میرم دانشگاه میام... درس میخونم... ولی نه اونجور که از خودم انتظار دارم... دارم سعی خودمو میکنم که ساعت مطالعمو بالا ببرم... تا چشم رو هم گذاشتیم چهارسال گذشت و یه کنکور دیگه تو راهه...!!! فعلا فکر ترم بعد که چی میشه اعصابمو خورد کرده... هر دفعه که یادش میفتم تا چند لحظه عصبی میشم!! اگه واحدایی که میخوام بردارم برخورد داشته باشه بیچاره میشم... درسایی که فقط زوج ترم ارائه میشن فقط یکیشون برخورد داشته باشه 10 ترم رقم خورده! در غیر این صورت امسال فارغ التحصیل...!!! نمی خوام بهش زیاد فکر کنم.
روز اول رو برد که داشتم دنبال کلاسم میگشتم یه دختره اومد گفت من ترم 5 هستم تو که ترم اولی هستی اگه خواستی میتونم کمکت کنم! فقط بهش گفتم نه ممنون دنبال شماره کلاسم میگشتم که پیدا کردم. نمیدونم چیه من به ترم اولی میخوره!!! یعنی اون موقع اینقد داشتم گیج میزدم!!!؟؟؟!!! یا اون روز تو دانشکده ادبیات وقتی سوما گفت زینب نهار نداریم؟؟؟ یکی برگشت فک کرد ترم اولی هستیم گفت: میتونید از دانشگاه ژتون بگیرید و هر هفته ژتون بزنید و تو سلف غذا بخورید!!!! بهش گفتم ممنون از راهنماییت. گفت خواهش میکنم!!! وقتی رفت سوما هری زد زیر خنده!!!! چندین مورد دیگه هم برامون پیش اومد... کلا روزای اول که ترم اولیا میان رفتارا و کاراشون جالبه!
کارت دانشجوییمو گم کردم!!!
امروز سوما متوجه شد بند دوتا کفشامو یه مدل نبستم. تا نیم ساعت دوتایی خندیدیم!!! آخه تا الان خودم متوجه نشده بودم!!! یکیشو مدل ضربدری و یکشو صاف بسته بودم!!! ولی چون کلا سیاهه زیاد معلوم نیس! حالام که فهمیدمم حال ندارم درستش کنم!!!!!
ظهر یکیو تو دانشکده دیدم که خیلی خوشحال شدم!
دیشب کلی با مامان هنگامه صحبت کردم اما خودش طبق معمول خونه نبود...
صبح هم تو داشنکده ادبیا مریم رو دیدیم که دوتایی کلی ذوق زده شدیم. آخه یه مدته هرچی اون زنگ میزد من خواب بودم هرچی من زنگ میزدم اون خواب بود. نمونش همین دیشب.انقد اس ام اسای فدات بشم و قربونت برم برام میفرسته و عشق من صدام میکنه!!! امروز بهم گفت برای پایان نامه ی ارشدش " شیمی عشق" برداشته!!!!!!!!!! جل الخالق!!! اولش فک کردم شوخی میکنه یا مسخره بازی در میاره. ولی بعدش دیدم نه بابا قضیه جدیه! " لاو چیمیستری"
( با فونت انگلیسی ننوشتم چون کامپیوتر خونه خرابه فونت رو عوض کنم قاطی میزنه!!!)
گفت به عشق تو این موضوع رو انتخاب کردم!!!
گفتم یعنی چی؟ گفت حالا بعدا برای سمینارم دعوتت میکنم بیا ببین چیه.
