تبليغاتX
                  

Scroll images by bigoo.ws

کوچه باغ یادها
چاوه ریتم عازیز گیان

  شعار وبلاگ من در سال ۸۷:ماهی بخور حض کن پول نداری قرض کن

پی نوشت: قرار بود یه شعار علمی بذارم ولی اون برای سال ۸۸ الان نمیگم تا اون موقع لو نره! شعار انول عالی بود. مرسی. شعار امسالمو مدیون انول هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 6:18  توسط ماهی 

جمعه صبح قرار بود با بابا و مامان وزهرا بريم آبيدر. شبش خوابيدم دور و بر ساعت 12 بود بيدار شدم. خونه همه خواب بودن. عصرش تو آزمايشگاه دوستم گفته بود يه خاطرخواه برام پيدا كن!!! منم يه عكس تو گوشيم داشت عكس يه مرد با سبيلاي كلفت كه روش نوشته بود خيلي مي خوامت براش فرستادم و گفتم بعد مدت ها تلاش اينو برات پيدا كردم. شرمنده بهتر ازاين نتونستم پيدا كنم!!! دوستم كه اسمش شيلاست گفت مگه چيه؟؟ خيليم خوبه. همين كه سبيل به اين خوشگلي داره و از لاتاي روزگاره خيلي خوبه!!! خلاصه اسمس بازيم هي طول كشيد تا نزديكاي ساعت 1 بود. به دوستم گفتم حالا كي مياي ببينيش؟

ديگه حوصلم از اسمس بازي سر رفته بود!!! كه زنگ زدم به شيلا. تو خوابگاست. سنندجي نيست. يه كمي صحبت كرديم تلفن قطع شد. دوباره اسمس زديم.شيلا گفت براي چي بيام ببينمش من اين اسمس را نوشتم و اشتباهي دستم خورد ه اولين شماره ي روي موبايلم!!! و طبق معمول سوتي دادم! اسمس: براي اينكه بيايي ببيني اين خاطرخواهت واقعا دوستت داره يا سركاريه!

اسم اول موبايلم اكبر پسر عمه‌ي معصومه‌ست! ساعت 1.5 شب شده بود. پسر عمه گفت من كه هميشه خاطرخواه زياد دارم حالا اگه زينب خانوم مي خواي با من دوست بشي مشكلي نيست!!!! من جواب ندادم. صبح ساعت 9 بهم اسمس زد نوشته بود: سلام زينب خانم صبح بخير فكر ميكردم بيشتر ازينا دوستم داشته باشي ديشب منتظر اسمست بودم ولي خبري ازت نشد با من وست ميشي؟!

بعدش زنگ زد بازم جواب ندادم. اسمس زد سكوت علامت رزاست درسته...؟ناز نكن ديگه!!!

معصومه برو به اين پسر عمت يه كمي سواد ياد بده آبروي هرچي باسواده ميبره!!! ديگه رضا كلمه ايي نيست كه آدم با غلط املايي بنويسدش!!!

اينبار جوابشو دادم نوشتم من نامزد دارم! خيليم دوسش دارم!

اونم گفت: اگه نمي خواي ديگه مزاحمت نميشم ولي دروغ نگو چون آمارتو دارم اگه نامزد داشتي شب تا صبح اسمس بازي نمي كردي در ضمن قرار نيست چيزي به كسي بگي

( اين قسمت منظورش معصومه اينا بود!!!)

بچه راست مي گفت ها. مچمو خوب گرفت. شب تا صبح اسمس بازي كرده بودم. به معصومه اسمس زدم گفتم قضيه نامزد داشتن منو اگه پرسيد تاييد كن!!!

معصومه هم همين كارو كرده بود و ديگه اونم اسمس نزد!

معصومه بهم گفت من و تو يه روز سوتي نديم شبمون صبح نميشه.

راستم ميگه!

اون شب بعد از خداحافظي از شيلا با رضيه ( دخترخاله ي محمد) نيم ساعت حرف زدم. بعد از اونم ساعت 2 اينا بود محمد اومد خونه 3-4 ساعتي هم با محمد حرف زدم!!! اومدم گفتم محمد ساعت چنده؟ گفت يه ربع به پنج!!!! گفتم واي من 5.5 قرار كوه گذاشتم برو بگير بخواب!

ساعت 5 بود كه خوابيدم. 5.5 موبايلم بيدارم كرد. خاموشش كردم دوباره خوابيدم. ساعت 6 بابا اومد بالا سرم گفت پاشو پاشو دير شد. با نهايت سختي و جون كندن از تخت اومدم پايين! آماده شدم. مامان بيدار بود اما گفت حوصله ندارم بيام.گفت برگشتي بدون سنگگ نياييد خونه!! با بابا رفتيم.زودتر از 8 برگشتيم. سنگگ پيدا نميشد كه... يعني شلوغ بودن! خدايي اين ملت چه حالي دارن خواب صبح جمعه را ول ميكنن ميان صف سنگگ وايميسن!!! با يه بدبختي از يه سنگگ فروشي يه تك سنگگ خريديم اومديم خونه. حالا من هي به بابا ميگفتم نخريم. مگفت نه مامانت خواسته دلم نمياد نخرم! گفتم آره دلت نمياد يا شدت حرف زدن مامان يادته كه گفت بدون سنگگ نياييد خونه!!!

اومديم خونه. همه خواب بودم. من و مامان بابا صبحونه خورديم و من دوباره خوابيدم!!! محمد گفته بود حتما حتما بخواب!! امتحان پايان ترم زبان هم داشتم خير سرم.

ساعت 11 زنگ زدم به محمد كه يه وقت خواب نمونه. آزمايشگاه داشت ساعت يازده و نيم.

با خواب آلودگي تمام جواب داد ولي گفت بيدار بودم! ولي هنوز تو رخت خوابم!

بعدش دوباره خوابيدم. ساعت 12:40 بابا اومد بالا سرم گفت واي زينب واقعا اين همه خوابيدي؟ گفتم مگه چقد خوابيدم ساعت 12 ست ديگه!!!

گفت تو نگاه ساعت كن بخدا اگه 12 بود 10 ساعت ديگه بخواب. گفتم خب 12و نيمه ديگه ولم كن. گفت تو نگاي موبايلت كن 12.5 بود بازم بخواب. ديدم كم آوردم گفتم نكنه يه وقت ساعت 4 و 5 بعداز ظهره!!!

