|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
سلام... خیلی وقته ننوشتم ...نه؟!!
اثرات کمبود وقت آزاده!!! اول دبیرستان که بودم دلم میخواست یا برم رشته ریاضی یا فنی (کامپیوتر) ولی مامانم نذاشت... گفت همین جوریش صبح تا شب پای کامپیوتری اگه بری که دیگه شبام تا صبح میشینی پای کامپیوتر... از همون موقع که منو زورکی فرستاد رشته تجربی من عقده ایی شدم!!!!!! علاقه ی من ه کامپیوتر برمیگرده به سال دوم راهنمایی... وقتی کار با محیط سیستم عامل ام اس داس و ان سی رو یاد گرفتم شدیدا علاقه مند شدم! دبیرستان که بودم از درس حسابی زده شدم... کلا زیست که درس اصلیمونه بهم نمره میدادن تا نیفتم!!!! عربی هم همین طور. ولی تو ریاضی فیزیک بهتر بودم اکثرا جز نمره های اول کلاس بودم. هر کاری میکردم غیر درس خوندن! ولی دوران پیش دانشگاهی بهتر شدم. البته تاثیرات دوست بود! دوست خوب و دوست ناباب که میگن همینه! اصفهانی بود. صبح تا شب با هم بودیم. شبا هم یا من خونه اونا میخوابیدم یا اون خونه ما میخوابید. شدیدا منو تشویق میکرد به درس خوندن. خیلیم خونواده مذهبی بودن و ازین نظر هم خیلی روم تاثیر داشت. روزایی که با تون بودم خوب درس میخوندم. ولی روزایی که با هم نبودیم... خیلی مهربون بود. کل بچه های کلاسشون منو میشناختن ۰ مدرسه تیزهوشان بود) رشته ی اون ریاضی بود و من تجربی ولی با هم درس میخوندیم!!!! الانم که الانه اکثر دوستایی که تو دانشکده فنی دانشگامون دارم مال اون دورانه و همشون سراغشو از من میگیرن. شاید نسبت به این دوستم خیلی بی معرفتم. هر سال روز تولدم زنگ میزنه بهم. ولی از روزی که از هم جدا شدیم ( رفت دانشگاه نجف آباد) من فقط یه بار بهش زنگ زدم.
این همه گفتم که بگم زده به کله م که همون کامپیوتره رو بخونم! دو ماهی میشه که شروع کردم... البته شروع کردیم.( با معصومه!!! اونم از من دیوونه تر) حدود ۵ - ۶ ماه کتابای سال دوم دبیرستان رو میخونیم و بعد عید هم به امید خدا سال سوم!!! و بعدشم که کنکور!!!! حالا مامان هی گیر داده این همه وقت خودتو برای چی میگیری... یه راهیو تا اخر برو بعد برو سراغ یه راه دیگه..بشین برای کنکور همین رشته ی خودت بخون بذار فوق قبول بشی. اینقدر خودتو نپیچون!! ( اخه این کلاس ما هر روز ۴ ساعته!!!) درست عین یه دبیرستانی باید هرروز بریم کلاس. تازه شم همش چیزای تکراری... حالا در طول هفته نصف وقت منو دانشگاه میگیره و نصف دیگشو کلاس کامپیوتر و آخر شبا وقت کمی برای درس خوندن میمونه!! اونم بیا و انتخاب کن جزوه های کنکور بهمن ماه رو بخونی یا کتابای کامپیوترتو که اشکالاتت رفع بشه. مامان میگه ادم یه راهیو میگیره تا اخرش میره ولی بابا میگه هر جور که دوس داری!!! ( قربون بابای گلم بشم!) تازه بابا تشویقمم میکنه! من که پشیمون نیستم. فک نمیکنم معصومه هم پشیمون باشه... البته دیروز سر کلاس یه خورده غرغر کرد گفت به درسای دانشگاه اصلا نمیرسم. ( معصومه اون تنبلی خودته هااااااا وگرنه میرسی)
رضا (رئیس بزرگ) تو روانشناسی من گفته بود که خیلی بچه دوست دارم. فکر کنم اینو از روی وبلاگ اسکادرانمون گفته بود. اخه یه سری که رفته بودیم کوه جوگیر شدیم سیصدتا عکس با بچه ها انداختیم که چندتاشو هم گذاشتیم تو وبلاگ و چندتاشم ممعصومه زحمت کشید برد تو سایز کوچیک منم به صورت متحرک گذاشتمشون بالای صفحه اصلی که برای همیشه بمونه. اما حالا دیگه وقتایی که میریم کوه دیگه اصلا حس و حالش نیست عکس بگیریم. همین که خودمونو میکشیم بالا خودش کلیه!!! حالا تو کلاس کامپیوتر ما یه خانومی هست که یه بچه دوساله داره اسمشم نرگشه. من چند روز بود که کلاس نرفته بودم. بعد چند روز یه روز که خیلیم دیر رفتم نرگس کوچولو رو دیدم. همش داشت جیغ میزد. معصومه گفت بهش ادامس بدید منم برگشتم گفتم کدوم کله خری به بچه کوچولو ادامس میده؟معصومه تو اگه بچه داشتخ باشی دوروزه خفش میکنی.... ( داشتم اینارو میگفتم که دیدم معلم کامپیوتره برگشته داره منو نگاه میکنه و یه پوزخند زد و روشو برگردوند!) آخ اخ من بعدا فهمیدم که درست پیش پای من قبل اینکه بیام کلاس معلمه به نرگس کوچولو آدامس داده!!!!! کلی ضایع شد!!!! حالا بقیش.... این نرگسه تا منو دید اومد بغلم دیگه نرفت!!! تا آخر آخر کلاسم جیکش در نیومد... تند تند هم میگفت من اینو کیلی دوش دالم ولی هیش کدومتونو دوش ندالم. فقط اینو و مامانمو دوش دالم!! زود زود هم پفک میذاشت دهنم! معصومه هم گفت زینب از بچه ها بدش میاد حالا این یکیو نمیدونم چرا تحویل میگیره! به مامان بچه گفتم خدایی خیلی با نمکه من بچه دوس ندارم ولی این خیلی با مزه ست اصلا نمیشه دوسش نداشت! یکی از بچه های کلاس ( شعله) برگشت بهم گفت اخه تو خیلی دوسداشتنی هستی!!!!!!!!!!!!! حالا تا آخر کلاسم بچه چسبیده بود به من زود زود میگفت ببین اینجای شلوالم خلاب شده دلشتش کن! لباشمو ملتب (مرتب)کن...!!! وقتیم که کلاس تموم شد تازه یادش افتاد که دونه دونه تمام پفکاشو گذاشته دهن من! شعله هم که عاشق پفک...منم نصفه شو که مونده بود دادم به شعله...!!!! حالا داشتیم میرفتیم خونه هامون نرگس تو بغل مامانش هی داد میزد پفکمو میخوام!!!! خوش به حالش... بچه س هنوز.... تمام غمش فقط پفک و شکلاتشه...