امروز دوبار حسابی رفتم سرکار
یکی 8 صبح که یه پسره قرار بود بیاد دانشکده پایین تا گروهمونو عوض کنیم آقا ساعت 9:45 اومده میگه شرمنده خواب موندم. خیلی عصبانی بودم خودمو کنترل کردم. با خودم گفتم بیاد حتما یه چیزی بهش میگم ولی ازونجایی که تا حالا با کسی بد برخورد نکردم دلم نیومد این کارو کنم!!! یه چیز جالب دیگه هم... پسره نمیدونم کرد کجاست ولی لهجه متفاوتی داره. روز اول که اسمشو ازش پرسیدم من فقط برومندشو فهمیدم از ت حرفاش. از اون روز بهش میگفتم اقای برومند .... وقتی رفتیم گروهمونو عوض کنیم دیدم اسم کوچیکش برومنده!!!! وای خدا یاد وقتایی افتادم که جلو همه دوستاش و همکلاسیاش بهش میگفتم برومند!!!! همون لحظه که دیدم این اسمشه نه فامیلش؛ به خودش گفتم؛ گفتم شرمنده آقای... من تا الان فک میکردم برومند فامیلتونه!!! اونم دیگه چیزی نگفت! سرکار بعدی هم ساعت 12 کلاس امار بود که هرچی نشستیم استا نیومد تا2. بعدش گفت ببخشید یادداشتتون رو همین الان دیدم!!
دیروز زهرا زنگ زد خونمون یه سوتی بزرگ داد!
ظهر تو دانشکده دعوا شد. اولش دوتا پسره که حرفشون شد من و سوما هم سه چهار متری اونا بودیم داشتم یه چیزی از قدیما برای سوما تعریف میکردم که یه هو گفت ساکت باش ببینم اینا به هم چی میگن. گفتم مگه فضولی. گفت نه آخه معلومه قراره یه دعوای درست و حسابی راه بیفته. گفتم از کجا میدونی گفت آخه پسرا یکیشون سنندجیه یکی کرمانشاهی. سنندجیا و کرمانشاهیام منتظر یه بهونن که با هم دعوا کنن! به این حرف سوما خندم گرفت ولی کمتر از ده دقیقه پیش بینیش درست از آب دراومد. وقتی برای همدیگه چاقو کشیدن قشنگ احساس ترس کردم. وقتی برگشتم دیدم سوما کنارم نیست!!! همون لحظه یه پسره بدو بدو اومد دوس دخترشو برد!!! گفت ازینجا برو خطرناکه! با وجودی که ترسیده بودم در اوج خونسردی بودم. مریم همیشه ازین خونسردی من شکایت میکنه. مثه اون روز غروب تو مدینه یا ساعت3 شب تو کوچه بن بست تو مکه! مریم وقتی اونارو یادش میاد تمام تنش میلرزه!!! و همیشه میگه نمیدونم چطور تو عین خیالت نبود.
ولی امروز با وجود اینکه ظاهرم خونسرد بود ولی خداییش ترسیدم. وقتی رفتم تو سالن سوما رو دیدم که داره میاد طرف. بهش گفتم کجا یه هو غیبت زد. گفت زینب ببخشید تنهات گذاشتم؛فرار کردم!!!ترسیده بودم!!!
دونفر بهم گفتن چاق شدی... یعنی ممکنه!!!؟؟؟ امیدوارم!
فقط این رکورد 39 کیلویی رو بشکنم برم تو 40 خودش کلیه برام...!
البته رفته بودم 43 اینا... ولی ماه رمضون دوباره افتادم تو 40 به پایین.
این تابستونم به خواست بعضیا رزمی کار نکردم هیچ.. اصلا باشگاه نرفتم...پشیمونم.
آها یه چیز دیگه... شنبه با معصومه امتحان فتوشاپ هم دادیم...عالی عالی بود. فک نمیکردم انقد راحت باشه... بهم گفتن برای یه شرکت فرش یه آرم مناسب و یه کارت تبلیغاتی با ابعاد 9×4 طراحی کن.
دیگه چیزی یادم نیس بگم...
فقط اگه زنده بمونم بازم زود زود میام مینویسم...
