X
تبلیغات
کوچه باغ یادها
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را... هر چه در ذهن من آید تو از آن خوبتری (برای همسرم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 14:21  توسط ماهی  | 

استرس دارم...!  یه حس متفاوت....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 14:22  توسط ماهی 

این روزهای متفاوت من...!
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 1:8  توسط ماهی 

حدسم درست بود و پست قبلی دوستم بود اما خداروشکر اینجور که میگن انگار چیزی نبوده. حالا هر چی بوده خانومه برگشته سر خونه زندگیش.

این روزها دغدغه ی من و مشغولیت ذهنم شده حساب کتاب با خودم. حساب کتاب سر این پایان نامه ی کوفتی :( من حداقل باید تو این اوضاع اقتصادی ۵ میلیون پای پروژم بریزم. چقدر محیط کشت و آزمایشهای میکروبی پر هزینه هستن  بعد با خودم فکر میکنم آخرشم که برای من کار نیست یعنی علاقه ی من به رشته ام میارزه خودمو تو سختی بندازم و انقدر هزینه کنم..؟؟؟ برای تایمی که قراره براش بذارم هیچ مشکلی ندارم. چون انقدر علاقه دارم که وقتی برم آزمایشگاه متوجه نمیشم کی شب شده و خستگی حس نمیکنم. چون تجربشو دارم میدونم. پایان نامه ی کارشناسی دیگه ساعت هشت و نیم ـ نه شب حراست دانشگاه میومد میگفت نمیخوای کارتونو تعطیل کنی؟ حتی روزهای جمعه. کاربه جایی رسید که کلید دوتا آزمایشگاه با دستگاههای مهم رو به مدت یه ماه دادن به خودمون.  در کل زمانی که قراره براش بذارم به کنار... دغدغه ی فکری و اقتصادیش چی؟  این روز ها  دو دلم برای "ترک تحصیل" با خودم میگم کاش برگردم به عقب و اصلا شروعش نکنم تا اینجا سر این دوراهی نمونم...

خدایا خودت بهترین ها رو برامون رقم بزن


برچسب‌ها: ترک تحصیل
+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1391ساعت 22:57  توسط ماهی  | 

کاش چیزایی که امروز شنیدم در مورد همونی که فکر میکنم و دوستمه نباشه :( هر چند تک تک نشونی ها خودش بود.

چرا ؟ چرا یه زن به شوهرش خیانت میکنه ؟


برچسب‌ها: خیانت
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1391ساعت 17:11  توسط ماهی 

یه عروسی میبدی هم رفتیم! رفتن به عروسی فرهنگ های مختلف از علائق منه !
+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1391ساعت 15:31  توسط ماهی 

امروز این آرشیومو دیدم شاید خدا خواست ببینم و یادم بیفته...

الان میگم خدایا شکرت... خدایا ممنونم به خواستم عمل کردی بازم منو شرمنده ی خودت کردی و من هنوزم بنده ی بد تو هستم... :(

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1391ساعت 14:21  توسط ماهی 

خیلی جالبه! داشتم سر شام برای همسر تعریف میکردم که چقدر به طب سنتی علاقه دارم و حاضرم کنکور بدم و تو این رشته تحصیل کنم. بعد از شام رفتم مهدیه اردکان و اونجا یه نفر بهم گفت که کلاس طب سنتی گذاشتن. باورم نمیشد! یعنی انقد زود؟ کمتر از یه ساعت خدا برام جورش کرد! ممنونم واقعا! و این شد که من جلسه ی چهارم طب رو دارم میگذرونم!


برچسب‌ها: طب سنتی
+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1391ساعت 13:55  توسط ماهی 

وقتی بچه ی برف و بارون باشی اما امسال ساکن یه شهر کویری باشی و با اینکه بدونی امکان نداره برف بیاد و بازم منتظر شی!

یادش بخیر روزایی که بیدار میشدیم و از پشت پنجره ی اتاق میدیدم کاج تو باغچه سفید سفید شده عین درخت کریسمس.

کوه آبیدر هم با آسمون یه رنگ شده بودن سفید سفید...

چه تابلوی قشنگی تو پنجره ای اتاقمون داشتیم و نمیدونستیم...!


برچسب‌ها: دل تنگی
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1391ساعت 14:14  توسط ماهی  | 

هنوز هم 5 دی ما رو یاد تو میندازه... فراموش نشدی "بم"



برچسب‌ها: بم
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1391ساعت 20:32  توسط ماهی 

 

چه آوای غم انگیزی دارد دریا!

کاش می شد جامه دان را زیر سر نهاد و مرد!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1391ساعت 15:13  توسط ماهی  | 

با دادن این امتحان فنی و حرفه ای احساس میکنم یه بار  سنگین از روی دوشم برداشته شد!

۷ماه بیشتر روزا کلاس رفتم. ۷ماه روزی ۶-۷ ساعت از وقت با ارزشمو اونجا بودم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1391ساعت 13:30  توسط ماهی 

نمیدونم شانس آوردم یا...   یا چی؟

هر چی بود گندی که ۲۸ مهر زدم اونقدرام که فکرشو میکردم افتضاح به بار نیاورد. خدایا شکرت. یه بارم ما شانس آوردیم تو زندگیمون!

این روزا یک عدد کدبانوی هنرمند شدم. اونم دقیق تو روزهایی که باید یک عدد دانشجوی منظم و نمونه و مطالعه کن باشم نه کدبانو!

امروز از یه کارخونه حلوا ارده بازدید نمودم! و از رعایت نکردن بهداشت اون مکان فوق العاده متاثر شدم. از غیر مسقیم و مسقیم گرفته تا با شوخی و خنده حرفامو به صاحب کارخونه گفتم تنها چیزی که نتونستم بهشون بگم و هنوز رو دلم مونده این جمله ی پرسشی بود

" آیا خودت و خونواده ی خودت هم از این حلوا ارده و ارده و روغن کنجد مصرف میکنید؟؟؟ "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1391ساعت 23:4  توسط ماهی  | 

امروز از دست خودم خیلی عصبانیم ...

مینویسم اینجا تا یادم نره،

تو فنی حرفه ای امتحان داشتم اما درس نخوندم !

همین جوری نخوندم!

قبول میشم اما نه با نمره خوب .

+ اینجا یه منطقه ای هست که همه چیش مال افغان هاست. مدرسه و سوپرمارکت و خونه هاش. بچه های آرایشگاه به اون محله میگن افغانستان! برام جالب بود!

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1391ساعت 13:32  توسط ماهی  | 

آبجیا اومدن اردکان

خیلی داره خوش میگذره حیف مهدیه زود رفت تهران. کلاس داشت. تا الان سه تا مو کوتاه کردم که خوب بودن   تا دست به قیچی نبرده بودم خودم فکر نمیکردم انقد خوب کوتاه کنم و استعدادشو داشته باشم   یه شب هم رفتیم پارک بقیه روزا همش خونه هستیم خیلی هوا گرمه.

شبا هم همسر میاد خونه دلم  نمیاد تنها بمونه ما بریم بیرون. قرارداد خونمون هم تموم شده و هنوز نمیدونم اجارمون چطور میشه 

عید فطر هم رفتیم عروسی یزد. خیلی خوش گذشت. با خواهرا ترکوندیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1391ساعت 21:47  توسط ماهی  |