نگا كردم ديدم 12:40 بود! بابا رفت درم بست. خودم عذاب وجدان اينكه امتحان داشتم گرفتم و پاشدم يه كم درس بخونم. اول به محمد اسمس زدم گفتم من تا الان خواب بودم. بعدش اومدم درس بخونم فاطمه و عبدالسلام گفتن بيا چت!!! منم حس كردم دوباره خوابم مياد!!! گفتم برم چت بهتره. خلاصه تو وسوسه ي چت و در س بودم !!!! مامان گفت بيا نهار بخور. بعد از نهار بازم خوابم گرفت! يه درس ديگه خوندم. به فاطمه و سلام اسمس زدم گفتم سريع بياييد چت كه من آنلاينم. همچين گفتم كه بيچاره ها خونه نبودن سريع اومدن خونه!! تازه معذرت خواهيم كردن گفتن ببخشيد دير اومديم!

فاطمه قرار بود يه سري چيزاي خاص تعريف كنه و بگه!!! يه كم چت كرديم گفت سلام رفته كنارم نيست. ولي خدايي خودشون و خداي خودشون . من كه شك  99 درصد دارم كه سلام رفته بوده باشه! تازه كار ما ازين حرفا گذشته!! حرفامونو زديم. گفتم شب ميخواييم زنك بزنيم به محمد توام بيدار بمون. بعد 2-3 ساعت چت بابام اومد گفت پاشو بريم آبيدر. گفتم بابا ما كه صبح اونجا بوديم. گفت خيلي وقته خونوادگي بيرون نرفتيم من دلم ميخواد همه بايد بيان.

ديگه منم قضيه را به فاطمه گفتم و رفتيم آبيدر. انقد سرد بود عين يخچال بود. بستني گرفته بوديم. مامان و زهره لب نزدن در نتيجه من 3تا بستني خوردم. آخه عاشق بستنيم! هرچقد بذارن جلوم مي خورم! در حد تركيدن هم باشه مي خورم!!!!

وقتي سوار ماشين شديم،حس كردم حالم داره بهم ميخوره. اينو ميدونم از بستنيه نبود چون سابقه بدتر ازينم داشتم.در حد 5-6 بستني. وقتي اومديم خونه افتادم رو تختم و ديگه هيچي نفهميدم. ساعت 11 اينا بود يكي از پسراي كلاسمون اسمس زد گفت يكشنبه عصر كلاس داري. انقد حالم بد بود نفهميدم چي نوشتم و فرستادم. ساعت 12 شب سلام چند بار زنگ زده بود. آخرشم اسمس زده بود كه زنگ زديم به محمد مي خواستم بذارم رو بلندگو كه توام گوش بدي!!

چند نفر ديگه هم زنگ زده بودن كه حتي يه لحظه هم صداي موبايلو نشنيده بودم. ساعت 4 بود كه بيدار شدم. وقتي ديدم ساعت 4 صبحه وحشت زده شدم! يه نگاه به كتاب زبانم انداختم كه پلاس زمين بود!! رو همون صفحه ايي بود كه خونده بودم. از اولين صفحات كتاب!!!

هر كاري كردم ديدم حسش نيست بخونم. رفتم خوابيدم!!!! ساعت 7 بيدار شدم رفتم دانشگاه.كارت عابربانكم سوخته. پيش موبايل بوده انگار. اول رفتم بانك اونو عوض كنم كه موفق شدم. اين كارمندا چرا انقد بيخيالن؟ نميگن شايد يه نفر كار ضروري داشته باشه. بهم گفتن 5 دقيقه وايسا آقاي احمدي مياد. 5 دقيقه هيچ يه ربع هم وايسادمون و چشمامون به ديدن روي آقاي احمدي روشن نشد. رفتم خوابگاه دنبال زهرا. گفتم بدو كه خيلي ديره.ساعت 8.5 بود. زهرا گفت بهنظرت ضايع نيست داريم الان ميريم كلاس!! گفتم نه بابا ضايه چي. بي خيال. تا 12 كلاس داشتيم. 12.5 رفتيم امتحان زبان. چه امتحاني بود. اصلا نمي دونم چي نوشتم. يه مرده هم افتاده بود بغل دست من كه هيچي بلد نبود. هيچي هيچي. فقط تو سوال اول يه پوزيشن بود كه مرده همش ميگفت من ميدونم پوزيشن يعني موقعيت!!!! گفتم اينو منم ميدونم سوالو بخون جواب بده!!!

استاد هم سخت گير يه نوار انداخت بالا گفت گوش بدين بنويسين!!! اصلا يارو معلوم نبود با اون كيفيت صدا چي ميگه!!

استاد رو صدا زدم گفتم من ميدونم اين چي ميگه ولي بلد نيستم بنويسم. لغت هاشو بلد نيستم! گفت باشه بگو چي ميگه من لغتاشو بهت ميگم. گفتم ميگه خانوم ماري رو يه هليكوپتر از سواحل نجاتش دادن بردن بيمارستان اونج آپانديس خانومه رو عمل كردن كه موفقيت آميز بوده! استاده بلند گفت نخيرم. هيچم كسيو نجات ندادن!!!!!

منم ديدم هيچي بلد نيستم گفتم سوالاي معموليشو جواب بدم!!! نوشته بود چرا تهران شهر خوبي براي زندگي نيست!!! شما از شغلتون چه انتظاري داريد!!! يه سري سوال مسخره ديگه. منم نوشتم نهران شولغه من انتظار دارم شغلم پول داشته باشه پوووول!!!

ديدم با يكي دوتا سوال كلاس اولي به جايي نميرسم. فكر خوبي به ذهنم رسيد. هركي ورقشو ميداد ميرفت بيرون چون دم در نشسته بودم بهش گير ميدادم!!!

آرزو ورقشو داد. من: آرزو peel  يعني جي؟

كمي انتظار تا كسي ورقشو بده....

من: سونيا treadmill يعني چه؟!!!

......

يه پسر بخت برگشته را استاد جاشو عو كرد گذاشتش پشت سر من.

من: ببخشيد آقا....

اون: بله؟

من در كمال پررويي!! : meadows  يعني چي؟ اون: چمنزار!!!

خلاصه اين شد امتحان من!!!

حالا اون مرده كه كنار دستم نشسته بود.... سوال اول 10 تا لغت داده بود كه هر كدوم رو تو يه پاراگراف توضيح بديم اومده بود كلمه هارو با خط به هم وصل كرده بود!!! گفتم اينارو چرا بهم وصل كردي؟ گفت خب بخاطر اينكه تو سوال گفته اونايي كه هم معنين وصل كنيم. گفتم نخير.... نوشته معني اينارو تو چند سطر توضيح بده!!! بيچاره فك كرده بود سوال اولشو جواب داده همچين دپرس شد!!! ولي از روي من كپي كرد!!! يه غلطاي تابلويي دارم اونم كه از رو من كپي كرد استاده 100% مي فهمه يا من از روي اون نوشتم يا اون از روي من نوشته. معني كلمه را براش توضيح ميدادم ميگفتم حالا خودت بنويس. يه نگاه بهم ميكرد ميگفت نميتونم بذار عين تو بنويسم!!!!

