|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
صبح زود دلم نیومد بیدارش کنم. کلی زنگ زدم بهش ولی خطا خراب بود. دیرم شده بود با دو دلی زنگ زدم خونشون. گفت تو برو دیره منم میام. وروجک از منم زودتر رسید!
بعدشم کلی دعوام کرد. گفت همیشه گوشیت روشنه وقتی کار ضروری دارم خاموشی. بهش گفتم دیگه با خودم جایی موبایل نمیبرم. این از تصمیمات جدیدمه
گوشیمم تا اطلاع ثانوی خاموشه
چند روز تعطیلی باعث شده سر کلاس تعدادمون کم باشه. بچه ها رفتن خونه هاشون. فروزان صبح گفت دوباره برای تدا شعر گفته. تدا اسم یه کاج بلنده. فروزان هم اسمشو گذاشته رو یه نفر! ساعت ۱۰ با نسیبه تو مجتمع تجاری قرار داشتیم میخواستیم بریم کافی نت هزاره سوم . دیدم سوما هم بیکاره کلاس نداره با خودم بردمش
نسیبه دیر اومد. تلفنی دعواش کردم. سوما گفت وای چرا اینجوری باهاش حرف زدی. منم فک کردم با معصومه حرف زدم!!! اگه میدونستم نسیبه است مودبانه تر میحرفیدم خب! رفتم طبقه بالا خواستم نو نو رو ببینم ولی نبود
نونو مگه نگفتی همیشه ۱۰ هستی؟؟؟ تازه اونروزم که اومدم تو تازه ۱۱ اینا بود اومدی
چرااا؟؟؟!!! خلاصه کارمون که اونجا تموم شد سوما خانوم هوس لبو کردن منم که حسابی پایه... بی خیال دانشگاه و رفتیم میدان اقبال. حالا از ششم بهمن تا ته فردوسی سوما خانوم دنبال لبو بهداشتی بود!!! مثلا میگفتم سوما همین جا بخریم میگفت اه نه نگاه کن لبوهاش یه جوریه!!!! میگفتم دیوونه چه جوریه؟ لبوه خب! حالا به هر لبو فروشی میرسیدم هی همینو میگفت!!! تا اخرش بعد متر کردن دوتا خیابون دراز!! به اخرین لبو فروشی رسیدیم!!!من: سوما این اخریشه! سوما: خب این یه جوریه تو نگا کن!!!! بیا برگردیم از قبلیه بخریم! من:
نخیر سر اونم همینو گفتی. سوما:
باشه بخریم
خلاصه بعد لبو هم رفتیم مغازه عموش کلی بیسکوییت برداشت. من هر چی گفتم دیوونه داریم میریم نهار بخوریم گوش نکرد. سوار اوتوبوس شدیم مستقیم رفتیم سلف!!! حالا دانشگاه برای منو سوما معنی درس و کلاس نداره!!! فقط معنی سلف و بوفه و ... !!! رفتیم نشستیم. سوما: وای زینب ژتون نیس!!! گمش کردم. من:
گشنمه سوما. سوما: خب چیکار کنیم حالا. من: تو بگو. سوما: بیا لبومونو بخوریم!!! من: غلط کردی بگرد ژتون رو پیدا کن. کل کل کل کیفشو ریخت رو میز نبود که نبود. من: دیوونه تازه ۳ تومن دادیم عوضش کردیم
دوباره باید ۳تومن دیگه بدیم تا صادر کنن!!!