دیروز تو خیابون دیدمش دست مامانشو گرفته بود و آروم آروم راه میرفت... منو از دور دید کلی ذوق کرد! منم ذوقش رو بی نتیجه نذاشتم همیشه ی خدا که کیفم ازین چیزا توش هست یه کاکائو دادم بهش!
یه مدت با یکی از دخترای همکلاسیم روابطمون شکرآب شده بود.. تقصیر من نبود اصلا هااااااا... تقصیر بد قضاوت کردن و پر توقعی اون بود... ترم جدید سعی کردم اصلا چیزایی که ترم گذشته و تابستون گذشت به روی خودم نیار... گفتم سال آخره و خاطره هاش میمونه... حالا دوباره داره رو اعصابم راه میره... یه ذره خوب رفتار میکنی از سر و کولت بالا میرن... خیلی از دستش عصبانی شدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم... پر توقع... بخدا من به کارای خودم نمیرسم حالا چطور بشینم کارای اونم انجام بدم. زهرا هم فهمید عصبانیم گفت رک بهش بگو مگه من مسئول کارای توام...
بابا جان هم رفته اند یک پیکان دیگر خریده اند!!!!! وای انقد مهدیه بدش اومد!!! گفت چیه هرچی دلت میخواد ور میداری میاری خونه!!! بابا گفت دیوونه به نفع توه! بشین یه کم یاد بگیر! ولی این وسط حال منم کمی گرفته شد... حالا گیر دادنای مامان شروع میشه... صبحا پا میشه : زینب پاشو منو برسون... عصرا زینب یه سر برو فلان جا اینو بخر... زینب برو دنبال... دیگه نمیذاره سر جام بشینم... تنها سودی که در موقعیت فعلی برای من داشت اینه که همش یه مدته میخوام این کامپیوترو ببرم درستش کنن ولی حوصله نداشتم بدون ماشین! حالا فردا پسفردا میبرمش! بعد گندی که معصومه زد بهش...!!! تابستون با این ویندوز نصب کردنمون...!!! بیرون هم بردمش ولی هنوز خرابه.. مهدیه همش میگه چرا عقلت نمیرسه خود کامپیوتر کهنه شده! ولی بنظر منم هیچیشم نیست. تا ده سال دیگه هم کار میکنه! مطمئنم.
با سوما هم همش دقیقه نود میریم دانشگاه... همش دیر میکنیم...
یکشنبه با مریم رفتیم محوطه ی جلوی خوابگاه و یه صبحونه ی عشقولانه خوردیم!
دارم اکولوژی دریا میخونم! شاید بتونم تا دو ماه دیگه با این وضع خوندنم تمومش کنم!!!
به درس بیماری آبزیان شدیدا علاقه مند شدم!!!
دیشب یه نفر حالمو گرفت... خیلی از دستش ناراحتم... نمی بخشمش.. اصلا... آخه عزیز من همه چی با یه ببخشید تموم نمیشه... در ضمن تا ساعت ۴ خوابم نبرد... دیگه واقعا ..... هیچی ...بی خیال... اگه درکم میکردی هیچ وقت این رفتارو نداشتی... بودن روزایی که من درکت کردم... ازت دلگیرم خیلی...
دوست دوران دبیرستان امسال با من همکلاسی شده... دختر بی نهایت خوبیه... یادمه دبیرستان که بودیم اونم از رشته ش بدش میومد و شاعر بود. بچه مینشستن درس میخوندن و من و اون مینشستیم شعرای اونو میخوندیم! ازش اجازه میگیرم چندتاشو میذارم اینجا...
پریروز دایره زنگی رو دیدم... جالب بود!
یکی از دوستام از بیماری که داره رنج میبره... نه رنج جسمی.. رنج روحی... هر چی بهش میگم چیزی نیست زود خوب میشی با یه عمل ساده... ولی گوش نمیده....۱۹ سالشه... غده خوش خیمه... براش دعا کنید... اولین شرط روحیشه که باید خوب باشه و نیست...
زهره یه مسافرت چند روزه رفته و اومده کتابخونه اتاقمونو پر از انواع سنگ و فسیل کرده!!! بهش گفتم خوشت میاد منم بیام اینجا رو پر از خرچنگ و ماهی کنم!!! میگه نه اینا با ارزش هستن شما درک نمیکنین!!
فعلا تموم...!!!!