از امتحان كه اومدم با استاد سر صبحي دوباره كلاس داشتم. ساعت 4 هم با همون استاده كه هر روز خدا دعوامونه آزمايشگاه داشتم. امروز يه ذره مهربون بود. سوالامو درست جواب ميداد مسخره نميكرد!! به هيچيم گير نداد! اينو جدي ميگم امكان نداره سر كلاس به من گير نده. ولي امروز انگار حالش خوب بود!! نمي دونم شايدم حال من خوب بود!!! خدا مي دونه!!

عصرم كه اومدم خونه به محض رسيدن به خونه پرسپوليس گل دومش را زد. دمشون گرم خوشم اومد.

ديروز خيلي شيطوني كردم. بايد ديگه دختر خوبي باشم. حالا هي هر دفعه ميام ميگم اينبار دختر خوبي ميشم ولي... بازم ...!

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 20:10  توسط ماهی  | 

اوضاع آرومه و آخر ترمه و مشغول درس خوندنم! امتحاناي آزمايشگاه مشخص شدن. هفته ي بعد هستن. اردوي علمي شمال هم انگار مشخص شده. من كلاس نرفته بودم بچه ها گفتن استاد سر كلاس گفته چون بودجمون كمه كمتر مي مونيم! خدارو شكر اين استادي كه من مي شناسم قرار باشه با بودجه ي اختصاص يافته برنامه ريزي كنه هر چقد بودجه بودن مارو نگه ميداره به اندازه ي تا سال ديگه‌م بودجه بدن نگهمون ميداره و هي اين ور اون ور استخر نشونمون ميده موقع فرجه هام مي خواد ببردمون. منم كه روز اول امتحانا يعني 19 ام سه تا امتحان دارم

پريروز با مامان دعوام شد! شب بود. بابا گفت شما دوتا دوباره چتون شد؟ من گفتم هيچي اين مامان يه شب با من دعوا نكنه خوابش نميبره. ديروز صبح هم با استادمون دعوام شد. فكر كردم كه شايد مشكل از منه كه با همه دعوام ميشه آخه با فاطمه و عبدالسلام هم اوضاع به همين منواله! صبح بيدار ميشيم از گل كمتر بهم نميگيم عصر ميزنيم تو خط ديوونه و بيمزه و فكر كردي خيلي بامزه ايي و ... ازين حرفا.الان چند روزه كارمون همين شده.

دكتر "غ" هم كه حسابي لج افتاده باهام همش اذيت ميكنه. سعي ميكنم بي تفاوت باشم. يعني تنها راهش همينه. دانشجوي بيچاره هم كه بايد به ساز استاد برقصه.بهش ميگم عصر نمي تونم بيام كلاس ميگه تو 6ترمه دانشجوي مني از اولش همين جوري بودي كلاس نميومدي اصلا!!! تو دلم گفتم اه اه منو 6 ترم به خودت نسبت نده. حالا خوبه من تا امسال باهاش هيچ درسي نداشتم. ترم پيش زبان تخصصي داشتم و اين ترم هم ماهي شناسي. سال اول هم كه اصلا اون تشريف نداشت دانشكده ي ما. بهم گفت كلاس عصرو بايد بياي. گفتم عصر حضورغياب نكن گفت حضورغياب هم نكنم اسم تو يكي رو مي خونم. منم لجيدم گفتم خب حضورغياب كن من نميام كلاس.... ولي رفتم... اي خدا از دست اين مرده... ساعت 2 باهاش كلاس داشتم ولي 2 و 2 دقيقه رفتم. از در كه رفتم تو بچه ها دونه دونه بهم سلام كردن. خدا شاهده من به يه نفر هم سلام نكردم ولي چون همشون منو ميشناسن برگشته بودن هي سلام ميكردن نگو استاد هم داشته درس ميداده! بهم گفت نيم ساعت دير اومدي كلاس حداقل كلاس رو بهم نريز

دقيقا همين جمله را با مورد مشابه ترم پيش تو كلاس زبان تخصصي بهم گفت. بهش ميگم وقتي ساعت استاد پروازيو با ساعت كلاس آزمايشگاهم يكي ميندازي من نمي تونم بييام آزمايشگاه. ميگه تو كي اومدي آزمايشگاه كه بار دومت باشه حالا هميشه ی خدا تو آزمايشگاهم. وقتيم ميرم خونه مهديه ميگه بوي گند ماهي ميدي. ساعات غير درسي هم زياد ميرم آزمايشگاه. بعد كلاسم رفتم ازش بن بگيرم سوالاي آزمون ارشد رو تكثير كنم كلي منت گذاشت حالا خدايي من نه قصد درس خوندن براي ارشد دارم نه قصد ارشد قبول شدن.بخاطر بچه ها رفتم. با اين وضع درس خوندن همين كه درسامم پاس كنم كلي شكرگزار خدا هم هستم! سر همون بن گرفتن هم تو اتاقش بازم دعوا كرديم اين يكي از همش شديدتر بود. معلوم نيست اعصابش از چي خورده دلش مي خواد يكو گير بياره همش سرش خالي كنه. منم كم نياوردم.سر كلاسم با يه پسره دعوا كرد. بيچاره پسره اسم يه ماهي رو اشتباه گفت استاد كلي مسخرش كرد آخرشم بهش گفت هيچ اصراري نيست تو اين ترم پاسش كني. يه سال ديگه دوسال ديگه سه سال ديگه پاس ميكني!!!

حالا اين به كنار بعد كلي چك و چونه زدن با استاد و بن گرفتن چند تا از پسراي كلاس اومدن ميگن ما ميخوايم بريم سربازي، دلت خوشه بن گرفتي. شماها بشينيد درس بخونيد ما بيچاره اييم... .

فردا زهره مياد. صبح اسمس زدم بهش با تك زنگ جواب داد تو خسيسي روي همه رو برده! فكر كنم تو سقز بود يا تو راه سقز... حالا هر چي...! قرار بود امروز بره سقز...

مي خوام يه چيزي بگم از دوهفته پيش هر دفعه يادم ميره. از وقتي وبلاگ شده روزنگار، تعداد كامنتام همون مثل قبلا هست با اين تفاوت كه همشون خصوصين!

