|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری
|
دو سه هفته پيش اردوي شمالو رفتيم!! بد نبود، فقط بچه هاي كلاس يه كمي از هم دلخور شدن هر كدومشون هم كه ميومدن دردودل و گلايه ميكردن ميدي حق باهاشه!! معلوم نبود بيشتر تقصير كيه!؟ تو خوابگاه صومه سرا يكي از دوستاي خيلي قديميمو ديدم(چقد قشنگه وقتي آدم از دوستاي قديميشو ميبينه به من كه حس خوبي دست ميده!!) ساعت 12 شب بود ما خيلي خسته بوديم تازه از راه رسيده بوديم. چشمام حتي پله هاي جلو پامو نميديد.من دوستمو نشناختم ولي اون از ته سالن داد زد زينب!!! خيلي خوشحال شدم ديدمش لحظه ي اول كپ كردم! شب همه ي دوستامو دعوت كرد اتاقشون و تا 1 شب اونجا بوديم. آخر سر هم بچه ها هر چي لازم داشتن ازش گرفتن پتو متكا استكان كتري حتي سشوار!!! يكي از دوستام گفت بچه ها چقد خوبه ها هرجا ميريم زينب يه دوست داره كه حال كنيم...!! همين حرف دوستمو بابام پارسال تو يزد گفت!!! قرار بود تو يزد بريم هتل ولي از بس اينور اونور دعوت بوديم با معذرت خواهي و شرمندگي چندتاشو رد داديم برگشتيم سنندج چون وقت نداشتيم!بابام گفت اين همه دوست تو يزد از كجا داشتي!!! عيدم بابا قول داده بريم بندر لنگه خونه فاطمه و سلام!!!!! تو شمال كه بوديم دوتا خط برده بودم. يكي هم خونه خاموش بود!! بابام يه سري زنگ زد عصابش خورد يود!!! گفت دوره زمونه را ببين. با بچه ت كار داري به يه خطش زنگ ميزني ميگه خاموشه به اون يكي خطش زنگ ميزني ميگه در دسترس نيست آخرش يكيش كه زنگ مي خوره گوشيو بر نميداره!!! قضيه ازين قراربود كه يكي كه خاموش بود تو خونه گذاشته بودم. اون يكي هم ايرانسل بود تو جاده آنتن نميداد. اون يكي هم كه زنگ زده بود خواب بودم متوجه نشده بودم!!!!!مامانم به بابام ميگه بس كه رو دادي بهشون اينجورين!!! بابام گوشيشو نشون مامانم داد گفت ببين چيكار كرده!! زينب 1 زينب2 زينب 3 !!! شماره هاشو اولويت بندي كرده كه به نوبت زنگ بزنم هر كدوم نبود اون يكي. گفتم چيه حسوديتون ميشه اون وقتا همديگه رو دوس داشتين وسيله ارتباطي نداشتين!!!! دوتاشون كلي خنديدن. مهديه گفت بايد جنبه استفادشو داشته باشي!!! سلام ميگه خوش به حالتون. الان يه اسمس به معشوقتون ميزنيد ميگيد سلام خوبي؟ دوستت دارم خداحافظ!!! اونم سريع ميبينه. ولي ما چي به هزار بدبختي بايد فاطمه را پيدا ميكردم آخرشم چه جوري همديگه رو ببينيم و حرف بزنيم معلوم نبود!!! ( آره جون خودتون من كه ميدونم از 24 ساعت 12 ساعت با هم بودين!) از شمال كه برگشتيم يه مسئله ايي پيش اومد برام كه سهچهار روز اول خيلي دپرس بودم.صبح تا شب گوشه اتاق و شب تا صبح تو حياط مي نشستم و تا صبح به آبيدر نگا مي كردم. يه روز غروب كه تو حياط بودم مريم ( كارشناس آزمايشگامون) زنگ زد. گفت چرا دپرسي. چيزي بهش نگفتم. هي پشت تلفن قسمم داد. گفت توروخدا بگو براي خونوادت مشكلي پيش اومده. بهش گفتم نه خيالت راحت باشه. گفت مطمئن باشم؟ گفتم آره. ديگه مريم تا يه هفته اسمساي بي تربيتي مي فرستاد تا مثلا من شاد باشم!!!! بهش گفتم اگه اينجوريه هميشه خودمو مي زنم به ناراحتي تا اسمساي قشنگ بفرستي بخندم!!! اونم اسمس زد: نازنينا همه خنده ي اين آفاق تويي غنچه و برگ گل تازهاين باغ تويي !!!!
