تبليغاتX
                  

Scroll images by bigoo.ws

کوچه باغ یادها
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری

فسفر غذای مغزه ... ماهی بخور می ارزه !!

با تشکر از آقای عباس تمرتاش شاهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 2:37  توسط ماهی 

فاطمه و سلام میخواستم روزایی که اینجا بودین مثل عید آپ مشترک بذریم. اگه موافقین بگین یه روز با هم انلاین بشیم این کارو کنیم. تو همین پست!

۳  ۲   ۱  شروع

فاطمه: روز يکشنبه 11 مرداد ساعت 2 اومديم خونه شما

من: آره. نزدیکای ظهر به من اسمس زدی که صبحانه امادست ما داریم میایم. اما من باورم نشد! واسه همین با بی خیالی رفتم کلاس کامپیوتر!!! هنوزم اسمستو یادگاری نگه داشتم! الان برات سند میکنم!

سلام: راستي بستني خيلي خوشمزه بود. هميشه ميگم. بيشتر مي خواستم ولي روم نشد. فاطمه ميگه دستورش از زينب بگير برات درست کنم.

من: دیوونه! خالی نبند. یعنی تو روت نشد!! من که کیلویی درست میکنم میگفتی ! حالا به ترتیب میخوایم پیش بریماااا. بستنی روز سوم بود... فاطمه ادامه بده.

فاطمه: بعد ديديم هيچ کدام جواب اسمس ندادين. خونه هم گوشي بر نداشتين. با خوديمون فکر هاي بد کرديم. و نگران شديم.ناچارن زنگ زديم بابا.اون هم گوشي بر نداشت. چون با خط ايرانسل زديم بابا شماره ايرانسل نداشت.و بعد با خط  دايمي زدم گوشي گرفت. بهش گفتم خونه کسي نيست وجواب اسمس ندادن بچه ها. گفتيم ما توي راه هستيم.

من: تو کلاس با خیال راحت نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. از خونه بود. زهره گفت سریع بیا خونه مهمون داریم. اومدم خونه. ۱۱ اینا بود. گفت بدو غذا درست کنیم. زنگ زدم به تو. گفتی داریم میرسیم. هنوزم باورم نمیشد! گفتم چی دوس داری برات درست کنم. من جدی گفتم ولی تو خندیدی! سریع دست به کار شدم. مامان اومد خونه. گفت زنگ بزن ببین کجان. زنگ زدم. گردنه صلوات آباد بودین...

سلام: اومديم گردنه صلوات اباد.که شما و بابا تماس گرفتين گفتين چرا دير کردين.منتظريم. ادرس را پرسيديم که سريعتر بيايم ومنتظرتون نذاريم.  ولي بر عکس هر چه مي پرسيديم بدتر ميشد. گفتيم اين جوري فايده نداره. زديم به خيابون.تا رسيدم به خيابون شما. و يه چيزهاي يادم اومد از سري قبل که اومده بوديم. به بچه ا گفتم ديگه پيدا کرديم.  رسيدم سر کوچه که يادم نيست ندا بود يا نسا منتظر ايستاده بود.

من: آره بابام فرستاده بودش که خونه رو پیدا کنین شیطونا نگفته بودین اولش پیدا نمیکردین. وقتی رسیدین خونه گفتین یه راس اومدین من رفتم تو اتاق لباس بپوشم. وقتی اومدم بیرون فاطمه رو تو چارچوب در با تیپ خوشگل سرتا پا سبزآبیش دیدم کلی ذوق کردم. پریدم سفت بغلش کردم. باورم نمیشد دوباره میبینمش. بعد رامین اومد جلو بهش دست دادم. خندید! بعد محمد امین اومد. بوسیدمش! سفره پهن بود. سلام داشت ماشین میاورد تو. همگی سر سفره جمع شدیم. من و فاطمه همش چشمک رد و بدل میکردیم و لبخند