نمي دونستم با نوشتن مسائل كوچيك و بزرگ روزمره تو كامنتام تفاوتي بوجود مياد آخه قبلا اين جور نبود!

به هر حال...

اين ادرس پايين هم كه ميذارم آدرس وبلاگيه كه فاطمه و عبدالسلام تو اوايل آشناييمون به افتخار من و زهره و معصومه و نسيبه درست كردن!!!

فاطمه جديدا خيلي باهام كل كل ميكنه. باز سلام زود كوتاه مياد ولي...

اينو گذاشتم كه ببينن و ياد چند سال پيش بيفتن و انقد نامهربوني نكنن

 www.eshghi85.parsgig.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 8:12  توسط ماهی  | 

صبح داشتم با فاطمه حرف ميزدم كه پشت خطي داشتم با كد 782. گفتم بي خيال معلوم نيست كيه. به حرف زدن با فاطمه ادامه دادم. طرف هي زنگ زد كلي اذيت كرد به فاطمه گقتم بعدا حرف ميزنيم. تو حياط بودم. رفتم خونه.عبدالسلام زنگ زده بود به زهره شماره 782 افتاد كد سنندج 871 و شهرستاناي اطراف 872 هست. با مامان و زهره داشتيم نهار مي خورديم. فهميدم اوني كه به من زنگ ميزد سلام بود بهش گفتم داشتم با خانومت صحبت ميكردم! گفت اه من فكر كردم داري با محمد حرف ميزني گفتم يه كمي اذيتت كنم گفتم ديدي حالگيریت برگشت به خودت  گوشيو دادم به زهره.به زهره گفتم بگو شرمنده فكر كردم شهرستاناي اطراف هستن! عبدالسلام هم ازين حرف من سريع سو استفاده كرد گفت آره من اون طرفا هستم زهره گفت كدوم شهري؟ سلام گفت مريوان. زهره گفت الكي.... مريوان كه 875 هست. قروه هستي آره؟ سلام گفت نه بيجار هستم!! زهره گفت نه بيجار بعد 2 چندتا 4 داره!!! مامان گفت بگو بيا خونه. سلام گفت تازه كه نهار خوردم نميام! مامان گفت شام بيا. گفت آره شام ميام!

من سريع زنگ زدم به فاطمه گفتم شوهرت كجاست؟ گفت شهرستان. گفتم كدوم شهرستان. گفت لامرد. گفتم باشه خداحافظ گفت چرا؟ گفتم بعد ميگم خداحافظ

به زهره گفتم به سلام بگو ميدونيم لامرد هستي سلام گفت از كجا ميدونيد  گفتم ما خودمون اون طرفا رو بلديم. لامرد نزديك لار هست!!خلاصه مچ گيري شد حسابي. همين شد كه مامان گير داد كه بايد بياييد خونمون! فاطمه زنگ زد با مامان صحبت كرد.

سلام اسمس زد گفت شب 11 به بعد بياييد چت كه فاطمه هم باشه. گفتم ما وب نداريم. دختره که وب دستشه رفته قروه هنوز نيومده سلام گفت قروه همون جايي كه من صبح ازونجا زنگ زده بودم

حالا اولين بارش بود اسم قروه رو مي شنيد

ديشب سنندج بارون تندي باريد. من تو اتاق تنها خوابيده بودم. تا صبح خوابم نبرد. البته نه بخاطر رعد و برق و صداي بارون كه محكم به شيشه مي خورد، به خاطر يه چيز ديگه، در واقع غمگين بودم سلام و فاطمه همش ميگن غمگين نباش. مگه ميشه آدم غمگين نباشه ( داداش رضا ميشه؟؟؟؟؟)

ظهر درعوض قولي كه به زهرا داده بودم درس بخونم تا عصر خوابيدم حتي نمازمم آخر وقت خوندم

ديروز با مريم رفتيم كل خيابوناي سنندجو گشتيم. مي خواست يه كادو بخره ديوونم كرد منم يه قاب خوشگل براي عكس محمد خريدم البته به مامان نشون ندادم! آخه اين مدت به حد كافي رو اعصابش راه رفتم،گناه داره مگه چه گناهي كرده كه مجبور باشه همش به حرفاي من گوش بده، چون ميدونم اونم با غمگيني من غمگين ميشه

پ ن 1: هفته پيش قرار شد ازين به بعد به عبدالسلام بگيم سلام! آخه هر كي يه چيز صداش ميكرد. من تلفني بهش مي گفتم عبدالسلام تو اسمس مي گفتم عبد

پ ن 2: قديما كه سبحان تو لار درس مي خوند پيش شماره تلفن خوابگاهش 781 بود رو همين اساس من اطلاعات بالارو داشتم

پ ن 3: سعي ميكنم شاد باشم و درسامم بخونم! يعني قول ميدم

پ ن۴: روزنگار ۲ را هم هفته پیش نوشتم ولی تو ثبت موقت هست که خودم داشته باشمش

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 19:22  توسط ماهی  | 

روزا ميگذرن ديگه. درس و كار و مشغله هاي ذهني فرصت نميده زياد بيام نت. نميدونم اين چه كاري بود كه دفتر خاطراتمو اندداختم كنار و نوشتنمو منتقل كردم به سيستمم. تجربه‌ي قبليم برام درس عبرت نشد! كل سال 85 رو تو كامپيوترم نوشتم و بعضي جاهاشو تو وبلاگ. اونايي كه تو سيستم بود پريد. من همه‌ي فايلاي مربوط به خودمو تو درايو H ميذاشتم ولي يه روز اومدم ديدم اين درايو هيچي نداره نميدونم مشكلش چيه. اگه ميدونيد كمك كنيد. سيستم نشون ميده كه درايو پره و فضاي خالي نداره اما درايو رو كه باز ميكنم هيچي توش نيست غير از چيزايي كه بعد از محو شدن اطلاعاتم ذخيره كردم. الانم به غير چند تا ورد چيز ديگه ايي توش نيست ولي فضا هم نداره. اين يعني همه ي عكسا و فيلم ها و مهمتر از همه دفتر خاطراتم تو درايو هست ولي نحوه دستيابي بهش رو بلد نيستم. اينم بگم hidden نيستن. ولي همشون غيبشون زده. چند بارم ويندوز عوض كردم. كار با سيستم عامل داس رو هم بلدم ولي از وقتي ويندوز 98 رو پرونديم بلد نيستم برم تو محيطش. اگه اينم بلديد راهنمايي كنيد چون ممكنه ازين راه بتونم پوشه ي عكسا و دست نوشته هامو ببينم و احيانا برشون دارم.

