به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری (برای همسرم)
امروز صبح وقتی بیدار شدم دیدم آخرین ماهی پروژم مرده...

اومده بود روی آب ، شکمش باد کرده بود...

فکر نمیکردم مردنش انقد روم تاثیر بذاره !

به محض دیدن صحنه ی ماهی ِ روی آب ، توی چند ثانیه کل صحنه های پروژم از جلو چشام رد شد.

تو اولین لحظه خودم رو دیدم با یه شکم خیلی گنده که داشتم سطل سطل آب جا به جا میکردم.

صحنه ی دوم روزی رو یادم اومد که تعداد بالایی از ماهیام خفه شده بودن و متوجه نشده بودم... اون روز چقد دلم براشون سوخت.... و بدتر از اون ، شبی که بیمارستان بستری شدم یه آکواریوم کامل از ماهی هامو از دست دادم... حدود 100 تا ماهی...

روزایی که نی نی کوچولوم هنوز سنش به ماه نرسیده بود و من دائم مشغول رسیدگی به ماهی های پروژم بودم.

روزایی که با یه نوزاد دو سه ماهه هر روز و هر روز راهی آزمایشگاه بودم... از 8 صبح تا 5 عصر. نی نی کوچولو هم تو نمازخونه کنار مامانم منتظر میموند من زود زود برم شیرش بدم. 

روزی که به تلفات خوردیم و راهی مراکز تهیه بچه ماهی شدیم...!

همه و همه ی این روزا تند و تند از جلو چشام گذشت...

با مردن ماهی کوچولو دلم گرفت.

نه به خاطر مردنش ، به خاطر اینکه کل خاطراتمو که اصلا بهشون فکرم نکرده بودم آورد جلو چشام.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 7:45  توسط زینب کریمی  | 

چقد امروز ذوق زده شدم بابت دیدین دوستای قدیمی تو این وبلاگ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۳ساعت 16:31  توسط زینب کریمی 

اولین تولد مادرانه. . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ خرداد۱۳۹۳ساعت 19:27  توسط زینب کریمی  | 

امان از وقتی که شاه میبخشه اما شاه قلی نمیبخشه !
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 10:12  توسط زینب کریمی 

خدایا شکرت...

آخرین باری که رفتم اشکذر ، وقتی دکتر کاظمی گفتن چند لحظه صبر کن الان میام و رفت داخل دبیرخانه ، همون چند لحظه واسه ی من یه عمر بود ! سنگینی شکم و تکونای زیاد خانوم کوچولو تو دلم. پله های زیاد دانشگاه که نفس نفس اومده بودم بالا.... همون چند لحظه اونقدر سخت بود که روی راه پله نشستم تا دکتر کارشون تموم شه...

امروز و روزای دیگه میرم دانشگاه در حالیکه آوین همراهم نیست...

دلمو پیشش جا میذارم و میرم...

اونقدر دلم واسش تنگ میشه که روزای سنگین نفس نفس  رو به این دلتنگی ترجیح میدم ! با خودم فکر میکنم کاش تو دلم بود اما خیالم راحت بود که کنارمه!

توی آزمایشگاه دل توی دلم نیست. دائم فکر آوین ِ نازم میاد تو ذهنم.

بیداره؟ خوابه؟ گریه نمیکنه؟ شیرشو خورده؟

و لعنت میفرستم به درس و پایان نامه!

بعد دوباره با فکر اینکه حالش خوبه و تصور اینکه الان توی خواب نازه به کارم ادامه میدم!

موقع برگشت هر لحظه توی تاکسی انگار ساعت ها میگذره. عددهای ساعت ِ روی گوشی خودم و ساعت ماشین انگار خیلی کند عوض میشن...

به این فکر میکنم امسال هوا خیلی زود گرم شده. کولر تاکسی روشنه اما معلومه اون بیرون چقد داغه.

چشمم میفته به کارخونه کاشی ستاره.

بزرگ نوشتن: آنچه توانسته ایم لطف خدا بوده است.

خدایا از الطاف بی شمارت ممنونم. خدایا از این که موفق شدم تا این مرحله از تحصیلم بیام شکرت. خدایا از اینکه یه همسر مهربون و "حامی" کنارم دارم شکرت. خدایا از این که یه خانوم کوچولوی ِ ناز مال منه شکرت !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ فروردین۱۳۹۳ساعت 14:20  توسط زینب کریمی  | 

شهر بم تنها شهر ثبت شده ایران در میراث جهانی یونسکو است.