اونم معلوم نیس کی. سوما:![]()
![]()
![]()
من: اشکال نداره بشین الان میام. سوما: کجا؟
من: میرم غذا بیارم دیگه. سوما: چجوری؟؟؟؟ من جواب ندادم رفتم. سرآشپزمون فقط اونجا بود اشپزه نبود. گفتم ما ژتون داریم جامونده خونه. اونم گفت باشه دخترم غذاتونو ببر
( چه مهلبون
) سوما: ااااااااا چه جوری غذا گرفتی. من: گفتم ژتون جامونده! سوما: میگفتی بخدا ژتون زدیم. من: یه غذا قسم خدا خوردن نمیخواد. سوما:
آهان! من: ولی برو بگرد پیداش کن. ( حالا بهش نگفتم رفتم پایین سفارش دادم یکی دیگه صادر کنن) وقتی برگشتم سوما گفت کجا رفتی؟ گفتم هیچی پایین یه لحظه کار داشتم. حالا پایین یکیو دیدم بهم گفت خیلی قیافت برام اشناس اسمت چیه؟ من: زینب. وقتی خانومه که ژتون صادر میکنه پرسید اسمت چیه گفتم سوما م..... اون یارو که اسممو پرسیده بود چپ چپ نیگام کرد!!!! فک کرد اسممو دروغ گفتم بهش!!!![]()
بعد سلف برگشتیم دانشکده. یه قسمت پرتی هست تو سالن پایین که جای آسانسورای دانشکده ست. چون خیلی خلوته همیشه جفتای دانشکده میرن اونجا!!! با سوما رفتیم اونجا. سوما داشت با موبایلش حرف میزد منم روبه روش وایساده بودم. دوتا شیلاتی ۸۶ اومدن تیکه پروندن گفتن منتظر آسانسورید!!!
سوما گفت آره!!! اون یکیشون گفت اونجا وایمیسین الان حراست میاد میگیردتون!!! اونا رفتن. دوتا از شیلاتی ۸۵ اومدن!!! انام تیکه پروندن! گفتن از کی تاحالا شما دوتا دوس دختر دوس پسر شدید!! حالا هر کی میومد و میرفت هم رشته ایی. گفتم سوما یادش بخیر سال ۸۴ ما ۲۰ نفری بودیم تنها شیلاتیای دانشکده! ببین سنگ بندازی میخوره تو سر شیلاتی!! ( همینو که گفتم دکتر "ک" رد شد!! گفتم پاشو سوما پاشو بساطمونو جمع کنیم بیم ازینجا. ضایع شدیم رفت! رفتیم یه کلاسی نشستیم من انقد وسایلم زیاد بود که وقتی اومدیم بیرون از اون کلاس یادم رفت کیفمو بیارم
رفتیم یه کلاس دیگه. تازه نشسته بودیم که ۴تا پسر با لباس کردی اومدن (کاواپانتول!!) شروع کردن کردی رقصیدن(هلپرکه!!) دوستان کرد آیا درست نوشتم!!؟؟؟ سوما بدش اومد گفت پاشو بریم بیرون. رفتیم یه کلاس دیگه. خلاصه انقد کلاس عوض کردیم که فروزان اومد گفت زینب جزوه ی بیماری هاتو بده من امشب ببرم. ای دل غافل دیدم کیفم نیس! گفتم سوما کیفم نیس. زد زیر خنده!! گفتم نخند! گفت خب چرا انقد بیخیالی؟ گفتم خب چیکار کنم حوصله ندارم خوابم میاد!!! بی خیال کیفه شدم!!! رفتیم کلاس گیاهان آبزی سوما اینا!!! چقده من دوس دارم مهندس گرگین رو. ![]()
![]()
بهم گفت تو این درس رو پاس کردی میخوای الان ایرادای منو بگیری!! گفتم اختیار دارید من هیچی یادم نیس بخدا!!! سوما گفت خانوم گرگین قول میدم دختر با ادبی باشه و شلوغ نکنه
یه جزوه ی پرورش کروکودیل دست من بود خانوم گرگین گفت انقد غر میزنید گیاهان آبزی که از کروکودیل خیلی بهتره!!![]()
بعد کلاس رفتم دنبال کیفم و در پی تلاش های مستمر پیداش کردم!!! تقصیر سوماس دیگه انقد آدمو گیج میکنه!! حالا سومام هی مسخرم میکرد!!