سلام: بابا هم گوشي اش زنگ خورد مي خواست بره سر کار. که من بهش گفتم مزاحم کارتون نشيم شما برين به کارتون برسين. حدود يه ساعت بعد بابا رفت. بعد از استراحت و کلي گفتگو. فاطمه گفت براي بچه ها سوغاتي اوردم . (من: آره واسه من جهاز آورده بود ) منم رفتم چمدان اوردم. کلي مامان و شماها تشکر کردين. اما سوغاتي شما با بقيه فرق داشت. چون شيلاتي بودين انگشتر ماهي هم براتون گرفته بود .و گردنبند که فاطمه هميشه مي گفت هر جا مي ديد مي گفت براي زينب امسال ميگيرم مي برم ( من: و چقدر هم قشنگ بود. عکسشو میذارم تو وبلاگ)

من: بعدش مامان یاد توت فرنگی افتاد. وای که چه ذوقی داشت برای توت فرنگیای که براتون از بهار نگه داشته بود. ولی بچه ها خوششون نیومد من انتظار داشتم همشو بخورید در حالیکه هنوز ۳ بستش مونده تو فریزر  خب ادامه بدیم. بقیش؟

فاطمه:  با مامان رفتيم بازار واسه لباس کردي براي من .عابر بانک/هاجر خاتون. بعد رفتيم اندازه لباس گرفتيم. پارچه را انتخاب کرديم اون هم چه پارچه اي.که صاحب مغازه گفت خانم اين قدر خرج را روي دستشون ننداز پارچه خوب میخوای خودت پولشو بده!

سلام: حالا بعد از ظهر. من و بابا و بچه ها رفتيم پارک. زنگ زديم گفتيم ما ديدگاه هستيم. همون جاي که يادش بخير . يادته  چادري یا بگم؟ ( من: نه خواهشا در این قسمت ادامه نده)

من: فردا صبحش قرار شد بریم مریوان. مامان قالمون گذاشت چقد دیر اومد. سر اون قضیه با همکارش جرئت نداشت به رئیسشون چیزی بگه! سریع نهار خوردیم و ساعت ۲ رفتیم مریوان. ساعت ۵ اونجا بودیم. تو راه چقدددددددد مامان و فاطمه جیغ کشیدن که سلام آروم برونه اسم هر اولیا و پیغمبری که میشناختن رو زبون آوردن. سبقت از تریلی رو یادتونه؟ قرآن نگل رو یادتونه؟  بعد رفتیم خونه دایی باقر. اونجا مامان و دایی باقر موندن خونه ما رفتیم بگردیم. از طرف روستای نی راه افتادیم تا نزدیک مرز رفتیم. تو دوراهی بازارچه مرزی باشماق هلو و آلو خریدیم خوردیم. وسواسی من تو شستنشون که اعصابتونو خورد کرده بود! میلاد که همش سرشو از پنجره میاورد بیرون. و صحنه ی بی نظیر دریاچه زریوار از یه زاویه ی دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 8:8  توسط ماهی  | 

انگار همين ديروز بود که ديدمتون

وقتي بعد احوالپرسي گرم اصرار کردين باهم بريم بالا ولي من عجله داشتم

روزايي که با هم بوديم رو يادمه. همشو

تو ميدونستي من چقد زيتون دوس دارم. هر دفعه ميرفتي شمال کلي زيتون برام مياوردي و ميدادي مامانم برام بياره.

چقد از رانندگي من ايراد ميگرفتي

يادمه يه بار اين آخرا اومده بودم فرودگاه دنبال مامان. به مامان گفتم: مامان اگه خانوم "ع" هم مياد من نميام دنبالت هاااا...

مامان گفت چه اشکالي داره عزيزم ثواب داره اونم ميرسوني.

گفتم مامان آخه ازون لحظه که سوار ميشه تا پياده ميشه ايراد ميگيره... از راست برو آروم برو ماشينتون چرا آينه بغل نداره چرا انقد بد ميپيچي!! چرا موقع رانندگي حرف ميزني! و ...

آخرين بار که باهم اومديم خونه زنگ زدي به شوهرت گفت بچه هارو برده پارک استقلال و توام بري پيششون. همون بچه هاي دسته گلت که الن زير يه خروار خاک تو صومعه سرا خوابيدن. همون شوهر خوش قلبت که همش نگران مادرش بود ولي حالا داغ مرگ خودش و زن و بچه هاشو گذاشت رو دل همون مادر...