زنده موندنم هم مشروط به رانندگی خوب سوما خواهد بود! انقد تند میره. هرچی میگم بابا داخل شهره اتوبان که نیس؛ گوش نمیده. تازه اونروز برای اولین بار شجاعت به خرج دادم کمربندمو نبستم کلی بچه ذوق کرد. گفت ببین کی کمربندشو نبسته! ( اخه سر این چیزا حساسم) فقط دنبال یه سوژه میگرده باهاش کورس بذاره. هرچی میگم دیوونه اونا ماشینشون با مال تو سرتا پا فرق داره تو با این سرعت بپیچی چپ کردی رفته. ولی هی گوش نمیده میگه نه من روی یکی رو کم نکنم شب خوابم نمیبره. باباش همیشه اینجور وقتا میگه دخترم فلان ماشین(مثلا) میل داشته باشه بال میگیره. تو راه خودتو برو. سوما میگه میترسم تصادف کنم بمیرم مامانم معدل الفم رو نبینه. گفتم آره تو حتما میتونی بعد دو ترم مشروطی معدل الف بشی!!!
این روزا تو خونه زیاد عصبی میشم... زیاد سر افراد تو خونه داد میزنم حتی مامان و بابا.. همش بخاطر سردرگمی یه مسئله ی شخصیه که روحیمو حسابی بهم ریخته...
این وسط زهره شانس آورده که خیلی وقته خونه نیست و تا یه مدت طولانی دیگه هم نمیاد.
امروز زهرا از اینکه من با سوما میگردم اظهار نگرانی کرد!!!!!!! چه کنم دوسش دارم زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااد.... تا ببینیم چه شود...
فقط یه چیز دیگه...:
سه چهار ساله به نمیه اول پاییز حساسیت دارم ماسک که بزنم حالم خوبه خوبه ولی مسئله اینکه از ماسک زدن بدم میاد... ولی خیلی مجبور شم میزنم؛ از آنتی هیستامین هم بدم میاد... هم از خودش هم از اینکه.... ( اون یکی دلیلش بمونه برای خودم؛فقط یه نفر میدونه)
پ.ن: همین الان مریم یه اسمس فرستاده عکس یه دخمل سر عشقولین که دست همدیگه رو گرفتن.پایینش نوشته این عکست رو وقتی گرفتم که با یارو تو پارک بودی؛اگه مسیج نفرستی پخشش میکنم!!!
پ.ن2: امروز غروب خیلی پکر بودم ولی یه نفر یه کامنت پر انرژی برام گذاشته که 180 درجه روحیمو عوض کرد. حالا هی میگن نرو تو نت برات بده... . ازین قرص و داروهایی که میخورم بهتره.
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 20:12 توسط ماهی
|
تابستونی اصلا حال و حوصله آپ کردن نداشتم...
نمی دونم چرا ولی کلا ذوق و شوق وبلاگ نویسی برام نمونده...
تابستون امسال خیلی خیلی زیاد با بقیه تابستونام فرق داشت. اول اینکه در طول زندگیم اولین تابستونی بود که مسافرت نرفتم! تا همین جاش کلی کیف داد... مسافرتو دوس ندارم! دوم اینکه این تابستون یه جوری بود... هم خیلی بد هم خیلی خوب. خیلی بداش مربوط به دو مورده. یکی فوت صادق یکیم هم این دو سه هفته ی آخرش خیلی بهم سخت گذشت. نمیدونم چرا اینجوری شد... اصلا انتظارشو نداشتم. حالا که شده. میسوزیم و میسازیم.نمیگم مهم نیس. خیلیم برام مهمه ولی دیگه دارم عادت میکنم

خوبیای تابستونی که گذشت هم زیااااااااد بود. از اومدن دوستای گلم دوستای قدیمی و دیدن فاطمه و عبدالسلام که فوق العاده بود و اومدن محمد عزیزم و چند روزی رو با هم بودن. هر چند دقیقا مصادف بود با فوت صادق.