بعدش هم که با سحر و بهاره و فروزان و سوما رفتیم خیابون! چقد خوابم میومد! زنگ زدم به مامانم بگم میرم خیابون سوما کلی بهم خندید گفته بچه٬ سوسول٬ لوس!!! گفتم هر چی میخوای بگو. من به مامانم میگم کجاها میرم
( بچه مثبت!!) گفت آره جون خودت حالا اگه (...... سانسوووووور....!!!) عمرا زنگ میزدی به مامانت بگی! گفتم چرا اونم به مامانم گفتم ولی خب دیگه وقتی اجازه نداد مجبور شدم بی اجازه ..!!!!![]()
تازه شم همش یه بار تو عمرم بود![]()
بعد کلی تموم خیابونارو متر کردن شب پیاده!!! برگشتیم خونه. دیگه واقعا خسته ی خسته بودم. رسیدم خونه مامان گفت خوش گذشت گفتم آره خیلی... گفت با کیا بودید؟ گفتم بهش. تازه سوما فردا نهار دعوتمون کرد
ولی مامان گفت ساعت ۱۱ منو ببر فرودگاه پرواز داریم ساعت۱۲. من:
خونه سوما دعوتم. مامان: باشه عزیزم منو رسون برگرد برو خونشون خودم برمیگردم خونه. من:
مرسی مامان.
یه دو هفته اییه که دخترای کلاسمون و سوما خانوم یه چیزایی بهم میگن که دوس ندارم. حتی"ش" !!! امروز به سوما گفتم نگو اعصابم خورد میشه
گفتم اصلا دلم نمیخواد راجع بهش حرف بزنی. گفت اخه خری. دیوونه ایی. ( کردی میگفتا!! میگفت کری. کر تو کردی یعنی خر!!! ) فروزان بهم حق داد که ناراحت بشم.
مرسی فرو که درکم میکنی
آخه من موندم اینا از کجا میدونن من دارم اشتباه میکنم
هی الکی گیر میدن
باشه قبول اشتباه. ولی این اشتباه هم برام شیرینه.
یه تشکر اساسی هم به یه نفر بدهکارم. آقای عباس تمرتاش شاهد ممنونم
خیلی زیاد.
یادمه اون وقتا همه ی بچه ها دوسش داشتن... محبوب مدرسه بود.
ولی حالا کسی که من دیدم همون آدم ۷سال پیش نبود همونی نبود که سال ۸۰ تو مدرسه ی ما اونقد شور و هیجان داشت که همه ی بچه های غمگین رو شاد و سر زنده میکرد...
مشکلاتی که براش پیش اومده بود داغونش کرده بود... خیلی داغون....
شوهرش کردستانی بود و خودش تهرانی... چند سالی میشه طلاق گرفته بود و برای همیشه برگشته بود تهران. گفت سنندج رو خیلی دوس داره ولی اگه میتونست حتما همین جا زندگی میکرد...
خیلی ناراحت شدم براش.
یه چیز جالب دیگه. من اونو نشناختم!! ولی اون منو شناخت. لحظه ی اول اومد جلو گفت تو شاگرد من بودی؟ خیلی نگاش کردم گفتم شما؟ نه!!!
بعد ۴۵ دقیقه شناختمش. آخه خیلی عوض شده بود. اون موقع ۲۹ سالش بود ... درسته که الان ۳۶ سالش بود این سن با اون سن خیلی فرق ایجاد نمیکنه ولی چیزای دیگه عوضش کرده بود.
کلی با هم حرف زدیم. تا وقتی که پرواز رفت... تموم غم دنیا تو دلش بود...
بهش گفتم یادته هر روز تو مدرسه مینشستیم تا ساعت ۵ و تو برامون سنتور میزدی!!! گفت اره یادمه .. با اینکه این همه با هم بودیم تو چطور منو نشناختی...؟؟ سرمو انداختم پایین و گفتم آخه خیلی عوض شدی. گفت میدونم چند وقت بیمارستان بودم و کلی قرص اعصاب خوردم...