همتون باهم تو چند ثانيه براي هميشه از کنار هم رفتين. وقتي داشتم با کارشناس تصادفتون حرف ميزدم بدنم يخ کرده بود. بهم گفت خانوم جسدا کلا له شدن! ( وحشتناکه بخدا ) حتي شنيدنش چه برسه به ديدنش...

گفت براي تو اصلا چشم نمونده... گفت از بين رفته.

يا اون جووني که پاس شب اورژانس بود گفت تحت نظر پزشکين نميدونست که خودم ميدونم ديگه نيستين.

امروز هم صبح و هم شب شيفت داشتي... جاي خاليت کاملا حس ميشد...

ياد اميرحسين که شور و ذوق داشت امسال بره مدرسه... ياد محمد که بريا بازي کامپيوتري چقد ذوق ميکرد همش ديوونه کنندس

باور کن تحمل از دست دادنتون با هم خيلي سخته... خيلي...

 

خدايا هرچي صلاح ميدوني براي محدثه که تو کماست پيش بيار.... نميدونم چشماشو باز کنه و ببينه مامان باباش و داداش کوچولوهاش ديگه نيستن چي ميشه...

خدايا خودت کمک کن.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:43  توسط ماهی  | 

ديروز نسرين اومده بود خونمون . ترم اخر روانشناسيه. براي پروژش روي چند تا دوقلو کار ميکنه. ندا و نسا ديوونش کردن! من از اولش به نسرن گفتم اگه بعد رواشناسي اين دوتا اتفاقي براي تو پيش اومد و راهي تيمارستان اينا شدي به ما هيچ مسئوليتي رو بر عهده نميگيريم! بيچاره با هزار بدبختي کارشو انجام داد! نسرين داشت ميرفت که گوشيم زنگ خورد/. همون شماره ايي بود که خيلي وقت بود بهم اسمس ميداد من فکر ميکردم فاطمه اينا هستن. گوشيو برداشتم يه خانومي بود. گفت منو نميشناسي؟ من همونيم که تو بندر تو عروسي ديدي. من سريع فهميدم کيه اما اسمش يادم نيومد! گفت فکر ميکني الان مت کجاييم؟ گفتم نميدونم؟ گفت: سنندج!!! گفتم کجاي سنندج؟ گفت الان جلوي مجتمع تجاري کردستانيم. بهش گفتم بياييد خونه ي ما و ... که قطع شد و ديگه زنگ نزد. منم اسمس دادم به فاطمه. نرسيد بهش بعد همون اسمس رو دادم به سلام. گفتم زبيده سنندجه؟ (اسمشو همين موقع يادم اومد) گفت آره ديروز به فاطمه اسمس داده که شماره زينب عوض شده؟

خلاصه زنگ زدم به زبيده خانوم و گفتم چرا قطع کردي؟ من آدرس رو مسيج ميکنم بياييد. اونم يه جورايي بود انگار که خجالت ميکشه يا روش نميشه و اينا. زنگ زدم به فاطمه اينا گفتم شما بهش بگيد. اونام که دستشون درد نکنه اينکارو کردن. بعدش نهار اينا اماده کرديم ولي زبيده گفت داريم نهار ميخوريم. گفتم حالا چون دفعه اولته دعوات نميکنم ميبخشمت! ولي دفعه ديگه تکرار نشه. مرده بود از خنده! ساعت 2 اينا بود که زنگ زد گفت ادرس رو اسمس کن. آدرسو فرستادم براش و خودم شربت و ميوه اينا آماده کردم تا ميان. زبيده عينکشو تو رستوران جا گذاشته بود! شوهرش و شوهر خواهرش رفتن پيدا کنن! مامان هم يه ساعت بود از سر کار برشگته. فک کنم اگه فاطمه و مامان به زبيده زنگ نميزدن اين روش نميشد بياد! خلاصه زبيده هي تعريف کرد که با فاطمه و سلام سوار ماشين ميشن چيکارا ميکنن!! و چه شلوغ بازي راه ميندازن! راستي بچه خواهر زبيده (سميه) خيلييييييييييي جيگر بود. عين عروسک. خيلي کوچولو مونده بود با توجه به سنش زياد رشد نکرده بود! عين عروسک بود همه کاراش! من خيلي دوسش داشتم. مامانشم خيلي مهربون بود. مهمونامون ساعت 4-5 اينا رفتن بگردن! من اومدم پاي کامپيوتر در حد يه ده دقيقه اي بودم. آفامو چک کردم. هميشه دوتا آف منو ذوق زده ميکنه. يکي آفاي محمد يکيم آفاي فاطمه و سلام با هر آي دي !!! که هردوتا آف بودن! البته در حد يه دينگ و يه شکلک بوس! ولي هر چي باشه به من انرژي ميده.