یه ماه اول کلا اداره شیلات بودم. خسته کننده و تکراری. یه روزم رفتم بوکان و سقز که عالی بود. عصر همون روز وقتی خسته ی خسته از راه اومدم سامان و سبحان اومدن اینجا. با مامان اینا بردیمشون بیرون کلی گشتیم. اون روزم از یه لحاظ دیگه برام خاطره انگیز بود که هیچ وقت یادم نمیره( سکرته!! ) آخرای تیر رضیه و زکیه با عرفان اینا اومدن که با اونا هم خوش گذشت البته جدای از خرابکاریایی که با آبجی خانومای من نصفه شبا انجام دادن و اثراتش 100% هنوز باقیه و من خیلی از دستشون عصبانیم

با وجود اصراری که کردن ببخشمشون هنوز نبخشیدم!!! ولی چون اصلا حال کل کل با اونا رو ندارم گفتم باشه بخشیدم! 16 یا 17 مرداد بود که فاطمه جونم ( عزیز دلم!

) و عبدالسلام مهربون اومدن اینجا. خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا شب اولی که رفتیم آبیدرو گذاشتیم رو سرمون!
همون روز از بندرعباس زنگ زدن و گفتن رامین تو استان دوم شده ( خاله قربونت بره شیطون بلا) بابا تهران بود شب که اومد خونه زنگ زد به موبایل سلام بهمون گفت بیایید خونه ( ذوق کرده بود میخواست مهمونامونو ببینه!! )
شب اخرم خیلی عالی بود. دوستای فاطمه اینا اومدن خونمون!
فردا صبحشم که محمد اومد اینجا با سلام و فاطمه رفتیم دنبالش تا شب با هم بودیم

. ولی ظهرش مهمونای عزیزمون رفتن. همون شب که میشد19 مرداد چون تا شب با محمد کلی کوه و این ور اون ور رفته بودیم خسته بودم تا رسیدم خونه خوابم برد. آخرای شب بیدارم کردن و اون خبر بد رو بهم داد. اصلا باورم نشد. فک کردم دارن باهام شوخی میکنن.ولی وقتی چشماشونو دیدم فهمیدم راسته

. ساعت 6 صبح با محمد قرار داشتیم ولی تا 5/5 خونه ی اونا بودم. خیلی شب بدی بود. همه شوکه شده بودن. اصلا یادم رفته بود محمد تو سنندجه!!!! با مامان صبح اومدیم خونه اماده شدیم. مامان رفت سر کار منم رفتم جایی که دیروز قرار گذاشته بودیم. خیلی خوابم میومد. تا ظهر با هم بودیم. ظهر که برگشتم خونه کل محله سیاه پوشیده بودن. قرار بود دوشنبه با معصومه بریم تکاب ( تخت سلیمان) ولی دیگه بهم خورد. معصومه خیلی گفت بریم ولی تا دو هفته هنوز باورم نمیشد که... مسافرت تو اون اوضاع هیچ حالی نمیداد

. یه روزم با معصومه اینا رفته بودیم کوه که ضدحال اساسی داشتیم. سه تا سگ دیوونه اومدن همه چیو بهم ریختن!!!! بعد اون روز حتی یه بارم نرفتیم کوه! ترم تابستونیم که داشتم گند بزنن به پیام نور که سئوالای امتحاناش لو رفت به خاطر همین یه برنامه دیگه گذاشتن با سئوالای وحشتناک.حالا تصور کنید من این درسای عمومی آبکی رو قبول بشم خوبه!!!!
پ.ن: ( الان بعد مدتها اون آهنگیو دارم گوش میدم که 3 سال پیش صادق داده بود بهم و گذاشته بودم رو موبایلم و هر کی زنگ میزد این شروع به خوندن میکرد! سبحانم هر شب وقتی خودم خواب بودم زنگ میزد گوش میداد!!!)
+
نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 22:59 توسط ماهی
|