دلم خوش بود خیال نازکی دارم
خیالی چون کبوتر
مرا می برد تا افلاک
مرا نزد خدا می برد
برایم آرزو می ساخت آرزوهایی درازو دور
دلم را قلقلک می داد![]()
هر روز عاشقم می کرد![]()
لباسی بر تنم می کرد
دو سه روزی معلم می شدم
نرم، آرام و خیال انگیز ![]()
و شاگردان من زیبا
سراپا گوش آهنگم
صباحی چند داروساز بودم
و دکان پدر عطاریم بود
باز هم زیبا و زیباتر
دست خدا جاری
درون شیشه های شربت من
به دنبالش شفایی
درد مردم را بغل می کرد
و زیباتر از آن ها
آرزوی بچگی هایم
که روزی در فضایی دور
به دور از مردم مغرور
باغی چون بهشت دارم
کنار باغ زیبایم
رودی خروشان
به سان کره اسبی رام
درون خانه باغم
من پرستارم
پرستار قزل آلا ![]()
که همچو کودک خود دوستش دارم![]()
نان و آبش می دهم
درد و آهش می خرم
شب برایش قصه می خوانم
لالا لالا قزل آلا
به خوابش می برم من![]()
بزرگش می کنم من
که ناگه روز آخر می رسد
روز شوم مردن ماهی![]()
روز مرگ نازنینم
قزل آلای من!
چه تقدیر اسفناکی
درون معده انسان جای آرمیدن هست![]()
با چه بارانی بشویم پیکرت را
منم چون تو عاقبت روزی
به قلب خاک می افتم
و ذرات وجود من
کنار شبنم و باران
کجاها می روند!![]()
شاید ته دریا
تن برگی
دل کوهی
چه می دانم...![]()
نمی دانم...
خسته ام![]()
خسته ام از آرزوها ی محالت ای خیال
زندگانی آنچه گفتی نیست
زندگانی همچو رود خوش خیالی نیست![]()
ماسی خانم
حالا اون بخیر گذشت ... تو فرودگاه... اول همه یه مارمولک کوچولوی خوشگل دیدم تو اتاق مامان اینا. بعد برش داشتم بذارمش بیرون که دمش کنده شد
بعد دوباره بلندش کردم بازم یه تیکه دیگه از دمش کنده شد! اینبار از کله گرفتمش! همکار مامانم گفت داری چیکار میکنی؟ گفتم مارمولک تو اتاقتونه دارم میذارمش بیرون. یه هو این خانومه اومد جلو مارمولک انداخت رو زمین و با پا سفت کوبید روش![]()
![]()
بعد با حرص گفت این امیر بود کشتمش
بعد یه خنده ی مسخره کرد و رفت.. امیر شوهرشه که رفته دوتا زن گرفته
گفتم زن عقده ای به مارمولک بیچاره چه ربطی به امیر داره... اونقدر ناراحت شدم که تا ظهر که فرودگاه بودم بیست بار به زنه یادآوری کردم کار خیلی بدی کرده. حالا به نظر من این همون اتفاق بدی بود که از صبح دلشوره شو داشتم. تا آخر شب همش یاد مارمولکه بودم![]()
مامان و همکارش رفتن گیت. هواپیما اومده بود. مامان گفت درو قفل کن بشین هر کیم در زد اصلا جواب نده انگار کسی تو اتاق نیس. گفتم باشه. (یادم رفت درو قفل کنم) بعد نیم ساعت دیدم صدای بی سیم یکی از همکارای مامانم اومد که طرف پشت خط میگفت پس خواهرا کجان؟ پرواز نشسته مسافرا منتظرن دره گیت باز شه!! اون آقاهه که اینجا بود و نرفته بود سالن گفت نه من اینجا تنهام هیچ کس اینجا نیس حتما اومدن. اونم گفت نه میگم نیستن تو یه سر به اتاقشون بزن!!! ( منم بی خیال نشسته بودم به این خیال که درو قفل کردم!!)