تو يه هفته تعطيلي كه داشتم زياد درس نخوندم. با زهرا برنامه ريزي داشتيم ولي عمل نكردم
روز19هم كه سه تا امتحان داشتم امتحان آخريو بچه ها كمكم كردن. صبحش تا عصرش امتحان داشتم!! مراقبه سر امتحان اخري بهم گفت از صبح سر هر امتحاني ميرم هستي!!! ديگه غروب امتحان نداري!!؟؟ گفتم نه آخريشه! بقيه امتحانارو متوسط تا بد دادم!!! راستي 21 هم تولدم بود! روز تولدم آرزو كردم كاش هيچ وقت تو اين دنيا نبودم كه وجودم باعث عذاب كسي بشه. كلي گريه كردم!!! بابام سنندج نبود ولي وقتي نزديكاي ظهر سيم كارتمو عوض كردم و ايرانسلو انداختم ديدم صبح زود برام اسمس زده بهش! اونقدر خوش حال شدم و ذوق كردم كه زهرا كلي تعجب كرد. به زهرا گفتم هر سال روز تولدمو هيچي برام ارزشمندتر از اسمس بابام نيست كه هرجايي باشه يادش نميره و صبح زود برام مي فرسته. البته زودتر از بابا معصومه بود كه ساعت 1 و 2 شب با كلي اسمكس تبريك گفت. زهرا بهم يه سارافون و يه تابلوي گل داد. واقعا خوشگل بود. فاطمه و سلام هم بهم يه پلاك دادن كه روش نوشته بود هميشه در قلب مني... دستتون درد نكنه چرا اين همه زحمت كشيديد!!؟؟ البت فاطمه دوست داشت اولين نفر خوردم كاوشو باز كنم ولي پستچي داده بود به بابام. زهرا(يه دوست ديگم) يه تاپ و يه مانتوي خوشگل ( از سليقهي خودم) داده بود نامزدش مجيد بياره برام سنندج!!! يه دوستي دارم كه 4 ساله رفته تهران. هر سال تولد من يادش ميمونه اما تولد اون كه يه هفته قبل تولد منه هيچ وقت يادم نميمونه!!! در اوج دپرسي دم غروب نشسته بودم كه زنگ زد. واي خداي من انقدر خوشحال شدم كه حد نداشت. بهش گفتم تو خيلي خوبي كه هميشه به يادمي... نسيبه جون هم برام كلي اسمساي خوشگل فرستاد و كلي تحويلم گرفت كه تو اين دنيا هستم!!! اعضاي خونوادم كه هر كدوم به جاي خودشون.... . هيچ كدوم از اسمساي تولدمو پاك نكردم . حتي اسمساي پارسال و دوسال پيشمم دارم.اين چند روز دنبال واحد تابستوني و كارورزيم بودم. مثل اينكه خدا بخواد هر دوتاش تو سنندج داره برام جور ميشه. برنامه ريزي كوه و باشگاه رو هم دارم رو به راه ميكنم. روحيم اين دو سه ماه آخر خراب بود. تو برنامه ي تابستونم كار هنري هم دارم كه فكرم باز بشه. قديما عاشق كار هنري بودم اما نميدونم چرا دو سه ساله ترك كردم. دوباره شروع مي كنم... . مي خوام روز تولد معصومه يكي از كاراي دست خودمو بهش كادو بدم... يه كار فوق العاده زيبا ( چه اعتماد به نفسي هنوز درستش نكردم!!!) ولي وقتي درستش كردم حتما حتما عكسشو ميذارم اينجا تا بدونيد اعتماد به نفسم الكي نبوده!! خدا كنه تا اون موقع وبلاگمو نخونه!!! دو ماهيم ميشه هر روز با محمد دعوامون ميشد. يه روز قهر يه روز آشتي يه روز مهربون يه روز بداخلاق... اعصابم خيلي داغون بود... محمد هم حالش بهتر از من نبود. ولي الان به آرامش عجيبي رسيديم.همه چي تقصير خودمونه. بحث و بگو مگو رو ادامه نديم بهتره. به قول محمد هر دفعه اخر دعوا و كلي كل كل ميگفت كافيه حوصله ي كل كل ندارم!!!! تازه وقتي كل كلامونو ميكرديم! آرامش الانمون رو خيلي دوست دارم. يكي از امتحانام مونده. اونم تموم بشه خيلي سريع برنامه ريزيمو از كار هنري شروع ميكنم! البته يه هفته است كوهنورديمو شروع كردم!
خيلي حرف زدم...!!! چقد پرحرفم.
پ.ن: ناراحت شدم كه شركت داداش رضا قراره وبلاگاشونو ببنده.... عيب نداره.... ايميل ميزنم....!