زمین‌لرزه بم، زمین‌لرزه‌ای بود به شدت ۶٫۶ ریشتر که در ساعت ۵:۲۶ بامداد ۵ دی ۱۳۸۲ شهر بم را لرزاند. کشته‌شدگان این زمین‌لرزه در آمارهای مختلف، بین ۳۲٬۰۰۰ تا ۵۲٬۰۰۰ نفر بیان شده‌اند. (در آمار رسمی ۲۶٬۲۷۱ قربانی، ۳۰ هزار مجروح و بیش از صدهزار نفر بی‌خانمان) همچنین در این زمین‌لرزهٔ ویرانگر، ارگ تاریخی بم تا حدود زیادی تخریب شد. *

 

*ویکی پدیا

 

ده سال گذشت ! خیلیه ها ! چه روزای بدی بود... انگار تموم نمیشدن. روزا شب نمیشدُ شبا صبح نمیشد...

 

 

تسلیت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ دی۱۳۹۲ساعت 0:11  توسط زینب کریمی  | 

تو کلاسمون یاد میگیریم اصلا تحت الفظی ترجمه نکنیم...

حس میکنم ترجمم خیلی بهتر شده.

خیلی خوبه :)

+ نوشته شده در  جمعه ۸ آذر۱۳۹۲ساعت 0:30  توسط زینب کریمی 

وقتی میخوام یه کار جدیدی رو شروع کنم یه استرس خاصی میگیرم. نه که شدید باشه ! خیلی کم. حالام که قضیه شروع پایان نامه جدی شده مضطرب شدم !

البته استرس دو نوعه ! مثبت و منفی. که به اینی که الان من گرفتم میگن مثبت!

چون باعث میشه بی خیال نباشی و مدام به کارِت فکر کنی !

تا آخر این هفته باید آکواریوم ها آماده باشن

تا آخر هفته ی بعد ماهی های دوس داشتنیم از راه دور میرسن ! امیدورام تو اتوبوس بهشون خوش بگذره و صحیح سالم بیان تو بغلم !


تا آخر دو هفته بعد هم باید آزمایشات و اعمال شاقه روی ماهی ها تموم شده باشه و نمونه برداری رو شروع کنم...


کاش این روال به همین سادگی که نوشتم طی بشه!


خدایا ! من ! تنها ! اینجا ! میتونم؟


استادم گفته مراقب باشم چون ماده ی مورد استفاده تو این آزمایش برای "تو راهی" ضرر داره !


توکل بر خدا :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ آبان۱۳۹۲ساعت 16:41  توسط زینب کریمی  | 

برای تهیه ی ورمی کمپوست و همچنین کرم میتوانید با این شماره تماس بگیرید

  خانم مهندس شَهپر    ۰۹۱۸۷۰۹۴۲۸۲

مشاوره و راه اندازی خط تولید رایگان

ارسال به سراسر کشور


برچسب‌ها: ورمی کمپوست, کرم خاکی, کرم تولید کننده ی ورمی کمپوست, خرید ورمی کمپوست, تولید ورمی کمپوست
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ مهر۱۳۹۲ساعت 10:41  توسط زینب کریمی 

دقیقا این چه بازیه که بلاگفا داره در میاره؟؟؟؟ این بار با این وبم....

 

هیچی دیگه...

 

هر چی از سال ۸۴ تا حالا نوشته بودم به همین راحتی پرید...!

 

فک کنم سورپریز و کادو تولــــدم بود !

 

دیگه اینجا  ( منظورم سرور این بلاگ هست ) جای نوشتن نیست...

 

یعنی اعــتمادی بهش نیست...

 

اینجا رو خیلی دوست دارم، ۷ سال باهاش زندگی کردم ! اما...

 

شده همون قضیه فریدون اسرایی که میگه:

 

تو دنیای منی اما به دنیــــــا اعتمادی نیست !

 

نمیدونم دوباره یه روزی اینجا مینویسم یا نه !

 

فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ خرداد۱۳۹۲ساعت 14:27  توسط زینب کریمی  |