براي درس خوندم با دوستم برنامه ريزي كردم دارم سعي ميكنم به برنامم عمل كنم.كل طول روزو تو دانشگاه هستم. وقتايي كه كلاس داريم تو دانشكده و بقيشم تو خوابگاه. دختر جماعت كه با هم جمع بشن هرچقدم تلاش كنن كه حرف نزنن بازم به يه نحوي سر صحبت باز ميشه!!! به خاطر همين با زهرا ميريم حياط خوابگاه درس ميخونيم. هوا هم كه خوبه. ارديبهشت كردستان هم كه ماشالله حرف نداره

معصومه رو هم كمتر ميبينم.(كمتر يعني هفته اي دوبار!!) اونم بشينه درسشو بخونه بهتره! حتي اعضاي خونوادمم نميبينم! مثلا امروز نه بابامو ديدم نه دوقلوهامونو!! ساعت 8 كه اومدم خونه فقط مامانم و مادربزرگمو ديدم. بعدش كه گرفتم خوابيدم نصفه شب پاشدم يه ذره از كارامو انجام بدم.مامان ميگه خوش خواب شدي ولي وقتايي كه اونا بيدارن من ميخوابم!وقتي خوابيدن من بيدار ميشم. بخاطر همين فكر ميكنن من خيلي ميخوابم!!! زهره بهم ميگي شدي عين جغد!!!  آخه فضاي آروم خونه رو ترجيح ميدم. شلوغي تمركز آدمو به هم ميزنه.

چند روز پيش يه كتابي بردم خوابگاه چاپ دهه‌ي 50 بود!! تابستون كه رفته بودم زنجان از تو كتابخونه ي بابام پيداش كردم. عجب كتاب پرطرفداري بودا نميدونستم!! وقتي بچه ها بعد 4 روز مي خواستن پسش بدن تعداد كسايي كه كتاب رو تو اون 4روز خوندن رو گفتن كلي تعجب كردم!! يعني اينا هر چند ساعت كتاب رو ميدادن به يكي ديگه!جالب اينجاس خودم هنوز نخوندمش. يعني فك ميكنم فعلا به دردم نميخوره وقت تلف كنيه!

 اين مدت خاطرات خاص خيلي زياد داشتم ولي كلي نوشتم چون اگه بخوام ريز بنويسم كمش ده صفحه ميشه

فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 3:36  توسط ماهی  | 

ديگه ي حوصله ي هيچيو ندارم!!!

مي خوام مثل همون اولا فقط خاطراتمو اينجا بنويسم.يادش بخير. اصلا اسم وبلاگ بخاطر همين كوچه باغ يادها اتنخاب شده بود( به انتخاب معصومه )

نميدونم كي اون وقتاي وبلاگمو يادشه. ولي من مثل همون وقتارو دوس دارم. پارسال زدم نصف بيشترشو پاك كردم. الان ميگم كاش پاك نمي كردم. سعي ميكنم كوتاه هم بنويسم. وبلاگ من به حالت دو سه سال پيشش برميگرده. اگه يه وقتايي حوصلم گرفت چيزي غير از خاطره مي نويسم. از وبلاگاي عشقولانه هم فوق العاده متنفرم!!! سعي ميكنم اين مورد هم تو نوشتنم تاثير نذاره! تمام سعيمو مي كنم.يه بار ساعت دو شب بود عكس دوتا ماهي كه همديگرو بوس ميكردن آپلود كرده بودم! همون لحظه داداش رضا كوچه باغ يادها رو تو ليست به روز شده ها ديده بود مچمو گرفته بود!!!! ولي اونوقتا عشقولي نبودم!همينجوري اون عكسو گذاشته بودم. دوس دارم اگه وبلاگ هم اگه عشقولانه بود يه چيزي مثل وبلاگ مينا باشه(يادش بخير) از خوندن وبلاگش لذت ميبردم. نوع نوشته هاي وبلاگ كوچانه رو هم خيلي دوس دارم.

پس ازين به بعد...

فعلا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 9:36  توسط ماهی  | 

عشق را از ماهي قرمز تنگ سر سفر عيد اموختم  كه چه بي بهونه  هر لحظه بر اب بوسه ميزد واب او را نفهميد تا هنگامي ماهي قرمز مرد و بالاي اب امد ...انگاه اب تنگ ريخته شد ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:27  توسط ماهی 

چهار روز اول عيدمون كه فاميلاي بابام مهمونمون بودن كل سنندجو گشتن. بهشون خيلي خوش گذشت! عيد پارسال دوستايي كه داشتم معصومه نسيبه هنگامه و راحله بودن كه هر روز از همديگه خبر داشتيم. روزاي اولش با زهره رفته بوديم زنجان. نيمه ي دومش هم كه كلا يزد بوديم! عيد امسال اصلا مثل عيد پارسال خوش نگذشت عيد پارسال در طول عمرم بي نظير بود. عيد امسالم دوستايي كه داشتم، دوستاي هميشگيم معصومه و نسيبه بودن كه صبح از خواب پا ميشديم تا شب كه مي خوابيديم با هم در ارتباط بوديم ارتباط شديد داشتيم. موقعيتمون تو ايران رو مرتب به هم گزارش ميداديم! فاطمه و عبدالسلام هم كه از دوستامونن. ولي اين عيد خيلي بيشتر رابطه داشتيم. در طول روز كلا اسمس و آخر شب هم تلفني!

عيد امسال يه نفر ديگه هم لحظه به لحظه باهام بود، محمد كه اونم مثل معصومه اينا صبح تا ساعت 2-3 شب تلفن و اسمس!!! مامان مي گفت شما دوتا خسته نميشيد انقد به هم اسمس ميزنيد

عبدالسلام و خانومش فاطمه هم كه هرروز مي گفتن پاشيد بياييد بندر لنگه ولي زهره را نياريد! آخه روز اول عيد زنگ زد عيدو تبريك بگه زهره پيش مهمونمون بود رد داد، عبدالسلام هم از اون وقت هر وقت زهره بهش زنگ يا اسمس مي زنه، ميگه شما!؟!!!