مرده سه چهار بار در زد... صدا زد. همون لحظه موبایلم زنگ خورد
بابام بود. گوشیو برداشتم آروم گفتم من نمیتونم حرف بزنم اونم گفت چرا؟ تو ماشینی؟ من نه جای دیگه م. بابا: خب خواستم بگم من دارم نهار درست میکنم زود بیایید خونه. من: باشه . بابا: فرمونه حادثه نیافرید!!راحت بودی؟ من: آره قطعش کن دیگه. بابا
باشه. تازه سلام هم پشت خطیم بود!!! تو این موقعیت حالا همه یادشون افتاده بود زنگ بزنن به من! تو همین حالت بود که یه هو در باز شد من![]()
![]()
یادم افتاد درو قفل نکرده بودم!!! آقاهه تا منو دید جا خورد سریع درو بست!! رفت بیسیم زد گفت نه هیچ کس اینجا نیس همه رفتن
منم دیگه ترسیدم برم درو قفل کنم تازه که ضایع شدم
اینم یه اتفاق دیگه ش
با مامان رفتیم خونه. دیدیم تو خونه هیچ دونفری با هم حرف نمیزنن
فهمیدیم دعواشون شده. مهدیه چشاش اشک آلود اومد گفت مامان تو خونه نبودی بابا سرم داد زد
(خوشم اومد من!) مامان برای چی آخه حق نداره
من: خیلیم حق داره. انقد بچه هاتو لوس کردی که یه داد بزنی سرشون اینجوری اشک تمساح میریزن. مامان: تو خفه شو![]()
مامان رفت پیش بابا: تو یه روز خواستی کوفت درست کنی باید اشک بچهامو در بیاری!!!( حالا انگار فقط بچه های خودشن!!) بابا: آخه تو نمیدونی چه کار میکنه. یه ذره حرف گوش نمیده. زهره؟: مامان من بودم به بابا حق میدم. مامان: تو حرف نزن سالی یه بار میای خونه. زهره: چه ربطی داشت
خلاصه نهارو یه جوری خوردیم که همه با اخم نگای همدیگه میکردن بعد نهار هم هیچکی با هیچکی حرف نزد... رفتن خوابیدن وقتی بیدار شدن یه ذره دیگه بحث کردن و دیگه تا شب همه چی درست شد انگار نه انگار دعوایی بوده و کلی تو روی هم حرف زدن... مسابقه ۱۰۱ نگاه کردن و رفتن خوابیدن...!
دیروز سوما اومد اتو مو و گوشی و پول و دیگه یادم نیس چیا... برد. خیلی مشکوک میزنه. شب ساعت ۱۱ زنگ زد گفتم می خوای چیکار اینارو؟ گفت حالا... میخوام دیگه...
مشکووووووووووووووووک... چون جدیدا خیلی بهش گیر میدم و با کاراش مخالفت میکنم نگفت وگرنه همه چیو بهم میگه. مطمئنم این یکیم تو دلش نمیمونه و طاقت نمیاره خودش میاد بهم میگه. من حدس زدم میخواد کسیو ملاقات کنه! حالا ببین من کی گفتم... من صبح تا شب باهاشم میشناسمش!
شبم دیدم هر کاری میکنم با گوشیش اسمس نمیره. زنگ زدم بهش. گفت: برای سند اسمس رو دکمه سبزه چند بار پشت سر هم دبل کلیک کن
اگه یه لحظه وایسی بازم سند نمیشه!!!من: از دست تو. باشه.
حالا یه چیزی مهمتر از همه... خواهر فاطمه بالاخره نی نی خوشملش به دنیا اومد![]()
![]()
اسمشو انگار گذاشتن زهرا درسته؟؟؟؟ مامانم خيلي خوشحال شد. از مين جا بهشون تبريك ميگم ايشالا هميشه روزاي قشنگ تو زندگيشون ببينن.
اميدوارم حال مامان فاطمه هم خوب خوب بشه تا ديگه فاطمه كامل شاد شاد بشه.
پ.ن: خودم خيلي حالم خوب نيس.
از لحاظ روحي خيلي داغونم... از يه سري چيزام پشيمونم...
چند وقت پيش رفتم يه جا مشاوره ي ازدواج وقت گرفتم بعد اون همه وقت گرفتن و منتظر موندن به اميد يارو مشاوره... ديدم مشاوره دوست مامانمه و من ميشناسه منم كلي تو ذوقي خوردم و هيچي نگفتم
پس من چيكار كنم اي خداااااااااااا...........
دلم ميخواد برم يه جاي دور هيچكس نباشه داد بزنم خودمو خالي كنم
كسي راهنمايي چيزي داشت كمك كنه... دچار ترديد نشدم ها ولي حس مي كنم... بي خيال بذار نگم
