منم هی میگفتم اخ جون بالاخره خانوم معلممونو شوهرش دادیم رفت! زهره هم میگفت بابا نه به داره نه به باره. فک میکنی همه مثه توان برن برا بچشون کفش بخرن!! ( آخه من هفته پیش رفته بودم برا خودم کفش بخرم یه کفش کوچولو اونجا بود به حدی ناز بود که اونم خریدم. آوردم خونه زهره همش مسخرم کرده میگه برا بچه ت کفش خریدی!!! ) حالا عکس کفشه رو میذارم اینجا!
وای دیروز عزیز دلم 27ساله شد. شب رفتیم چت نزدیک 4 ساعت! یه دختره دوستم بود ستاره. سه تایی بودیم. من و اون و محمد. کلی کل انداختیم! وبم داشتم. ندا انقد مسخره بازی در اورد. محمد گفت اینا روز خواستگاری آبروی مارو میبرن که! لو میدن ما همش چت بودیم! ولی ندا رو نشناخته که... حرفه ای تر ازین حرفاس! مامان هم وقتی تلفنی با "محمد حرف میزدم گفت چرا انقد اذیتش میکنی. گناه داره پسر به این خوبی. یعنی چی چرا یه بارم مامان از من طرفداری نمیکنه. خب منم دختر خوبیم!!! تازشم خیلیم حق دارم. هرچقدم اذیت کنم بازم کمه. خودش میدونه چرا. من خوبم که به هیچ کس نگفتم! به نظر من هنوز خیلی لوسه. یه کم باید مقاوم بشه!
امروز صبح دقیقه نود رفتیم دانشکده. سوما انقد تند یرفت گفتم الانه که بمیریم! سالاد الویه اورده بود تو ماشین میگفت بیا بخوریم تو فرمون دستت باشه منم دنده!!! هم ساندویچمونو بخوریم هم تند برسیم دانشکده!!!
انقد تند میرفت گفتم سوما یارو درسه رو یادته تو کتاب کلاس دوم " دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است!!" گفت نخیر اون که ازین کلیپای نیروانتظامیه تو تلویزیون. گفتم نه بابا من که تلویزیون نگاه نمیکنم حتما اونو از رو همین کتابه درست کردن! بعد کلاس اومدیم خونه ایمیلمو چک کرده. یه نفر قول داده بود ایمیل نزده بود. اتفاقی تو دانشکده دیدمش یقشو گرفتم! گفت خدا فرستادم نیومده حتما. امروز خیلی بی حال بودما. هرچی میرفتم سر جزوه ها فقط نگاشون میکردم حال نداشتم یه کلمه بخونم. به یکی از پسرای کلاسمون اسمس زدم گفتم برای استاد ایمیل زدی. میگه ایمیل چی؟ من الان برگشتم خونمون! بهش گفتم هیچی بابا تو همون تو خونتون خوش باش بیخیال! گفت نه توروخدا جدا ایمیل چی؟ اصلا حال نداشتما. بازم گفتم هیچی.میگو بود تموم شد وقتش. تو همچنان تو خونتون خوش بگذرون! گفت باشه!
ساعت 3 نشسته بودم پشت کامپیوتر که سروه اسمس زده میگه تولد محمد مبارک صدسال به این سالا!!! منو میگی دوتا شاخ در آوردم این از کجا میدونه. بعدا فهمیدم کار لیلا خانوم بوده یه چیزی بهش گفتیم رفته دنیا رو پر کرده!! تازه بعد اون چندتا اسمس دیگه هم تو این مایه ها اومد. گفتم کاش یکی تولد خودمو بهم تبریک میگفت! این چه مدلشه!
بابا هم که رفته تهران. سوما میگه بابای زینب تو تهران یه زن دیگه داره!!! چرا یه پاش اونجاس یه پاش اینجا!!!