12هم اومديم خونه. 13 بدر رفتيم مريوان پيش دايي اينام! ملت وسط داشتن مي رقصيدن،تو اون سر و صدا من رو چمنا بعد نهار 4 ساعت خوابيدم!!! باور كنيد بابام اينا به زور بيدارم كردن! مامان مريوان موند!!! بره مريوان ديگه بايد به زور بياريمش خونه من و زهره و بابام ساعت 10 رسيديم خونه. بعد فيلم بابام رفت خوابيد. من و زهره هم مي خواستيم بخوابيم كه عبدالسلام زنگ زد گفت تازه ازقشم برگشتيم! مجله نوروزي بچشون رو آورده بود با هم حل كنيم تا ساعت12 شب چهار تا آدم 35 و 33 و 21و 20 ساله عقلمونو گذاشتيم رو هم، نتونستيم پيك نوروزي يه بچه 9 ساله را حل كنيم بيشتر سوالاش دريايي بود! عبدالسلام گفت تقصير زينبه بايد بلد باشه! آخه من از كجا بدونم كدوم دوزيست هفت حرفي كه اولش س باشه چيه؟!! (جوابشو پيدا كرديد آخر؟؟!!)  منم گفتم تقصير بچه خودتونه كه رفته مسافرت روز اخر برگشته يادش افتاده تكليفاش مونده!( راستي فاطمه خانوم ،آقا عبدالسلام اسم بچتون چيه! جون زهره يادم رفته از پارسال!!)

وقتي قطع كردن زهره گفت به نظرت ديوونه نيستن كه از بندر لنگه زنگ زدن سنندج كه مجله نوروزي حل كنن و ما هم ديوونه نيستيم كه ميشينيم فكر مي كنيم!!( اينكه چيزي نيست، آقا عبدالسلام يادته يه بار جدول روزنامه حل مي كرديم! يا همين زمستون هوش رياضي!يادت بمونه از همه سوالا من فقط يكيشو اشتباه جواب دادم و تو فقط يكيشو درست جواب دادي)

خلاصه عيد رو با شيطونياي زياد گذرونديم. يه حالگيري ضد حالم توش داشتم ازش حرفي نميزنم

روز 14هم ساعت 10 شب معصومه اينا برگشتن سنندج.خيلي دلم براشون تنگ شده. محمد  هم رفته بندر عباس، هر روز ميگه فردا برميگردم يزد،ولي برنميگرده! پسر خوب من نميدونم داري اونجا چيكار ميكني؟ خب پاشو برو يزد سر خونه زندگيت!

اميدوارم همه‌ي مسافرا سالم و شاداب به شهرو خونشون برگردن

یه جزوه ی اصول تغذیه هم با خودم برده بودم تو ماشین همش دستم بود. زهره می گفت توروخدا برش دار از بس نخوندیش چروک شده

اينم از عيد 87

توجه داشته باشيد شعار بالا رو عوض كردم آ...

سال خوبي داشته باشي

 مسنجرمو به خاطر مامان نصب کردم آخه قراره از محمد وب بگیرم مامان ببینه

جمله پایینو معصومه اف گذاشته بود خوشم اومد:

رفاقت به معنی حضور در کنار فردی دیگر نیست بلکه به معنی حضور در درون اوست

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 0:31  توسط ماهی  | 

سلام

اول همه به خاطر سر نزدن به وبلاگاتون معذرت مي خوام. اكثرا هم تو كامنتا از همين موضوع شاكي بودن! باور كنيد نه وقت دارم نه... شايد يه مدت ديگه بگم چمه..! بعضي روزا بيش از حد شادم بعضي روزا انقد غمگينم مامانم ازم عصباني ميشه! با اين وضعيت روحي فكر كنم كمتر بيام نت بهتر باشه! خواهش مي كنم از دستم ناراحت نباشيد دركم كنيد. انول باور كن تك تك پستاي آخرت رو سر وقت خودشون خوندم ولي مغزم قفل كرده هيچي به ذهنم نمي رسيد برات بنويسم. اونايي هم كه آف ميذارن و ايميل مي زنن باور كنيد سه چهار ماهه اصلا چك نكردم. تو خونه هم مسنجرمو ديليت كردم حالا حالا هم قصد ندارم نصب كنم تا ببينم چي ميشه.

من هنوز هم نمي خواستم كامنتاي پايين رو تاييد كنم ولي انگار اصرار دوستان اجازه نميده. هنوز منتظر بودم ببينم بقيه چي ميگن. ولي داداش رضا جز مهم ها بود كه بعد از دو ماه برگشت!

ببخشيد همش تو زحمت مي اندازمتون ولي ازتون مي خوام قشنگترينش رو برام انتخاب كنيد. خودم مال آبجي معصومه ( هم وبلاگي من تو اسكادران عشق) رو انتخاب كردم. يه وقت فك نكنيد باهاش پارتي دارم آ !!! ولي خدايي جمله ي اون خيلي به دلم نشست. خودم جمله ي خاصي نداشتم كه بگم.ولي جمعه عصر بدون اينكه ياد وبلاگم باشم يه اي كاش اومد رو زبونم: اي كاش بزرگتر ها يه كم بيشتر بچه هاشونو درك مي كردن. ما هم خوب و بد زندگيمون رو مي تونيم تشخيص بديم نه؟؟؟ البته از طرف پدر مادر خودم مسئله اي برام پيش نيومده!!

امروز صبح بعد از اينكه از آبجي معصومه جدا شدم اتفاقي برام پيش اومد كه حالم گرفته شد ولي بعدش فهميدم كه زندگي هميشه اونجوري كه ما مي خوايم پيش نميره. بايد قوي تر از اينا باشم. صبح كه آبجي دو سه ساعتي با معصومه بودم گفت آخر اين ماه از كارش انصراف ميده و ديگه ميشنه بقيه درسش رو مي خونه. آبجي مواظب خودت باش بچه ها براش دعا كنيد. ترم 4 پژوهش گري مي خونه! بهش گفتم چرا زودتر انصراف ندادي؟ گفت اخه اين ماه عيدي ميدن بعد انصراف ميدم!!! اي شيطون از جنس خودمي!!!

معصومه ميدونم بعد از تلفني كه بهت داشتم خيلي نگران شدي. اينو از اسمساي پشت سرهمت فهميدم. ممنونم كه انقد به فكر من بودي. حالم بهتر شده. تمام روز رو خوابيدم و ديگه به اون مسئله اصلا فكر نكردم. حالم خيلي خوبه مطمئن باش. معصومه اينجا ميگم كه همه بدونن. بهترين دوستمي بهترين... هميشه. واسه همه چيز ممنونم.

 

حالا جمله هاي قشنگ شما:

 

داداش رضاي دلسوزم

ای کاش همه آرزوهای همه مردم برآورده میشد به شرطی که آرزوهاشون به ضرر
خودشون و دیگران نباشد

( عاليه اين جمله)

 

چاي چي

ای کاش می دانستم که ماهی بخور قصه نخور یعنی چه.