فاطمه و سلام هم که اسمس دادن شارژم تموم شده بود تو اف جواب دادمشون!

با مامان و زهره شام درست کرديم و خونه رو تميز کرديم بعد بابا اومد. گفت من حياط تميز ميکنم شب بشينيم اينجا! ساعت 10.5 اومدن. البته بعد اينکه 4 -5بار زنگ زدم! بعد شام اين جيگره يه کم مريض شد من يه عالمه دلم سوخت. خيلي دوس داشتني بود. همشم ميرفت جلو اکواريم يه عالمه به ماهيا نگا ميکرد! شب هم که خواستن برن بابا هي گفت بايد بمونين همين جا بخوابين اما شوهر زبيده نذاشت بابام به مامانم گفت ميدوني چرا نميذاره؟ مامانم گفت چرا؟ بعد همه برگشته بودن بابارو نگا ميکردن ببين اين چي ميگه! بابا گفت چون برداره جاسمه!!! يادته پارسال جاسمم نذاشت اينجا بخوابن!! يه هو همشون زدن زير خنده! ندا خواب بود. زبيده اومد تو اتاق بوسش کرد! مامان همش بهشون ميگفت اينجا خونه فاطمه ايناس اصلا تعارف نکنين! ساعت 1.5 حدودا رفتن. من از خستگي داشتم ميمردم تا اومد سرجام خوابم برد.

وقتي اونا رفتن مامان نشست يه گوشه گفت کاش فاطمه اينام باهاشون بودن! گفتم عيب نداره مامان اينام مثه اونا (بنده خدا دلش تنگوليد!) گفت نخير با اينکه اينارم دوس داشتم اما هيشکي واسه من مثه فاطمه عزيز نيس. اون فرق ميکنه. ديگه حالا بيا مامان رو راضي کن اشکال ندار ايشالا ميان! مامان بايد 5 ميرفت سر کار. تازگيا دو شيفت هم شده خيلي خستس. بهش گفتم برو بخواب. ايشالا فاطمه حالش خوب ميشه ميان اين ورا.

صبحم بايد ميرفتم دانشگاه. ولي خواب بودم. بي خياااااااااااااااال...

ديگه حوصله ي دانشگاه نيست...

فاطمه 2 همين الان بهم تک زدي. من اونروز ظهر خوابم بردا. شما رو چشم ما جا دارين.

اين ياهو 360 من چرا غير فعال شد؟؟؟ اونم بي خيال!

خبري از دوستان نيس.

انول هم که بالاخره پيدااااااا شد!! خدارو شکر!

 

مامان ديروز گفت به حرف بابابزرگ رسيدم که کردم جنوب فوق العاده هستن!

آخه بابابزرگ مهربون من تو جنوب کار ميکرده. خدارحمتش کنه.

همين ديگه....!
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 9:54  توسط ماهی  | 

*میخوام دیگه کوه نرم که گوشت بره رو تنم

**پس چی شد این کلاس عکاسی که اسم نوشته بودم

***چرا مردا دوس ندارن زناشون کار کنن

****چرا من فارغ التحصیل نمیشم پس هر دفعه یه مشکلی تو کارم پیش میاد

*****پروژه تموم بشو دیگه چرا هی طول میکشی؟

******کاش پریشب بچه بازی در نمیاوردم. پشیمونم

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 11:16  توسط ماهی  | 

 
Myspace Layouts, Myspace Graphics, Myspace Backgrounds, Codes

.:Script By ToolZ:.