مامان بزرگمم اومده خونمون. مامانه بابام. کلی اعصاب منو بهم ریخته ها. وقتایی که مامان خونه نیس یه ریز به مامان فحش میده. معنای واقعیه رکیک رو این چند روز فهمیدم! یکی نیس بهش بگه این مامان جون من چیکار کنه بابایی رفته عاشقش شده. اینا برا بابا دختر انتخاب کردن از تو فامیلاشون بابای مام اومده اینجا عاشق شده!!! حال از 24 سال قبل تا الان فحش مامانمو میدن. این مامانی منم انقد گله. منم هی میگم خیلیم دلتون بخواد. بابامم به مامانم میگه تو ناراحت نشو. اصلا اهمیت نده. مادرم پیره. گناه داره. کسی دور و برش نیس. ( حالا من نمیدونم اینا چه ربطی داشت به فحش دادن!!) واقعا موندم چجوری روش میشه با این سن و سال اونم جلوی من به مامانم فحش میده. دیروز به مامانم گفت بی تربیت!!!!!!!!!!!!!!!!! وای این یکی دیگه خیلی مسخره بود! آدم به یکی که 24 ساله عروسشه بگه بی تربیت! اونم از تو هوا!!! یه هو! بدون اینکه چیزی پیش اومده باشه!!!
اینم عروس و مادر شوهر به معنای واقعی عروس و مار شوهر ایرانی که میگن!
مامان میگه اولا که تازه عروسشون شده بودم خیلی خوب بود چون ترکی بلد نبودم ترکی فحشم میداد ولی الان هم من ترکی یاد گرفتم هم اون فارسیم فحش میده!!!
بعدا میان میگن ملت کرد بد دهن هستن...
بد دهنی به ملت نیست که... به شخصیت خود آدماس...
منم امتحانام شروع شده اومدم اینجا هی حرف میزنم.
برم!
ایام سوگواری محرم و صفر رو هم به همه ی اونایی که براشون مهمه تسلیت میگم.
کاش یه کم از انگیزه و هدفی که اما حسین (ع) برای جنگیدن داشت باقی مونده بود... امام حسین (ع) خیلی چیزا هدفش بود که الان نمونده... کاش به اندازه ی این همه عزاداری که هست پیروی از اهدافشم بود...
لحظه های آخر ۵ دی اومدم برای این پست... باز خوبه مثه پارسال نشد که کامپیوترم خراب شد و مجبور شدم بعد چند روز پست این سالگرد رو بذارم... و داداش رضا اومد گفت مثه اینکه یادت رفته امروز چه روزیه!!!
نه امسال مثه همیشه یادمه... یادمه این روز اصلا چیزایی که شنیدم باور نکردم! یادمه وقتی سیاوش از تهران زنگ زد و به سیمین جریان رو گفت خاله فقط تو شوک بود و خندید گفت نه! بادمجون بم آفت نداره! چه روزای سختی بودن چه سخت گذشتن ۵ سال پیش دی ماه امتحانای ترمم بود. اولین سالی بود که تصویب شده بود بین هیچ کدوم از امتحانا فاصله نباشه!!! و من همش پیش خاله سیمین بودم. فقط میرفتم امتحان میدادم و برمیگشتم... کمتر از ۱۵ دقیقه هر امتحانو میدادم و سریع بر میگشتم خونه که خاله تنها نباشه. خودم هنوز تو شوک بودم چه برسه به خاله سیمین....
بخدا وقتی همه چی باورم شد که دیگه پارچه های سیاه و اعلامیه ها کوچه رو پر کرده بود و دیگه جایی برای اون همه پارچه ی مونده نمونده بود! وقتی باورم شد که دیدم رو اعلامیه نوشتن درگذشت ۱۵۰ نفر از بستگان رو به شما تسلیت میگوییم! وقتی باورم شد که عکس داداشای سیمین رو قاب گرفتیم و روز هفتم گذاشتیم تو مسجد...
سلمان هم که روز هفت بقیه رفت! هفت روز بیشتر از بقیه زنده بود! تو بیمارستان منتظر بود مامان باباش و برادراش بیان ملاقاتش!!!! بهش نگفته بودن که اونا نیستن! خودشم رفت پیش اونا...
یاد همه ی اینا منو به حس همون روزا میبره... تو دفتر خاطراتم همون روزا حال و هوامو نوشتم... کافیه دو خطشو بخونم دیوونه میشم... به خاطر همین اون دفترمو پلمپ کردم!!! عکس قدیم ارگ رو چسبوندم صفحه ی آخرش و دیگه چیزی توش ننوشتم و گذاشتمش کنار...