( آقا چاي چي يعني اگه ماهي بخوري شاداب ميشي!! ولي مثل اينكه فعلا خودم نياز شديد به خوردن ماهي دارم! البته امروز ماهي خوردم ناراحتيم انقد زياد بود تاثيري نداشت!)

 

مهدي* ( اي كاشي نگفته فقط اينو گذاشته!)

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند….
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.
آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند ….

و قلبها جدي جدي مي شکنند.
آذمها شوخي شوخي لبخند مي زنند….
و دلها جدي جدي عاشق مي شوند

 

نيلوفر*

جيگر طلا اومدي سه چهار بار كامنت گذاشتي ولي حتي  يه بار جمله ايي كه مي خواستم نذاشتي

 

مهسا*

ای کاش نظرات وبلاگم بیشتر میشد!

ای کاش زینب با من قهر نکرده باشه! با من قهری؟

( گلكم من خيلي خيلي كمتراز قبل ميام نت. بعدشم خودتم نيستي!! من هيچ وقت با كسي هم كه خيلي ناراحتم كنه قهر نمي كنم. اصلا قهر تو ذاتم نيست! )

 

انول*

ای کاش نمی گفتیم ای کاش !!!

( آقا امين مهربون گاهي اوقاتم لازمه آدم بگه اي كاش!! يا اينكه خود به خود مياد رو زبون آدم)

 

 

بدون نام*

سلام ای کاش زودتر این قسمت رو فعال کنیییییییییییدددددددددد

( بچه ها راستشو بگيد كدومتون اينو گذاشتيد!!!)

 

 

جلال*

ای کاش میتونستم بهش بگم : دوستت دارم

( ديدي آخرش تونستي بگي. از ته دلم آرزو مي كنم به همه آرزوهات برسي چون لياقتته)

 

اق ابول خطری و جلال*

ای کاش همه ی مردم به خواسته هاشون برسن و من هم با یه تفنگ شلیک کنم تو سر این اقای بوش
( نمي دونستم پسراي يزدي هم از اين اي كاش ها دارن! من كه با چندتاشون رابطه داشتم خيلي شوت بودن، ببخشيد البته دور از جون شما دوتا گل. خوشحالم وب مشتركي راه انداختين مباركه!)

 

شبنم*

ایکاش متوانستیم تمام آرزو های مانرا برآورده نمایم تا در آینده نمیگفتیم ایکاش چنین یا چنان میکردم

( شبنم خانوم از همين آدم ميدونه يه سري از خواسته هاي الانش در آينده به اي كاش تبديل ميشه و هيچ كاريم از دستش بر نمياد، بايد چه كار كنيم؟؟؟)

 

بانوي مهتاب* آبجي معصومه ي منه!!!

ای کاش ... حباب ها آرزوهایم را به گوش فرشته ها می رساندند

ای کاش... دریا ؛ نسیم ؛ شادی ؛ من ؛ مادرو پدر

ای کاش ...رویاهای کودکی ام در حبابهای تو جا نمی ماند

ای کاش... ما با هم باشیم تا اطلسی های خونه همیشه بخندند

ای کاش... این روزها در حسرت با تو بودن نبودم

 

مهران اورجينال*

ایکاش عروسک گردونها میدونستن که عروسکها هم می فهمن که دارن باهاشون بازی میکنن

 

ياري از حباب*

کاشکی که لک لک دوست شه با اردک
تا که نباشن این دو تا تک تک

( من اي كاش جدي خواسته بودم‌آ...! از حبابيون هستي؟؟؟ )

 

ته تغاري گلم*

به نظرم هر نفر تو هر دوره یه ای کاشی تو ذهن داره ولی
ای کاش ...
امسال معدلم بالا بشه
و ای کاش تمام سیاهی ها و زشتی ها تبدیل به رنگ ها و زیبایی ها بشه
همین

 

شيرين*

(ای کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

 

جسور*

با ای کاش ای کاش هیچی درست نمی شه.
و من شعارم فقط اینه که ای کاش فقر ریشه کن بشه و همین بس.

همه ای کاشا توی فقر خلاصه می شه.
۩۩۩۩۩۩۩۩۩ فقر را ریشه کن کنیم ۩۩۩۩۩۩۩۩۩

 

 

عباس تمرتاش شاهد*

ای کاش !! در پایان سفر !! ایکاش به لب !! و حسرت زده نباشیم!!

 

عمو سبزي فروش*

ای کاش اگر لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

 

صبح صادق*

ای کاش
چشمهایم باز می ماند تا ظهور آقا امام زمان و درماندگی این کوته فکران که به سخره میگیرند را میدید

 

ارباب شياطين*

ای کاش....

ای کاش همیشه یادمون بمونه خوبیای خدا و دیگران و در هنگام خوشی یادمون نره

( ديگه حالي از عروس دربار نمي پرسي!! عروس جديد آورديد!! پس راسته ضرب المثل قديمي نو كه اومد...!!! عيدت مبارك اربابي)

 

 

دخترخاله*

سلام !
زینب اولین چیزایی که به ذهنم رسید اینا بود :

...

ای کاش دنیا انقدر واسه ادما بزرگ نبود که بخاطر هر چیزی خودشونو به بدترین شکل ها
نشون بدن ... کاش یخورده مهر و محبت بیشتر تو قلبای بعضیا بود کاش جنبه استفاده از هر چیز رو داشتیم !
ماهی دلم خیلی پره ! بخوام بازم بگم یه طومار میشه !

 

( حميده جان از خواهرم شنيدم وبتو تعطيل كردي. اين بار چندمه اين كارو مي كني تو اين چند ساله. نمي دونم مثل قبلنا برگشتي در كار هست يا نه. به هر حال صلاح مملكت خويش خسروان دانند. موفق باشي دوست خوبم)

 

مهدي شعباني پور*

اي كاش،ای کاش ای کاش،ای کاش،ای کاش،ای کاش،ای کاشای کاش،....
زندگیمون شده پر از این ای کاش ها!
پایانی نداره!
همشون تو شرایطی که هستیم برامون مهم میشن!
منم تمام ای کاش ها رو نوشتم!

 

نونوي عزيزم*

ای کاش می شذ فقط یه روز برگرذم به دوران بچگیم.ای خداااااااااااااااااااااااااااا شکرت

 

 

عادل*

ای کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد ای کاش میشد از میان لحظه های زندگی لحظه ای دیدار را نزدیک کرد

 

به پيشنهاد مهدي شعباني پور آپ بعدي را روش نگهداري براي ماهي عيد ميذارم!

