|
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری (برای عشقم)
|
سوار اتوبوس میشم و با خیال اینکه فردا صبح شمالم....
ساعت۱ شب میرسیم تهران... تهران جنوب... چند نفر سوار میشن...
تهرانپارس... چندتا مسافر دیگم سوار میشن... جاده سفید سفیده
ده کیلومتری دماوند دیگه ماشین جلوتر نمیره...
همه تو اوتوبوس خوابن و من بیدارم و نگران امتحان صبح فردا...
اوتوبوس داره برمیگرده تهران...!!!
از راننده میپرسم چی شد؟
میگه از هراز نمیشه رفت دارم میرم از فیروز کوه برم...
میریم جاده فیروز کوه... همون اول جاده دو تا پلیس وایسادن و دستاشونو بالا میبرن و میگن اجازه ندارید برید جاده بستس....
* در این لحظه اشاره میکنم به شغل واقعا سخت این قشر زحمت کش ( پلیس های بین راهی)
همونجا اوتوبس وایمیسه.
شاگرد راننده چراغارو روشن میکنه با صدای بلند که همه بیدار شن میگه آقایون خانوما نمیتونیم بریم جاده بستس...
همهمه میشه یکی با عصبانیت میاد جلو و داد میزنه که من باید فردا صبح سرکار باشم
یکی دیگه میاد جلو و میگه اخرین امتحان کارشناسی ارشدمو دارم و اگه نرم میفته سال بعد...
راننده میگه اینا به من چه ربطی داره مگه من نمیرم؟ جاده بستس پلیس میذاره....
دعوا میشه... ( آدم بی فرهنگ همه جا هست )
من تقصیر رو از راننده نمیبینم منی که امتحان دارم تقصیر رو از خودم میبینم که بایددو روز قبلش راه میفتادم نه الان....
بعضیا از اوتوبوس پیاده میشن و میرن!
بقیه میگیرن میخوابن دوباره!
صبح میشه... ساعت 7 جاده باز میشه و من میدونم دیگه به امتحان نمیرسم... امتحان ترم.
ساعت 15:30 میرسم دانشگاه....
اونم با چه مکافاتی چون اوتوبوس منو قائم شهر پیاده کرد...! اولین بارم بود اونجا تنها بودم...
استاد دست نویس ازم یه امتحان جدا میگره... خدا خیرش بده... همین!
برای بقیه امتحانا کلا اونجا میمونم
سه روز اول هفته تو یه استان کویری که با یه مانتوی بری بیرون بازم گرمته!!!![]()
و سه روز آخر هفته تو یه استان شمالی و یه شهر ساحلی... و همش بارون... و هر چی لباس میپوشی بازم سردته!!!
برای امتحانام میخوام دوهفته شمال بمونم... نمیشه رفت و امد کنم.![]()
اما بعدشم حال میده سه هفته برمیگردم خونه و از آفتاب یزد لذت میبرم!!!![]()
این غم دردناک رو بهتون از صمیم قلب تسلیت میگم
صبح که شنیدم انقدر اعصابم بهم ریخت که هنوز تو حال و هوای صبحم...![]()
آخرین غمتون باشه.