آخرین نوشته تو وبلاگ صادق:
دل بر این جاده نشاندم که بیائی از راه...
چشم براه تو ماندم که بیائی از راه...
کوله باری که پراز غربت و تنهائی بود...
تا دم مرگ کشاندم که بیائی از راه...
همه عمر سکوتم به همین فکر گذشت...
چه بگویم به توآندم که بیائی از راه...
عشق تنها غزلی بود که یادم دادی...
نرم وباحوصله خواندم که بیائی از راه...
سالها زود گذشتند پس از تو...افسوس...
آنقدر زنده نماندم که بیائی از راه...
آدرس وبلاگ صادق
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:42 توسط ماهی
|
از پنج شنبه فاطمه و سلام خونمون بودن. خیلی خوش گذشت مخصوصا شب آخری که دوستاشونم اومدن خونه ما! عالی بوووود! خیلی مهربون بودن. روز اولی با هم رفتیم آبیدر کلی غوغا کردیم!!! آهنگ بندری توپ با سرعت زیاااااااااااد... فاطمه هم که تو ماشین دائم می رقصید. آخرش شب بابا زنگ زد گفت بیایید خونه!!! مامان از دلمه های طرف خودمون درست کرده بود که خوششون اومد!

جمعه هم که تو گیر و دار برنامه ریزیمون بودیم با محمد جون! شنبه صبح زود محمد اومد اینجا. خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. از اول صبحش که با سلام و فاطمه چه کارا کردیم!!! تا گیر دادن آقا پلیسه به ما!!! پلیس روبه من و محمد تو دیدگاه: شما چه نسبتی با هم دارید!! محمد: نامزدیم

پلیس رو به دوس پسر دوستم : پس شما چه نسبتی با اینا دارید؟؟ ...خب منم دوست آقا ممدم دیگه!

پلیس رو به من پس خونواده خبر دارن الان با همید؟ من : آره

پلیس سنندجی هستید؟ من: نخیر مسافریم

پلیس از کجا؟ من: تهران


پلیس پس والدینتون کو؟؟ من: رفتن ابیدر یه سر بزنن بیان ما منتظریم. پلیس: میشه شماره تلفن پدرتون رو بدین؟ من : یادداشت کنید ۹۱۷... پلیس: نه گوشی خودتو بیار زنگ بزن من حرف بزنم. منم سریع همون شماره اییو که گفتم گرفتم یه هو ضایعش در اومد رو صفحه نوشت سلام!!!

( اسم عبدالسلام) منم سریع عوضش کردم و گوشیو دادم به پلیس. پلیس: شوخی کردم بابا نمی خواد! من:



پلیسا رفتن من اسمس زدم به سلام گفتم. اونم گفت تا گند نزدید میام دنبالتون

خلاصه دست گلش درد نکنه با فاطمه اومدن دنبالم و چندتا عکس خوشمل با محمد انداختیم. دوس پسر دوستمم بود اونم از تهران اومده بود دوستمو ببینه ولی اون موقع دوستم رفته بود خونه. موقع عکس انداختن گفت تو عکس من تنهاااام

من خندم گرفت

ظهر با محمد و رضا کنار عمارت خسرو آباد نهار خوردیم! رضا رفت تهران. من و محمد هم رفتیم هتل بعد رفتیم آبیدر!!! خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. شب اومدم خونه میخواستم دوش بگیرم که از خستگی عین مرده ها افتادم. اصلا متوجه نشدم چند ساعت گذشت که یه هو دیدم زهره بالاسرمه میگه بیدار شو بیدار شو صادق فوت کرده باید بریم پیش شیما. من تو خواب و بیداری:



دروغ نگو

زهره: بخدا



من سریع از رو تخت پریدم پایین مانتومو پوشیدم روسری و چادر هم انداختم رو سرم با مهدیه و زهره رفتیم پیش شیما خواهر صادق. ساعت یک و نیم شب بود. صادق بعد فیلم ترانه مادری رفته بود با یکی از دوستاش تو بزرگراه کورس گذاشته بودن با سرعت ۱۹۰ به یه درخت خورده بودن و خودشون و ماشینشون تیکه تیکه شده بودن


بخدا اصلا باورم نمیشد تا خود صبح گریه کردم. ساعت ۵ اومدم خونه. یه دوش گرفتم تا اعصابم اروم بشه. ساعت ۶ صبح با محمد قرار داشتم. ساعت ۶ بیدار شدم یه تک زنگ به محمد زدم ببینم بیداره. سریع جواب تک زنگ رو داد. خوشحال شدم. رفتم اماده بشم. یاد صادق افتادم اشکم دراومد. خواهرام هنوز نیومده بودن خونه. هوا تاریک بود. ترسیدم! صبر کردم هوا روشن بشه بعد برم بیرون. محمد جونم قربونت برم که کلی معطل شدی. رفتیم یه جای خیلی قشنگ. همین که رو چمنا نشستیم من دراز کشیدم گفتم محمد من خوابم میاد یه کم بخوابم؟!!!! محمدم دراز کشید گفت آره بخوابیم!!!!!!!!!! ما هم فک کنم دوساعتی تو پارک خواب بودیم!!! به به چه شجاعتی!!!

باغبونه اومد با صدای بلن و کردی گفت پاشید میخوام آب بدم. محمد اصلا بیدار نشد! انگار از من بیشتر خوابش میومد! گفتم محمد چشماشو باز کرد گفتم پاشو. گفت خوابم میاد چشاشو بست!!!!! گفتم باغبونه میگه. سریع از جاش پاشد! آخه ما با این باغبونا قضیه داریم!! (راپورت مارو میدن!! ) خلاصه رفتیم هتل. وقتی به محمد گفتم صادق فوت کرده اصلا باورش نشد. محمدم ناراحت شد

آخه صادق وب کم داده بود بهم که وقتایی که با محمد چت میکنیم به هم وب بدیم

یه ساعتی تو هتل نشستیم و بعد رفتیم ترمینال. محمد رفت تهران. یه عالمه غصه م گرفت. بالای همین پست یه یادبود برای صادق که واقعا یه پسر خوش قلب و مهربون بود میذارم. اگه دوس داشتید به وبلاگش سر بزنید...راستی صادق متولد زمستون ۶۵ بود و من از وقتی ۸ سالم بود تا الان میشناختمش.
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 14:40 توسط ماهی
|