آقا مهدي باور كن چيززيادي بلد نيستم!!!! ولي هر چي بدونم مي نويسم! سوالي داشتي بپرس از همكلاسيام مي پرسم!

فعلا اينو داشته باش: هر سه روز يه بار به ماهي قرمزا غذا بديد و مقدار خيلي كم. تنگشون رو هم خيلي كم جابه جا كنيد. چندساليه كه گلد فيش هم براي عيد بازار اومده( همونايي كه چشمشون مثل قورباغه از سرشون زده بيرون و به رنگ سياه و قرمز تو بازارن)

از بين ماهياي تزئيني تا اونجا كه اطلاع دارم فقط ماهي قرمزاي عيد و گلد فيش هاي كوچيك و فايتر مي تونن تو تنگ زنده بمونن. بقيه حتما بايد تو آكواريم باشن. يه نفر هم قيمت پرسيده بود. من ماهي فروش كه نيستم! از سه تايي كه گفتم تو سنندج  به ترتيب: 200 و 600 و 1200 تومن هستن البته سومي تو بازار نيست و بايد از محل هاي دائمي فروش ماهي تزئيني تهيه بشه.

 

 

از همتون ممنونم

اميدوارم جمله ي كسي از قلم نيفتاده باشه.

عيدتون مبارك.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 13:58  توسط ماهی  | 

اي كاش ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

 

 

دلم مي خواد هر كي حرف دل خودشو بذاره. براي اينكه نظرتون تحت تاثير نظرات ديگران قرار نگيره تا كامل شدن نظرات، بقيه نظرات رو تاييد نمي كنم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 23:10  توسط ماهی  | 

سلام

دیروز ۵ دی اومدم مثل هر سال تو وبلاگم آپ مخصوصش را داشته باشم. ولی ضد حال خوردم اساسی

سیستم کانکت می شد بعد از ۲ دقیقه خود به خود قطع می شد. خیلی بد بود... حتی نشستم گریه کردم

داداش رضا (کوچانه) هم چون می دونست من حتما این کارو می کنم از اینکه نکرده بودم تعجب کرده بود راستش فکر نمی کردم کسی منتظر آپ ۵ دی من باشه . خوشحالم که داداش رضا یادشه که من هر سال ۵ دی چه کار می کردم. این کامنت ۵ دی داداش رضا

ماهی کوچولو سلام

آپ مخصوص 5 دی چرا نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
۵ دی گذشت و مطلبی که در نظر داشتم دیگه بماند...
دیروز مثل همه روزای دیگه به خاله سیمین مسیج (پیامک! ) زدم. ولی مال دیروز فرق داشت. فکر کنم تو بم بود. یعنی ۱۰۰ درصد تو بم بوده. آخه بعد زلزله دیگه تو کرمان زندگی می کنن. حالا فقط جواب خاله جونم رو تو آپ فردای ۵ دی می ذارم.
 
نگاهم یاد یاران کرده امروز
مرا سر در گریبان کرده امروز
غم و فریاد من از این و آن نیست
دلم یاد رفیقان کرده امروز
و هنوز جایشان خالیست و چه زود چهار سال گذشت.
 
به یاد سامان سعید سلمان حسین پروین خانواده قهرمانی و خانواده اشکانی
 
راستی یادم رفت بگم یه نفر به جمع خونواده ی خاله سیمین اینا اضافه شده
حالا عسل و علی یه آبجی کوچولوی ناز به اسم غزل دارن که سه ماهشه
غزلی که هیچ کدوم از عزیزانی رو که غصشونو تو دلمون گذاشتم و رفتن رو ندیده
فقط بعضی وقتا زل می زنه به قاب عکسای بزرگی که تو سرتاسر خونه از سعید و سلمان و سامان و  بم قدیم و بم جدید هست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 7:44  توسط ماهی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 12:12  توسط ماهی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 11:41  توسط ماهی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 11:37  توسط ماهی 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 11:33  توسط ماهی 

ترا بس منتظر ماندم
اوتاندي لحظه لر مندن
ترا من دوست مي دارم
اينان بو ياشلي گوزلردن
سفر از تو گذر از تو
فقط يول گوزلمه ك مندن
فقط با يك نگاه تو
اوچاردي غصه لر مندن
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 18:14  توسط ماهی 

دو مطلب جاب تو هفتان دیدم بخونید البته یکیش دیدنیه!

تصاویری از مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد با حضور...

 

آماری عجیب ولی واقعی از بلاگفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 17:59  توسط ماهی  | 

اينو خيلي وقت پيش خوندم گفتم يه چند وقتي اينجا باشه كسايي كه نخوندن بخونن جالبه

دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد
پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون
لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين   مضمون

روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

 

اینم از سایت تبریز برداشتم

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!

یه نفر !! با زنش ميره پيك نيك زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه.غضنفر ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش ميگه اينجا ماشين ميزنه خلاصه بعد از كلي جر و بحث ميندازن وسط جاده.بعد ميبينن يه كاميون داره مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكان نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت.غضنفر به زنش ميگه اگه زير درخت بوديم الان مرده بوديم

  یکی داشته تو مراسم عذاداري زاز زار گريه ميكرده بهش ميگن تو جزو كدوم خانوادهاي ميگه من جزو ساير بستگانم.

  كانون فرهنگي آموزش اعلام كرد كه يانگوم از سال دوم دبيرستان در آزمونهاي اين موسسه شركت ميكرده

 

جملات رمانتيك ويژه پيچوندن

 

- آرزوي من خوشبختي توست با من باشي يا نباشي فرقي نميكنه

 

- خودم هم نميدونم چيكار ميخوام بكنم نميخوام تو به آتيش من بسوزي

 

- تو هم خوشگلي هم باهوشي هم زرنگي آدمهاي بهتر از من گيرت مياد

 

- ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميكنه هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم

 

- تاكيد مداوم برروي بر خي جملات دكتر شريعتي : اگر عشق دوام يابد به ابتذال ميكشد.

 

فحش دادن هاي مدل شهري:

 

- فكر كردي فقط خودت خري

 

- خودت گير عجب آدماي خري افتادي

 

- از جلو چشمام خفه شو

 

- صداتو واسه من داد نزن

 

- كسي با تو زر نزد

 

- وقتي با من صحبت ميكني دهنتو ببند.

 

- غضنفر ميره مسجد وقتي مياد بيرون مي بينه كفشش نيست. مي گه چهار تا حالت داره:

 

نيومدم

 

بدون كفش اومدم

 

اومدم و رفتم

 

بعدا ميام